اخـلاق در قـرآن 1
اخـلاق در قـرآن 1
قرآن
استاد مصباح يزدى
|
اشاره در شماره هاى پيش، مباحثى در زمينه اخلاق در قرآن، درتفسير آياتى از سوره شمس، از سلسله سخنرانى هاى استاد مصباح به ساحت اهل معرفت ارائه گرديد. اينك ادامه اين سلسله مباحث را پى مى گيريم. معرفت
مقدّمه «وَنَفْس وَمَا سَوّيهَا فَاَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْويهَا قَدْاَفْلَحَ مَنْ زَكّيهَا وَ قَدْ خَابَ مَنْ دَسّيهَا» (شمس: 7 - 10) همان گونه كه گذشت، از اين آيات استفاده مى شود كه فلاح انسان در گرو تزكيه نفس است و «فلاح» همان سعادت و كمال نفس انسانى است; از اين نظر كه موجب رستگارى و رها شدن انسان از گرفتاريهاست. از آن نظر كه موجب دستيابى به خواسته هاست «فوز» و از نظر اينكه مطلوب ذاتى است «سعادت» ناميده مى شود.
ارتباط بين اعمال نيك و سعادت نفس تا آنجا كه از آيات و روايات به دست مى آيد، رابطه بين تزكيه و فلاح يا بين ارزشهاى اخلاقى، سعادت حقيقى و كمال نهايى انسان تنها يك رابطه قراردادى محض نيست، بلكه خداى متعال روابط علّى و معلولى را به طور تكوينى، جعل كرده و اين امر غيراز قرارداد اعتبارى محض است. خداوند معلولها را به دنبال علت به وجود مى آورد و علتها وسايطى براى تحقّق آنها هستند. اين رابطه را خود او ايجاد كرده است. ولى معناى اين سخن وجود سنخيت بين علت و معلول و بين وسيله و ذى الوسيله است، نه اينكه صرف قرارداد بدون ارتباط واقعى باشد. آنچه مسلّم است و ما از كتاب و سنّت به دست مى آوريم اين است كه چنين رابطه اى وجود دارد; مثلاً، كارهاى خداپسندانه يا به اصطلاح، ارزشهاى اخلاقى در بينش اسلامى، موجب سعادت و كمال انسان مى شود. اما تحليـل و تبيين اين رابطه مسأله اى ديگـر است. ما حقيقت اين رابطه را به درستى نمى توانيم درك كنيم; زيرا روابط خاص بين اشيا را از طريق تجربه به دست مى آوريم; مثلاً، اگر بخواهيم بدانيم كه علت فلان چيز چيست يا بين چه چيزهايى رابطه علّى و معلولى وجود دارد بايد آنهارا تجربه كنيم. به طور ذهنى، پيش از تجربه، نمى توان روابط علّى و معلولى بين پديده ها را به دست آورد، مگر در چارچوبهاى كلى; مثلاً، در اين حد كه علت موجده بايد كاملتر از معلول باشد. عقل ممكن است اين اندازه بفهمد; اما اينكه چه علتى موجب پيدايش چه معلول خاصى مى شود براى فهم آن، به تجربه نياز است. و چون ما از عالم آخرت تجربه اى نداريم، حتى تجربه آگاهانه اى نسبت به امور معنوى و روحانى خودمان هم نداريم ـ و تجربه بايد آگاهانه باشد ـ نمى توان اين موضوع را درك كرد كه عملى كه انجام مى دهيم، حتى در اين دنيا، چه تأثيرى بر روح ما دارد. اين تأثير بواقع، وجود دارد و كسانى كه چشم بصيرت داشته باشند رابطه بين عملى را كه انجام مى دهند و تأثيرى را كه بر روحشان مى گذارد، مى بينند; اگر كار خوبى كرده باشند نورانيتى در دلشان ايجاد مى شود و در روحشان، صفايى به وجود مى آورد، ولى امثال ما، كه از چنين نورانيتى محروم هستيم، اين آثار را مشاهده نمى كنيم. به اين دليل است كه گفته مى شود ما تجربه آگاهانه اى از تأثير افعال در روحيات خود نداريم و اين موجب شرمندگى انسان است كه از دل و باطن خود خبرى نداشته باشد. ولى واقعيت اين است كه اعمالى كه ما انجام مى دهيم با ساير چيزها ارتباط دارد. در اين زمينه، شواهد فراوانى وجود دارد، چه از حضرات معصومين (عليهم السلام)و چه از تربيت شدگان مكتب آنان. آنها گاهى فقط با توجه به ظاهر كسى، آثار اعمال او را در وجودش مى يافتند و از سعادت يا شقاوت روحى او آگاه مى گشتند; يعنى مى فهميدند كه او كار خوبى انجام داده يا مرتكب خطا و لغزش شده است. اگر ما نمى توانيم اين گونه مسائل را تجربه كنيم نبايد آنها را انكار نماييم. اينها واقعيتهايى است كه شواهد نقلى و تعبّدى فراوانى بر آنها وجود دارد و تجربه هايى كه از اولياى خدا در اين زمينه ها به ما رسيده شاهد خوبى بر اين مدّعاست. بنابراين، چون ما اين رابطه را نمى توانيم به درستى كشف كنيم به عالم آخرت راه پيدا نكرده ايم كه ببينيم در آنجا چه مى گذرد و باطن خود را هم نشناخته ايم تا ببينيم كه اعمال ما چه تأثيرى در باطن ما مى گذارد. لذا، چون ما نمى توانيم اين رابطه را آن گونه كه هست بياييم بايد آن را تعبّداً بپذيريم. اين راه براى همه مؤمنان باز است كه آنچه را خدا، پيامبر او و ائمه(عليهم السلام)فرموده اند، بپذيرند. از آيات و روايات و بيانات اهل بيت(عليهم السلام) و شاگردان واقعى آنها، به خوبى استفاده مى شود كه بين كارهاى نيك و بين كمالات نفس و سعادت اخروى رابطه اى حقيقى وجود دارد. اگر بخواهيم از اين نيز جلوتر برويم راه مسدود نيست و شايد اين كار مطلوب هم باشد كه انسان تفكر كند واز راه تعقل، تا آنجا كه ممكن است، حقايق را درك نمايد. بر اساس همين غريزه خدادادى است كه انسانها دوست دارند تا آنجا كه ممكن است عقل خود را به كار گيرند و تا جايى كه عقلشان يارى مى كند حقايق را بفهمند. اين كار مطلوبى است، به شرط آنكه آدمى مرز خود را بشناسد و بلندپروازى نكند.
سعادت و كمال و ارتباط آنها با يكديگر بين سعادت و كمال اتحاد مصداقى وجود دارد; گاهى مى گوييم: تزكيه، موجب كمال نفس مى گردد و گاهى نيز مى گوييم: تزكيه، موجب سعادت نفس مى شود. بين سعادت و كمال چه رابطه اى وجود دارد؟ اين دو گرچه دو مفهوم اند، اما با يكديگر متلازمند. محور سعادت لذّت است، لكن لذّتى بيشتر و پايدارتر از ديگر لذّتها. كسى را سعادتمند مى گوييم كه از زندگى خويش لذّت بيشترى ببرد و اين لذتش پايدار باشد. بنابر اين، به كسانى كه در آخرت اهل نعمت و رحمت الهى هستند، با اختلاف مراتبى كه دارند، چون لذّتشان بيشتر و پايدارتر است «سعيد» مى گويند. سعادت واقعى در آخرت تحقق پيدا مى كند; «فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَسَعِيدٌ; فَأمَّا الّذينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فيهَا زَفيرٌ وَ شَهيقٌ... وَأمَّا الَّذينَ سُعِدُوا فَفِي الجنَّةِ.» (هود: 105 - 108) تزكيه ملازم با سعادت و سعادت نيز ملازم با خلود در بهشت است. آيات خاصى نيز در مورد برخى از مراتب تزكيه وارد شده است; مثلاً، خداوند درباره سحرخيزى در قرآن مى فرمايد: «فَلاَتَعْلَمُ نَفْسٌ مَا اُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أعْيُن» (سجده: 17) يا در باره مؤمنانى كه در بهشت اند، مى فرمايد: «وَفيهَا مَا تَشْتَهيهِ الاْنْفُسُ وَتَلَذُّ الاَْعْيُنُ.» (زخرف: 71) همان گونه كه پيداست، لفظ «لذّت» در متن آيه اخير نيز آمده است. از نظر قرآن، جاى شبهه اى نيست كه كسانى كه اهل تزكيه باشند به اين گونه لذتها خواهند رسيد. اما آيا منطقاً و عقلاً بين اين دو، رابطه اى وجود دارد؟ يعنى آيا كسى كه كاملتر باشد ضرورتاً بايد سعادت و لذّت بيشترى داشته باشد؟ يا ممكن است كسى به كمال والايى دست پيدا كند ولى هيچ گاه به لذّتى نرسد؟ آيا چنين چيزى ممكن است يا نه؟ مى توان گفت كه اصولاً لذّت وقتى حاصل مى شود كه انسان به چيزى كه ملايم با آن قوّه خاصش مى باشد، نايل گردد. به عنوان مثال، انسان با قوّه لامسه خويش، از لمس كردن شىء نرمى كه از نظر گرما و سرما نيز، با حرارت بدنش سازگارى داشته باشد، لذّت مى برد. اما اگر سردتر يا گرمتر از آن باشد با آن ملايمت ندارد و از آن احساس لذّت نمى كند. در مورد ساير قوانين نيز چنين است. ما از هر آنچه كه به گونه اى با نفس مان ملايمت دارد، لذّت مى بريم و هر آنچه كه لذتى براى ما ايجاد نكند ملايمتى بانفس مان ندارد. پس حقيقت لذّت، ادراك ملايم است. ادراك نيز، هم به معناى «نايل شدن به چيزى» و هم به معناى «درك كردن و آگاه شدن از چيزى» است. به تعبير ساده، مى توان گفت: لذّت، حالتى نفسانى و روانى است كه در هنگام نايل شدن و وصول انسان به چيزى كه مطلوب اوست، برايش حاصل مى شود. بنابراين، هر يك از اعضاى ما لذّتش با ديگرى متفاوت است و لذّت هر يك از قوا غير از ديگرى است. عقل و ساير قواى باطن انسان نيز لذتى خاص خود دارند. اگر به درك حقايقى كه مطابق با واقع است نايل شويم اين موضوع موجب لذّت عقلانى ما مى شود. گاهى، برخى آنچنان از درك حقايق لذّت مى برند كه همه لذتهاى ديگر را فراموش مى كنند. در باره زندگى بسيارى از دانشمندان، نقل شده است كه آنها همه لذّتهاى زندگى خود را فداى لذّتهاى عقلانى خود كرده بودند. لذّتى كه آنان از كشف حقايق مى بردند بيش از لذات ديگر بود. از اينرو، بى خوابى، گرسنگى و ساير مشكلات را به راحتى تحمل مى كردند. اين مطلب نياز به تفصيل دارد; اما اجمالاً، وقتى حيثيت وجود را از حيثيت كمال تفكيك كنيم هر موجودى كاملتر شدن وجود برايش ملايم ترين چيزهاست. اين مطلب با قدرى تأمّل روشن مى شود. هر موجود ذى حياتى را در نظر بگيريد اولاً، تا آنجا كه توان دارد تلاش مى كند كه حيات خود را حفظ كند. اگر هر يك از حيوانات، حتى حشرات، را ملاحظه كنيد وقتى آسيبى به آنها وارد شود ساعتها براى زنده ماندن فعاليت مى كنند تا جسم نيمه جان خود را حفظ نمايند. مثلاً حيوانى كه در دامى گرفتار مى شود تا وقتى اميدى براى زنده ماندن دارد از تلاش براى رهايى دست برنمى دارد. اين شاهدى است بر اين مطلب كه هر موجود زنده اى حيات خود را بيش از همه چيز دوست دارد. در مورد انسان نيز چنين است; ما بسيارى از چيزها را دوست داريم ولى اين چيزها وقتى براى ما مطلوب است كه خود ما باشيم كه از آنها لذّت ببريم. اگر خودمان نباشيم چه لذّتى ازآنها براى ما حاصل مى شود؟ بنابراين، حيات، سلامتى و تكامل وجود از هر چيزى مطلوبتر است. لذا، مى بينيم كه اگر به كسى توهين كنند، كه مثلاً، «فهم ندارى» يا«شعور ندارى» يا مانند آن، گاهى چنان دچار ناراحتى مى شود كه ممكن است براى مقابله با اين حرف، جنگ به پا كند و خونها بريزد. اين به دليل آن است كه انسان كمال خود را دوست دارد. بنابر اين، اگر در مقام اثبات،كسى به او بگويدكه «كمال ندارى» ناراحت مى شود. حتى اگر به جاهلى بگويند كه «علم ندارى» ناراحت مى شود، با اينكه خودش هم مى داند كه جاهل است; ولى از اينكه نقص او ظهور پيدا كند رنج مى برد; زيرا فطرتاً نقص براى انسان نامطلوب است و از آن تنفّر دارد. از اينرو، آنچه كه به انسان مربوط مى شود جهات عدمى اش براى او مذموم و منفور و جهات وجودى اش براى او مطلوب است. بنابراين، انسان از علم، جمال، سلامتى و مانند آن لذّت مى برد و از جهل، زشتى، مرض و نظير آن گريزان است. اما اينكه ما با وجود آنكه سالم هستيم، چرا از سلامتى خود احساس لذّت نمى كنيم به دليل آن است كه بدان توجه نداريم; وقتى مريض شويم قدر لذّت از دست رفته خود را مى فهميم; چون فقدان آن را احساس مى كنيم. لذا، وقتى انسان به كمال وجودى خود توجه مى كند به گونه اى احساس لذّت مى كند كه چنين لذتى از هيچ چيز ديگرى به او دست نمى دهد. اين گونه لذتها اصيل اند; اما چيزهاى ديگر، با واسطه براى انسان ايجاد لذّت مى كنند; مانند عشقهاى مجازى. در آنجا، آنچه را انسان دوست دارد لذّت او از معشوقش مى باشد تا بااو انس بگيرد و با او سخن بگويد. بنابراين، براى نيل به اين مقصود، حاضر به فداكارى هم مى شود تا جايى كه ممكن است در اين راه، جان خود را هم از دست بدهد. پس انسان يا هر موجود ذى حيات ديگرى اول، حياتش را دوست دارد سپس كمالات خود را، چه كمالات ظاهرى باشد و چه كمالات باطنى. هر قدر هم انسان كمالش بيشتر باشد خود رابيشتر دوست دارد. لذا، آنان كه در عنفوان جوانى و طراوت هستند نگاه كردن در آينه را بسيار دوست دارند. همه اينها در اصطلاح فلسفى، به كمال وجود بازگشت دارد. ازاينرو، مى گوييم وقتى كمال براى انسان حاصل شود بالاترين لذّتها را به دست آورده است.
سعادت چيست؟ سعادت همان لذّت است، اما قوى تر و پايدارتر. اگر انسان كمالى پيدا كند از آن لذّت مى برد. چنانچه اين كمال ثابت و قوى باشد لذتش بيشتر خواهد بود. خداوند در توصيف حال مردمان، آن هنگام كه به جهان آخرت وارد مى شوند، مى فرمايد: «أسْمِعْ بِهِمْ وَأبْصِرْ يَوْمَ يَأتُونَنَا»; (مريم: 38) آنان وقتى بر ما وارد مى شوند چقدر شنوا و بينا هستند! به عبارت ديگر، با آوردن «اَسْمِع» و «اَبْصِر» مى خواهد بگويد كه وقتى از اين عالم مى روند سراپا ادراك مى شوند، تمام وجودشان چشم و گوش مى شود و غفلت درآنجا معنايى نخواهد داشت. بنابراين، در چنان عالمى، اگر انسان به مرحله توجه دايمى رسيده باشد بالاترين لذّتها را از نعمتهاى اخروى خواهد برد.
تزكيه چيست؟ «تزكيه» به عنوان يك فعل متعدّى ـ نه مصدر فعل مجهول كه حاصل فعل باشد ـ شناخته مى شود. مصدر فعل متعدّى به دو شكل به كار برده مى شود: يكى مصدر فعل معلوم و ديگرى مصدر فعل مجهول. لذا، تزكيه را گاهى به معناى «تزكيه كردن» و گاهى به معناى «تزكيه شدن» به كار مى بريم. طبق معناى دوم، حالت طهارت و رشد و كمالى كه براى انسان حاصل مى شود همان تزكيه است. اما طبق معناى اول، به عملى كه انسان انجام مى دهد تا آن حالت برايش پديد آيد تزكيه گفته مى شود. «تزكيه» در زبان فارسى، معادل دقيقى ندارد; اما مى توان گفت «حذف زوايد و چيزهاى مضر و پديد آمدن رشد و فزونى در چيزى» تزكيه است. «زكات» نيز به همين معناست. نتيجه تزكيه ـ به معناى فعل متعدّى ـ كمال است; مانند درختى كه اگر زوايد آن را حذف كنيم رشد مى كند و به كمال مى رسد. بنابر اين، با زبان فلسفى، مى توان گفت كه تزكيه يعنى كامل كردن نفس و حذف نواقص و زوايد كه نتيجه آن حصول كمال براى نفس است. با اين بيان، مى توان نتيجه تزكيه را حصول كمال براى نفس دانست. حصول كمال نيز مستلزم حصول لذّت مى باشد. با توجه به اينكه كمالات كسب شده پس از مرگ هم باقى مى ماند و در عالم آخرت، شناخت يقينى و توجه به آنها حاصل است موجب لذّت دايمى خواهد بود. البته كمال نيز مراتبى دارد; پايين ترين مرتبه آن ورود به بهشت و سكونت در نازلترين درجات آن است. مراتب اعلاى آن را عقل ما نمى تواند تصور كند; آنجا مراتبى است كه مخصوص رسول اكرم و ائمّه (عليهم السلام)است. شيعيانى كه به طور كامل، از آنها پيروى كرده باشند نيز با آنان خواهند بود، همان گونه كه در روايات نيز، بعضاً آمده است كه مثلاً، اگر كسى فلان كار را انجام دهد در بهشت با ما همنشين خواهد بود. لازم به ذكر است كه «با آنها بودن» به معناى مساوات در درجات و مقام آنان نيست، بلكه مانند آن است كه ميهمان و ميزبان، هر دو بر سر يك سفره مى نشينند; اما يكى ميهمان است و ديگرى ميزبان; ميزبان هر چه دارد از آن خودش مى باشد، در حالى كه ميهمان هر چه دارد ملك ديگرى است. آن مقام اصالتاً براى رسول اكرم و خاندان معصومش(عليهم السلام) مى باشد. ديگران اگر به درستى از آنها پيروى كرده باشند به آنها ملحق مى شوند، آن هم به قدر مراتب خود. همه در يك درجه نخواهند بود. به هر حال، مراتب متعددى بين اين دو مرحله وجود دارد. بين اين دو مرتبه، به قدرى فاصله زياد است كه براى ما قابل تصور نيست. اميرالمؤمنين، على(عليه السلام)، با آن همه عبادتى كه انجام مى داد; روزها در راه اعتلاى اسلام شمشير مى زد، شبانگاه به فقرا و مستمندان رسيدگى مى كرد و نيمه هاى شب تا به صبح با خدا راز و نياز مى نمود، او كه در وصف مجاهدتهايش در جنگ خندق، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «لضربةُ عليٍّ خيرٌ من عبادةِ الثّقلينِ»،( ) پس از شصت سال عبادتى اين چنين، به درگاه خدا زار مى نالد كه «آه، آه، من قلّةِ الزّادِ وبُعدِ السّفرِ و وحشةِ الطّريقِ.»( ) او كسى است كه مى داند مراتب كمال انسانى تا كجا ادامه دارد و انسان تا كجا مى تواند سير كند. ائمّه(عليهم السلام)نقطه اوج كمال انسانى و بالاترين درجات قرب به خدا را مى ديدند و بدان چشم دوخته بودند. ازاينرو، با تمام عبادتهايى كه داشتند، از كمى زاد و توشه خود و دورى راه شكايت مى كردند. هدف نهايى اين نيست كه از جهنّم نجات پيدا كنيم; بايد همّتمان بيش از اين باشد. با وجود اين، اگر همين حاجتى كه از او مى خواهيم، كه ما را از عذات دوزخ برهاند، اگر فقط همين يك دعايمان مستجاب شود از همه چيز برايمان بيشتر ارزش دارد، همان گونه كه در مناجاتها و دعاهاى ائمّه،(عليهم السلام) بر اين نكته بسيار تأكيد شده است.n ادامه دارد.
|