اخـلاق در قـرآن 2
اخـلاق در قـرآن 2
قرآن
استاد مصباح يزدى
|
در مباحث گذشته، نكتههايي در اطراف چند آيه از سوره والشمس به عرض برادران عزيز رسيد. بعضي از اين نكتهها با مسايل «فلسفه اخلاق» ارتباط پيدا ميكرد؛ مسايلي كه در محافل علمي و فلسفي دنيا، مورد بحث و گفتگوي فراواني است. از جمله شب گذشته عرض كردم كه اين تعبير شريف كه ميفرمايد: «قد افلح من زكيها» تزكيه روح و قلب، حقيقتي است كه خداي متعال آن را مدرك ارزش اخلاقي قرار ميدهد. با توجه به اين مطلب، موضعگيري اسلام در مقابل مكتب پوزيتويستي، اخلاق به طور كامل آشكار ميشود. چون كه بر خلاف تصور آنها كه ارزشهاي اخلاقي تابع قرار داد و سليقههاي مردم ميباشند، اسلام معتقد است كه اين ارزشها، تابع حقايق نفسالامري ميباشد. كارهاي خوب اخلاقي، كارهايي است كه تأثير حقيقي در كمالِ نفس انسان دارد. در ابتداي بحث، شبههاي را از طرف آنها مطرح كرديم كه ممكن است در ذهن بعضي از شنوندگان باقي بماند و فكر كنند جواب روشني ندارد. هرچند كه اكنون جاي بررسي دلايل و نقايص شبهات نيست، ولي چون خود ما مقداري اين شبهه را پروراندهايم، بر ما لازم است تا پاسخ آن را بدهيم. به خصوص آنها روي آداب و رسوم تكيه ميكنند كه يك نوع رفتار در بين يك جامعه ارزشمند و خوب و علامت ادب است در حالي كه ممكن است همين رفتار، در جامعه ديگري ممكن است بيادبي تلقي شود و يا رفتاري مسخره و مضحك به حساب آيد. پاسخ اين است كه آداب و رسوم، غير از مسائل اخلاقي است. منظور ما از اخلاق، اصول رفتار انسان است كه شكلهاي مختلفي ميتواند داشته باشد. آداب و رسوم، مربوط به اشكال رفتار و غير از روح آن است. در اخلاق براي ما مطرح ميباشد اين است كه؛ مثلا احترام پدر و مادر يا معلم و سالمندان رعايت بشود. اين مسألهاي اخلاقي است. شكلش ميتواند تابع قرار داد باشد. پس اين مثالهايي كه آنها ميزنند، مربوط به آداب و رسوم است؛ يعني، شكل رفتارها. اما آنچه كه ما ميگوييم تابع واقعيت است، روح رفتار اخلاقي است؛ سخن از اصل احترام است كه هميشه احترام گذاشتن به كساني كه احترامشان واجب است، لازم ميباشد. اما در مورد مصاديقش كه چه كساني مي باشند، تفسيري دارد كه پدر، مادر، معلم، استاد و ديگران از آن جملهاند. اين مسالهاي اخلاقي است و هيچ تغييري نميكند. در تمام شرايط و در تمام جوامع و اعصار تاريخي، احترام اين نوع اشخاص لازم است و اين تغييرپذير نيست. اما اين كه شكل احترام چگونه، باشد بستگي به آداب و رسوم محلي و قومي دارد كه تغييرپذير است. ممكن است چيزي در جايي خوب و در جاي ديگر بد باشد امّا تفاوت دو ديدگاه لطمهاي به اصل اخلاق نميزند. پس همه ارزشها، از جمله ارزشهاي اخلاقي، اعتباري و فرضي و تابع سليقه و قرارداد نيستند و نظر اسلام صددرصد مخالف با مكتب پوزيتويسم اخلاقي است. از همين تعبير كه در آيه شريفه وارد شده، نظر اسلام را در مقابل بعضي ديگر از مكاتب اخلاقي هم به دست ميآوريم؛ يك نظريه معروفي است كه شايد شما هم در كتابها زياد برخورد كردهايد و يا شنيده باشيد كه خيلي هم از آن نظريه با عظمت ياد ميشود و آن نظريه كانت در فلسفه اخلاق است. ايشان ميگويند براياين كه كاري ارزش اخلاقي داشته باشد، بايد آن را فقط به انگيزه اطاعت از حكم عقل يا اطاعت از وجدان انجام بدهيم و اگر هر نوع انگيزه ديگري در كار اخلاقي وجود داشته باشد، آن را از ارزش مياندازد. فرض كنيد اگر انسان براي اين كه مردم احترامش بگذارند، حرف راست بزند، اين كار او اخلاقي نيست و ارزش اخلاقي ندارد. و يا اگر كسي به فقيري كمك كند يا براي اين كه دلش ميسوزد مريضي يا درماندهاي را ياري رساند و او اين كار را براي ارضاي عواطفش انجام داده باشد، باز اين هم ارزش اخلاقي ندارد. اگر كسي كاري را به قصد اين كه پاداش اخروي يا پاداش دنيوي داشته باشد انجام دهد اين هم ارزش اخلاقي ندارد، بلكه ارزش اخلاقي، مخصوص آن رفتاري است كه فقط به خاطر اطاعت حكم عقل انجام گيرد و انسان براي كاري كه وظيفه اوست نبايد هيچ چشم داشتي داشته باشد. او بايد در كار اخلاقي نه ارضاي عاطفه، نه نتيجه كار كه موجب سعادت يا موجب كمال نفس است، و پاداشي كه بر آن مترتب ميشود، هيچ كدام اين ها را نبايد در نظر داشته باشد. او بايد فقط به خاطر اين كه عقل امر به انجام دادن ميكند و وظيفهاش ميداندانجام بدهد. اگر در كار اخلاقي انگيزهاي غير از تبعيّت از عقلي باشد آن كار يا بيارزش است و يا ارزش منفي دارد. در اين جا هم نظر اسلام با نظر آقاي كانت موافق نيست. تفصيل بررسي اين نظريه و اشكالاتي كه بر آن وارد است، محل بحث ما نيست. ولي امتياز اين نظريه، بر نظريههاي پيشين اخلاقي اين است كه تا آن زمان كمتر درباره «نيت فعل» بحث ميشد. شما اگر بقاياي اخلاق يونانيها را كه كم و بيش به عالم اسلام هم منتقل شده و فلاسفه اسلامي هم كتابهاي اخلاقيشان را بر اساس آنها تنظيم كردهاند، مطالعه كرده باشيد. ملاك اخلاق در آن كتب عبارتند از: اعتدال در قوه شهوت، قوه غضب و قوه عقلاني. اعتدال در شهوت، عفت و اعتدال در قوه عقلاني، حكمت ميباشد. برآيند اين سه صفت نيز عدالت است. اين يك نظريه اخلاقي است كه از افلاطون و ارسطو و امثال آنها منقول است و حكماي ما هم بر اساس همين مشي حركت كردهاند. هيچ جا صحبت از اين نيست كه مثلا، كسي كه اعمال شجاعت ميكند، انگيزهاش چه باشد. يا وقتي انسان ثروتمند هم سخاوتمند باشد، داراي صفت خوبي است و ارزش اخلاقي دارد، اما به چه نيتي بخشش ميكند، مطرح نميشود. و يا تحصيل علم در صورتي كه افراط و تفريط نداشته باشد، حكمت است و ارزش دارد، اما نيت تحصيل علم مطرح نيست. در ميان فلاسفه اخلاقي، كانت به اين مساله بيشتر از همه توجه كرده كه هر كاري به صرف اين كه ظاهرش يك كار معتدلانه بين افراط و تفريط در شهوت يا غضب باشد، ارزش اخلاقي ندارد؛ براي اين كه ممكن است اين كار از روي ريا كاري، يا ارضاي عاطفه يا خواهش دل باشد و اين ارزش اخلاقي نميشود. كانت خيلي سختگيري كرد و گفت كه فقط بايد كار براي اداي وظيفه باشد و تنها، كاري كه به اين نيت انجام گرفت، ارزش اخلاقي دارد. البته همه عناصر نظريات كانت اين نسبت عناصر ديگري هم دارد و آنها هم اشكالات خاص خودشان را دارند. نقطه مثب نظريه كانت، پذيرفتن اصل «ارزش اخلاقي» است، امّا مشكل عمده و اشتباه اساسي ايشان در تعريف ارزش اخلاقي. او معتقد است كه انسان بايد كار و ظيفه را به دستور عقل و وجدان انجام بدهد و در اين عمل انگيزهاي غير از پيروي عقل و جدان نداشته باشد. ما در اين جا به ايشان ميگوئيم كه انسان مادامي كه براي خودش وجود قائل است، طالب كمال و سعادت خود است و او هر نوع كاري انجام بدهد ولو ناآگاهانه باشد، رسيدن به سعادت و كمال در عمق نيتش هست و نميتواند نباشد. بنابراين يك اشكالش اين است كه اصلا، كار عاقلانهاي كه از انسان سر بزند و نيت كمال يا سعادت در عمق دل او نباشد، ممكن نيست و در حقيقت كار عاقلانه نيست، تا چه برسد به اين كه فاقد ارزش اخلاقي باشد. و اصولا ما نميتوانيم از روي عقل كاري را انجام بدهيم كه آن كار، موجب سعادت يا كمالي براي خودمان نباشد. البته ممكن است در تشخيص آن اشتباه بكنيم، اما اين انگيزه به طور فطري در همه وجود دارد. از آن طرف، اگر ما اين قدر دايره ارزشهاي اخلاقي را محدود كنيم، به فرض اين كه چنين چيزي ممكن باشد، معلوم نيست در عالم چند نفر پيدا شود كه كارشان ارزش اخلاقي داشته باشد. اگر هر كار خوبي را كه انجام ميدهند فقط به خاطر اين باشد كه وجدانشان ميگويد و هيچ انتظاري نداشته باشند؛ نه پاداش دنيوي، نه اخروي و حتي قصد اين كه نفسشان تكامل پيدا كند يا به سعادت برسد را هم نداشته باشند. و عواطفشان هم در انجام دادن آن دخالتي نداشته باشد، ديگر چند نفر در دنيا ميتوان پيدا كرد كه اين چنين كاري انجام بدهند. و علاوه بر آن همه انسانهاي ديگر، كارشان فاقد ارزش است! پس اشكال ايشان منطقي نيست. البته اشكالات اساسي ديگري بر اين نظريه وارد است. كه در اين فرصت بحث عقلياش را نميخواهيم بكنيم، بلكه ميگوييم كه اسلام اين نظريه را ندارد. اسلام واقعبينانه اين را پذيرفته و هر مكتبي ميبايد بپذيرد كه اگر انسان براي خودش وجودي قائل است و اگر كاري را از روي عقل انجام ميدهد، او به دنبال كمال يا سعادت است؛ حالا يك نفر كمال و سعادت خودش را قرب خدا ميداند و شخصي كمال و سعادتش را در نعمتهاي بهشتي ميداند. ديگري كمال و سعادتش را در لذت دنيا ميداند. هيچ گاه انسان عاقل بيهدف كاري انجام نميدهد بلكه هدفش چيزي است كه نتيجهاي دنيوي يا اخروي برايش دارد. يا دست كم پيش خدا عزيز ميشود يا چون كمال خودش را دوست ميدارد، كاري انجام ميدهد كه نفس كاملتر بشود. انسان با فضيلتي بشود. شما هر انسان اخلاقي را فرض كنيد حتي اگر از همان انساني كه براي كانت يك ايدهآل است بپرسيد كه اين فدا كاري و ايثار شما براي چيست؟ فرض كنيد كه گفت من از روي عاطفه نكردم. باز سؤال كنيد آيا پاداشي در نظر داشتي؟ ميگويد: نه ميگويي چرا؟ ميگويد چون به حكم عقل عمل كردم. ميگوييم چرا اطاعت حكم عقل ميكني؟ انگيزهاي كه موجب اطاعت از حكم عقل ميشود، چيست؟ در آخر، اگر جواب منطقي داشته باشد، ميگويد كه آدم خوب كسي است كه از حكم عقلش اطاعت بكند و حكم عقل اين است كه انسان با فضيلتي بشود؛ يعني، كمال خودش را ميخواهد. وقتي از او ميپرسند كه چرا حكم وجدان (عقل عملي) را اطاعت ميكني؟ و چرا بايد راستگو باشي؟ در جواب ميگويد كه چون آدم حسابي كسي است كه از عقلش اطاعت كند؛ يعني من ميخواهم انسان درستي باشم و اين را، فضيلت و كمال ميدانم. پس به نظر اسلام انسان عاقل بي هدف كاري را انجام نمي دهد بلكه دنبال سعادت و فلاح است و اين مصداقا با كمالِ روح يكي است و تفاوت آن دو خارج از محل بحث ما ميباشد و از نظر مصداق فرقي نميكند كه بگوييم طالب سعادت است يا طالب كمال است. اگر سعادت را درست تحليل كنيم و آن گونه كه افراد ساده انگار فكر ميكنند سعادت را به داشتن پول و مقام معني نكنيم، به حتم و يقين به اين نتيجه خواهيم رسيد كه آنچه كمال روح انسان است، همان سعادت است. به هر حال، قرآن اين را ميپذيرد كه انسان نميتواند دنبال فلاح و سعادت خودش نباشد و هر كاري را انجام بدهد، در نهايت به دنبال سعادت است. از هر كس، باهر شغلي سؤال كنيد كه اين كار را براي چه انجام ميدهي؟ دلائلي ذكر ميكند كه اگر شما براي آن دليلش هم علت بخواهيد و بگوييد چرا؟ آخر به جايي ميرسد كه ديگر نميتوان پرسيد چرا؟ زيرا سعادت خواستن «چرا» ندارد. سعادت، مطلوب بالذات براي انسان است. و اين نه تنها عيب نيست، در طالب بودن اصل سعادت اختلاف نيست، بلكه اختلاف بر سر مصداق سعادت و به تبع آن، اختلاف بر سر تعريف سعادت ميباشد. بلكه غير از اين نميشود؛ چون ممكن نيست كه انسان عاقل باشد و طالب سعادتش نباشد. اگر هم بگويد به زبان است. مسأله ديگر اين كه، سعادت يك نقطه شخصي نميباشد. كه اگر كسي به آن نقطه رسيد سعادتمند است و اگر كسي نرسيد، حتما بدبخت است. بلكه سعادت مراتب بسياري دارد يك نفر به يك مرتبهاش ميرسد و ديگري به دو مرتبه و سومي به سه مرتبه و ... ميرسد و اين راه تابه سوي بينهايت ميل ميكند. اين قدر مراتبش زياد است. البته، بعضي از مراتب سعادت، با بعضي مراتب شقاوت، توام نميشود. ممكن است يك خوشي با يك ناخوشي، و يك كمال با يك نقص، با هم جمع بشوند، اما اگر انسان به مرتبهاي از كمال رسيد ديگر آن مرتبه، توام با شقاوت نيست ولو سعادتش ضعيف است، اما شقاوتي همراهش نيست. ما به بهشت و جهنم و قيامت و حساب و كتاب معتقد هستيم. در آن جا اثر عملي سعادت مشخص ميشود. در عالم برزخ عوالم مختلفي هست. در روز قيامت هم ممكن است مؤمني باشد كه آن جا هم گرفتاريهايي داشته باشد. عرصات قيامت، حسابها تصفيه ميشود و عوامل برزخ و عوالم اول قيامت ميگذرد و بالاخره، حسابها كه خوب تصفيه شد، هر فرد بهشتي، وارد بهشت شده و هر كسي كه جهنمي شد ديگر «في عمد ممدده» و پس از آن از جهنم كسي خارج نميشود. هر كس كه بايد شفاعت هم بشود، شده است. وقتي به آن مرحله رسيد و وارد بهشت شد، ديگر بعد از اين «لا يمسهم فيها نصب و لا ...» آن جا ديگرهيچ رنج و سختي و ناگواريي وجود ندارد، ولي همه لذتها يكسان نيست. البته، ديگر رنج، گرفتاري و ناراحتي نيست، اما كساني در درجه اوّلاند و كساني هم در درجه دوم و تا بينهايت مراتب مختلفي هست كه همه اينها سعادت است. كساني كه بتوانيم كاري انجام بدهند رفتاري انجام بدهند كه پايشان به بهشت اصلي برسد البته ديگر آنها را بيرون نميكنند كاري كه انسان را به آن جا برساند اين كار خوبي است و ارزش دارد اما ارزشها از نظر مراتب اختلافشان مثل اختلاف يك بينهايت است همه اينها ارزشاند. كانت ميگفت ارزش يك نقطه و يك مرتبه دارد و آن اين كه شخصي، كار را به اين نيت كه يك وظيفه است انجام بدهد كه اگر انگيزه او، كمتر از اين يا بيشتر از اين باشد ارزشي ندارد. فقط همين مرتبه بس. اما اسلام ميگويد ارزشهاي اخلاقي مراتب بسيار زيادي دارد و اين چنين نيست كه بگوييم يك نقطه مشخص است. اولين حد ارزش، مال كسي است كه ايمان به خدا و قيامت و انبياء داشته باشد و براي اطاعت از خدا، كاري انجام بدهد. البته، اطاعتِ امرِ خدا، خودش ميتواند انگيزههاي مختلفي داشته باشد؛ براي نجات از جهنم باشد يا رسيدن به بهشت و يا رسيدن به رحمت و رضوان الهي، و قرب و لقاء الهي باشد و يا... تا مراتبي كه ما عقلمان نميرسد. «في مقعد صدق عند عليك مقتدر» آن گونه مقاماتي باشد كه حضرت امير عليهالسلام عرض ميكند: «الهي ما عبدتك خوفا من نارك و لا طعما في جنتك» همه اينها مطلوب است وكاري كه با هر يك از اين انگيزهها انجام بگيرد، داراي ارزش اخلاقي خواهد بود. منتها، ارزشها فاصله دارد؛ يك عده فقط از خوفِ عقاب كاري انجام ميدهند، اين كار خوبي است و داراي كمترين مرتبه ارزش است؛ «تلك عباده العبيد». اكنون در .... ما (عبيد) خيلي مطرح نيست كه ببينيم وضعشان چطوري است. در قديم، غلامهاي زر خريد، فقط از ترس چوب كار ميكردند؛ ميترسيدند كتك بخورند. آن جا كه نميترسيدند، معمولا هيچ كاري نميكردند. البته، آدمهاي خوب هم در ميان آنها پيدا ميشد. اگر كسي نماز بخواند فقط در اين حد تكليف واجبش را عمل كند و جهنمي نشود، «تلك عباده العبيد»؛ مانند غلام سياهي است كه فقط از ترس چوب، كار ميكند. البته، عبادت اين شخص بيارزش نيست و نسبت به كافه خيلي خوب است؛ نسبت به آن كسي كه هيچ اعتقادي به خدا و ... ندارد و هيچ حسابي براي خدا باز نميكند خوب و پسنديده است چرا كه شخص غير معتقد، به خيال خودش فقط، براي اطاعت وجدان، كار ميكند. بندهاي كه خداي خودش را نشاخته، و سپاس خداي خودش را به جا نميآورد، چه ارزشي دارد كه از وجدان خودش اطاعت كند. اگر وجدان دارد، وجدان ميگويد آدم بايد شكرِ وليِّ نعمتش را بجا بياورد. اين چه وجداني است كه ميگويد برو و هزار كار و زحمت بكش اما دو ركعت نماز نخوان و سري پيش خداي خودت خم نكن؟! اگر انسان به اين حد نرسد كه ارتباط با خدا پيدا نكند، ارزش ندارد؛ يعني ارزش به حد نصاب نسبت، اما به اين حد كه رسيد ولو براي نجات از عذاب هم باشد، يك مرتبه از ارزش است. ولي نبايد به آن اكتفا شود. اسلام انسانها را تشويق ميكند كه به اين اندازه قانع نباشيد؛ به اندازه يك غلامي كه از ترس چوب كار ميكند، عبادت نكنيد. دنبال آن مرتبهاي برويد كه در أوج است همان مراتبي كه قرآن ميفرمايد: «انما نطعمكم لوجهالله لانريد منكم جزاء و لاشكورا(دهر: 9) «يعطي ماله يتزكي و مالأ حد عنده من نعمة تجزي الا ابتغاء وجه ربه الاعلي»(ليل: 20 ـ 18) نه اين كه اين كار بده و بستان است؛ يك كسي برايش هديه آورده و حالا پس ميدهد. گو اين كه همين هم كه آدم مقيد باشد هديه ديگران را بيحساب نگذارد كه اگر به خاطر اطاعت امر خدا باشد، اين هم خيلي ارزش دارد. اين هم مستحبي است، اما بالاخره بايد ارتباطِ با خدا، پيدا بكند. چون خدا گفته اگر اين كار را بكني همين هم ارزش دارد. خدا گفته من دوست دارم وقتي كه در حال روزه ميهمان كسي ميشوي اگر آن شخص از تو خواست تا از غذايش تناول كني، نگو روزه هستم؛ و از غذايش تناول كن؛ چون دوست من است. مومن پيش خدا عزيز است. شخصي روزهدار روزهاش را براي خدا افطار ميكند؛ چرا كه اطاعت خدا را در خوردن روزه يافت. چون خدا گفته، اين كار را ميكند تا با خدا ارتباط پيدا كند، حال اين عمل كه ترك روزه است، عبادت شد و ارزش اخلاقي پيدا كرد. اما اگر براي هواي نفس، صد سال پشت سر هم روزه بگيرد، هيچ ارزشي ندارد؛ اگر عملش براي ريا و خودنمايي و جلب توجه ديگران، و محبوب شدن پيش مردم باشد، هيچ ارزشي ندارد. پس حد نصاب ارزش اخلاقي، در نظام ارزشي اسلام اين است كه به خاطر خدا انجام بگيرد؛ يعني به جاي آن چه كانت ميگفت: اطاعتِ وجدان و اطاعت عقل، ما بايد بگوييم «اطاعتِ خدا». اما اطاعتِ خدا خودش مراتب و انگيزههاي زيادي دارد؛ يك نفر از ترس جهنم، و ديگري به طمع بهشت، و يكي براي اين كه خدا را دوست دارد، كاري ميكند كه محبوبش را خوش آيد؛ (ولكني اعبده حبا له). يكي ميگويد: «چون خدا به من نعمت داده، من ميخواهم به عنوان تشكر از نعمتهاي خدا اين كار را بكنم (ولكني اعبده شكرا له). اينها همه ارزش است. پس اين هم يك اختلاف را با مكتب كانت و با ساير مكاتب است كه بيان كرديم. گفتيم كه ساير مكاتب اصلا نيت را مطرح نميكنند و كانت كه نيت را مطرح كرده، نيت عقل را معتبر ميداند. اسلام، نيت را معتبر ميداند. اما بايد نيت، اطاعت امر خدا باشد كه اطاعت انگيزههاي مختلفي دارد و به حسب آن انگيزهها، ارزشها مراتب مختلفي پيدا ميكنند. پرسش و پاسخ: يكي از برادران نوشته بودند هدف از خلقت چيست؟ البته، قاعدهمان اين است كه سؤالها مربوط به بحث باشد. و اين پرسش بيگانه و بيارتباط با بحث نيست؛ چونكه ما ميگوييم شخص كار را براي كمال خودش انجام ميدهد. هدف از خلقت، رسيدن به كمال است و خدا هم انسان را خلق كرده تا به كمال خودش برسد. در اين زمينه، بحثهاي زيادي هست كه برخي حنبه فلسفي، و بعضي جنبه تفسيري دارد. ما هم در نوشتهها و مناسبتها بحث كردهايم و برادراني كه با آموزش فلسفه آشنا هستند ميتوانند در آن كتاب به بحث «هدف آفرينش» مراجعه كنند و بحث فلسفياش را ملاحظه نمايند. در قسمت معارف قرآن، در بخش «خداشناسي» و در بحث «افعال الهي»، درباره هدف دار بودن افعال الهي، است بحث كردهايم كه علاقه مندان به توضيح مفصّل ميتوانند در آن جابحث «هدف» را ملاحظه بكنند. براي اين كه از اين سؤال بيجواب نگذاشته باشيم، به طور اجمال و گذرا در اين مجلس عرض ميكنم كه قرآن كريم چند هدف براي خلقت انسان ذكر ميكند كه اين هدفها، در طول هم هستند؛ در جاي اول، سوره انسان (دهر) ميفرمايد: «انسان را خلق كرديم تا بيازماييم». «انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه». اين كلمه «نبتليه» در مقام بيان غايت؛ است چرا انسان را خلق كرديم كه داراي اختيار و اراده باشد؟ به خاطر اين كه او را بيازماييم. خوب «آزمودن» خودش هدف اصلي نميتواند باشد، بلكه بيازماييم تا ببينيم كه آيا عبادت خدا ميكند و در مقام تقرب به خدا برميآيد يا نه؟ و «ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون». پس ابتلاء و آزمايش، هدف نزديك است و بالاتر، كه خود ابتلاء براي آن مقدمه ميباشد، اين است كه انسان عبادت خدا بكند. تا به رحمت و پاداشي كه مخصوص عبادت خداست، نائل بشود؛ «الا من رحم ربك ولذلك خلقهم» «خدا انسانها را آفريد، براي اين كه به آن رحمت نهائي نائل بشود. خوب، اگرسؤال كنيم كه چرا خدا انسانها را آفريد تا به آن رحمت نائل شوند؟ ميگوييم اين ديگر چرا ندارد و سؤال پذير نيست؛ زيرا اين لازمه فياضيت و رحمانيّت خداست. خدايي كه رحمان و فياض نباشد، خدا نيست. اين صفت ذاتي خداست و براي همين است كه خدا دوست دارد بخشش كند و اگر دوست نداشته باشد بخشش كند، خدا نيست. سؤال ميشود كه با توجه به اين كه آن همه انس و جن مخلّد در نار هستند پس چه قدر از انسانها هدف خلقت ميرسند؟ اوّلا در اين جا كميت مطرح نيست. يك مثال عرض كنم: اگر شما به عنوان يك معدنچي ياثروتمند بخواهيد معدني را استخراج كنيد تا يك دانه برليان از آن به دست بياوريد، و ميدانيد كه اين دانه برليان، در يك زميني به مساحت 100 هكتار هست. شما بايد اين زمين 100 هكتاري را بكاريد تا آن دانه برليان را به دست بياوريد. خوب، يك چنين زميني را ميخريد و بعد شروع به كاويدن در اعماق زمين ميكنيد؛ اگر كوهي دارد، صخرهاي دارد، خرد ميكنيد تا بالاخره به هدف برسيد. وقتي آن دانه برليان را به دست آورديد، ميگويند كه صد هكتار زمين براي اين هدف خريدي و خيلي كار خوبي انجام دادي، حتي اگر 10 برابر اين هم بود، ارزش آن را داشت. همه آنها مقدمه بود براي اين كه اين برليان به دست بيايد. ارزش اين هدف به قدري است كه همه آنها را ميپوشاند. اگر تمام عالم خلقت، هيچ ثمرهاي نداشت جزء اين كه از اين درخت آفرينش، وجود مقدس پيامبر اكرم، صلياللهعليهوآلهوسلم ، و اهل بيت معصومش به وجود بيايد، ارزش دارد. ديگران همه، فداي اينها ميباشند؛ آنها خاكهايي هستند در مقابل اين برليان، و تا خاكها نباشند اين گوهر در درونش پرورش پيدا نميكند. پس، اولا صحبت كميت نيست. ثانيا: دليلي نداريم كه اهل جهنّم بيش از اهل بهشت باشند . اگر از طرفي خدا جهنم را از معاندين پر ميكند از طرف ديگر، خدا ميفرمايد: «و جنة عرضها السموات و الأرض». جهنم از اهل عناد پر ميشود و به تعبير حضرت علي عليهالسلام در دعاي كميل، اگر خدا قسم ياد نميكرد كه جهنم را از جنّ و أنس پركند، «لجعلتَ النار بردا و سلاما» و ديگر هيچ يك از اشخاص عذاب نميشدند. بايد توجه داشت كه تنها، اهل عناد مخلد در نار و جهنم هستند، ولي آنهايي كه از روي جهل يا استضعاف فكري، مرتكب گناه شدند، اينها به اندازه استضعافشان، معاف هستند. و اشخاص ديگري كه اصل ايمانشان محفوظ است در صورت تقصير در دنيا، عذابهاي موقت و محدودي ميشوند و سر انجام، مأوا و منزلشان بهشت است. نتيجه آن كه، دليلي نداريم كه آنهايي كه تا ابد در جهنم ميماندند، بيشتر از بهشتيها ميباشند. پس، معلوم نيست جهنّميها از نظر كميّت، بيشتر باشند.
|