اخـلاق در قـرآن 3
اخـلاق در قـرآن 3
قرآن
استاد مصباح يزدى
|
اشاره در راستاي ارائه سلسله مباحث اخلاقي، تاكنون چند جلسه از اين سخنرانيها را به تحرير كشيدهايم. اينك دنباله اين مباحث از نظر خوانندگان عزيز ميگذرد.
خلاصه مباحث پيشين در مباحث گذشته، نكتههايي درباره چند آيه از سوره «الشّمس» به عرض رسيد. بعضي از آن نكتهها با مسائل «فلسفه اخلاق» ارتباط پيدا ميكرد؛ مسائلي كه در محافل علمي و فلسفي دنيا، مورد بحث و گفتگوي فراواني است؛ از جمله، ذكر گرديد كه منظور از تعبير شريف «قَدْاَفْلَحَ مَنْ زَكّيهَا» (شمس:9) اين است كه تزكيه روح و قلب حقيقتي است كه خداي متعال آن را ملاك ارزش اخلاقي قرار داده و با توجّه به اين مطلب، موضعگيري اسلام در مقابل مكتب اثباتگرايي اخلاق (Positvism)، به طور كامل آشكار ميگردد؛ زيرا بر خلاف تصوّر آنان كه ميگويند ارزشهاي اخلاقي تابع قرارداد و سليقههاي مردم ميباشد، اسلام معتقد است كه اين ارزشها تابع حقايق نفسالامري ميباشد و كارهاي خوب اخلاقي را كارهايي ميداند كه در كمال نفس تأثير حقيقي دارد. در ابتداي بحث، به شبههاي كه از سوي اثبات گرايان مطرح شده بود، پاسخ گفته شد. هرچند اين مختصر مجالي براي بررسي دلايل، معارضات وشبهات ندارد، وليچوناين شبههرا مطرح نمودهايم،بهاجمال بدانپاسخ ميدهيم تا بيپايه بودن سخنآنان كه بر آداب و رسوم تكيه ميكنند وميگويند: ممكن است رفتاري در يك جامعهارزشمند، خوب ونشانه ادب تلقّي گردد، درحاليكه همين رفتار در جامعه ديگر، بيادبي يا رفتاري خندهدار به حساب آيد، آشكار شود. اعتباري نبودن اخلاقيّات (پاسخ به شبهه اثبات گرايان) بديهي است كه آداب و رسوم غير از مسائل اخلاقي است. منظور ما از اخلاق، اصول رفتار انساناست كهميتواند شكلهاي متفاوتي داشته باشد. آداب و رسوم مربوط به اشكال رفتار و غير از روح آن است. در اخلاق، براي ما مطرح است كه مثلاً، به پدر، مادر، معلّم يا سالمندان احترام بگزاريم. اين مسألهاي اخلاقي است، اما شكلآن ميتواندتابع قراردادباشد. پس مثالهايي كه آنها مطرح ميكنند مربوط به آداب و رسوم است؛ يعني شكل رفتارها، نه مسائل اخلاقي. وليآنچه كه ما ميگوييم تابع واقعيت است روح رفتار اخلاقي ميباشد؛ مثلاً، لازم است هميشه به كساني كه احترامشان واجب است، احترامبگزاريم،اما درمورد مصاديقآن، اختلاف نظر وجود دارد يا شكل احترام ممكن است متفاوت باشد. ما معتقديم كه پدر، مادر، معلم و سالمندان از آن جملهاند و رعايت احترام نسبت به اين افراد يك مسأله اخلاقي است و در تمام شرايط و تمام جوامع و اعصار تاريخي، احترام به اين اشخاص لازم است. اين يك حكم تغيير ناپذير است. اما اينكه شكل احترام بايد چگونه باشد، به آداب و رسوم محلّي و قومي بستگي دارد كه تغييرپذير است. ممكن است چيزي در جايي خوب باشد و در جاي ديگر بد؛ اما تفاوت دو ديدگاه لطمهاي به اصل اخلاق نميزند. پس همه ارزشها، از جمله ارزشهاي اخلاقي، اعتباري، فرضي و تابع سليقه و قرارداد نيست و نظر اسلام صد در صد مخالف مكتب اثبات گرايي اخلاقي است. نفي وظيفهگرايياخلاقي (پاسخ به شبهه كانت) از همين تعبير كه در آيه شريفه مزبور وارد شده است، نظر اسلام در مقابل بعضي ديگر از مكاتب اخلاقي نيز به دست ميآيد. نظريه معروفي وجود دارد كه از آن با عظمت هم ياد ميشود؛آن،نظريه كانت در فلسفه اخلاق است. او ميگويد: براي اينكه كاري ارزش اخلاقي داشته باشد بايد فقط به انگيزه اطاعت از حكم عقل يا اطاعت از وجدان انجام گيرد. و هر نوع انگيزه ديگري در كار اخلاقي، آن را از ارزش ساقط ميكند. به فرض، اگر انسان حرف راست بزند، براي اينكه مردم او را احترام كنند، كارش اخلاقي نيست و ارزشي ندارد يا اگر از نظر اسلام، انسان عاقل بدون هدف، كاري را انجام نميدهد، بلكه به دنبال سعادت و فلاح است. اگر سعادت را درست تحليل كنيم و آنگونه كه افراد سادهانگار تصوّر ميكنند، سعادت را به داشتن پول و مقام معني نكنيم به يقين، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه آنچه كمال روح است، همان سعادت ميباشد. كسي به فقيري، مريضي يا درماندهاي كمك كند و اين كار را براي ارضاي عواطفاش انجام دهد اين كار نيز بيارزش است. حتي اگر كسي كاري را به قصد اينكه از پاداش اخروي يا دنيوي آن بهرهمند شود، انجام دهد باز هم ارزش اخلاقي ندارد. ارزش اخلاقي مخصوص كاري است كه فقط به دليل اطاعت از حكم عقل انجام گيرد. انسان براي كاري كه وظيفه اوست نبايد توقّع هيچگونه پاداشي داشته باشد. او بايد در كار اخلاقي، ارضاي عواطف و نتيجه كار را، كه موجب سعادت يا كمال نفس است و پاداشي بر آن مترتّب ميشود، در نظر نداشته باشد. اگر در كار اخلاقي، انگيزهاي غير از تبعيّت از عقل وجود داشته باشد آن كار يا بيارزش است و يا ارزش منفي دارد. نظر اسلام با نظر كانت موافق نيست. تفصيل بررسي اين نظريه و اشكالهايي كه بر آن وارد است محل بحث ما نيست ولي به طور خلاصه، ميتوان گفت كه امتيازي كه اين نظريه بر نظريههاي پيشين اخلاقي دارد اين است كه تا زمان كانت، درباره «نيّت فعل» كمتر بحث ميشد و اگر بقاياي اخلاق يونانيها را كه كم و بيش، به عالم اسلام نيز سرايت كرده و برخي از فلاسفه اسلامي هم كتابهاي اخلاقيشان را بر اساس آن تنظيم كردهاند، مطالعه كرده باشيد، ميبينيد كه ملاك اخلاق در كتب آنها عبارت است از: اعتدال در قوّه شهوت، غضب و عقل. اعتدال در شهوت، عفّت؛ اعتدال در غضب، شجاعت و اعتدال در عقل، حكمت است. برآيند اين سه صفت نيز عدالت ميباشد. اين يك نظريه اخلاقي است كه از افلاطون، ارسطو و امثال آنها نقل شده و علماي اخلاق اسلامي نيز معمولاً براساس همان روش حركت كردهاند. در كتابهاي آنان، هيچ جا مطرح نيست كه مثلاً، كسي كه كار شجاعانهاي انجام ميدهد انگيزهاش چگونه بايد باشد يا اگر انسان ثروتمند، سخاوتمند هم باشد داراي صفت خوبي است و كار او ارزش اخلاقي دارد و اينكه با چه نيّتي بايد بخشش كند، مطرح نميشود. يا تحصيل علم در صورتي كه افراط و تفريط در آن نباشد حكمت است و ارزش دارد؛ اما نيّت تحصيل مطرح نيست. در ميان فلاسفه اخلاق، كانت از همه بيشتر، به اين مسأله توجّه كرده است كه هر كاري به صرف اينكه ظاهرش معتدلانه، بين افراط و تفريط در شهوت يا غضب، باشد ارزش اخلاقي ندارد؛ زيرا ممكن است اين كار از سر ريا كاري، ارضاي عاطفه يا خواهش دل باشد. كانت بسيار سختگيري كرد و گفت كه كار بايد فقط براي اداي وظيفه باشد و كاري كه تنها به اين نيّت انجام گيرد ارزش اخلاقي دارد. البته همه عناصر نظريات كانت اين نيست، عناصر ديگري نيز وجود دارد كه آنها نيز اشكالهاي خاص خود را دارند. نقطه مثبت نظريه كانت پذيرش اصل «ارزش اخلاقي» است؛ اما مشكل عمده و اشتباه اساسي او در تعريف ارزش اخلاقي ميباشد. وي معتقد است كه انسان بايد وظيفه را به دستور عقل و وجدان انجام دهد و در اين عمل، انگيزهاي غير از پيروي عقل و وجدان نداشته باشد. در اعتراض به او، ميگوييم: انسان تا زماني كه براي خود وجودي قايل است طالب كمال و سعادت خود ميباشد و هر كاري كه انجام ميدهد - هر چند ناآگاهانه ـ رسيدن به سعادت و كمال در عمق نيّتاش وجود دارد و نميتواند جز اين باشد. بنابراين، يكي از اشكالهاي وارد بر اين نظريه آن است كه اصلاً ممكن نيست كه كار عاقلانهاي از انسان سر بزند و نيّت كمال يا سعادت در عمق دل او نباشد. حتي ميتوان گفت كه چنين كاري عاقلانه نيست، چه رسد به اينكه فاقد ارزش اخلاقي باشد. اصولاً، نميتوانيم از سر عقل كاري را انجام دهيم كه موجب سعادت يا كمالي براي خودمان نباشد. ممكن است در تشخيص سعادت اشتباه كنيم؛ اما اين انگيزه به طور فطري، در همه وجود دارد. از سوي ديگر، اگر ما تا اين حد دايره ارزشهاي اخلاقي را محدود كنيم، به فرض آنكه چنين چيزي ممكن باشد معلوم نيست كه در عالم، چند نفر پيدا شود كه كارشان ارزش اخلاقي داشته باشد؛ كاري كه فقط به اين دليل انجام گيرد كه وجدان ميگويد و در مقابل، هيچ انتظاري از انجام آن وجود نداشته باشد، نه از پاداش دنيوي، نه از پاداش اخروي و نه حتي به اين قصد كه نفس، تكامل پيدا كند يا به سعادت برسد، عواطف نيز در انجام كار دخالتي نداشته باشد. با اين وصف، چند نفر را در تمام دنيا، ميتوان يافت كه اينگونه كار كنند؟ علاوه بر آن، همه انسانهاي ديگر نيز كارشان فاقد ارزش خواهد بود! پس اشكال ايشان منطقي نيست. البته اشكالهاي اساسي ديگري نيز بر اين نظريه وارد است كه فرصت طرح همه آنها نيست؛ اما به طور مختصر، ميگوييم كه اسلام چنين نظري را ندارد. فطري بودن سعادتطلبي اسلام واقع بينانه اين موضوع را پذيرفته است؛ هر مكتب ديگري نيز بايد آن را بپذيرد كه اگر انسان براي خودش وجودي قايل است و اگر كاري را از روي عقل انجام ميدهد به دنبال كمال يا سعادت است؛ اما برخي كمال و سعادت خود را قرب به خدا، برخي آن را در نعمتهاي بهشتي و برخيديگر درلذّتهاي دنيوي ميدانند. هيچگاه انسان عاقل بيهدف كاري را انجام نميدهد، بلكه از كار خود هدفي دارد، لكن گاهي كارش نتيجه دنيوي دارد و گاهي اخروي، گاهي براي كسب عزّت نزد خدا، آن را انجام ميدهد و گاهي براي آنكه كمال خود را دوست دارد ـ تا نفساش كاملتر شود. اگر از هر انسانِ اخلاقي، حتي همان انساني كه براي كانت يك نمونه است، بپرسيد كه فداكاري و ايثار شما براي چيست، واز همان كسي كه ميگويد: «كار خود را از روي عاطفه يا توقّع دريافت پاداش نكردم، بلكه به حكم عقل خود، عمل كردم.» سؤال ميكنيم كه چرا از حكم عقل اطاعت ميكني؟اگر بخواهد به درستي جواب دهد، ميگويد: «انسان منطقي كسي است كه از حكم عقل اطاعت كند و حكم عقل اين است كه انسان به فضيلتي دست يابد؛ يعني به دنبال كمال خود باشد و من ميخواهم انساني منطقي باشم. لذا، راستگويي را فضيلت و كمال ميدانم.» پس به نظر اسلام، انسان عاقل بدون هدف، كاري را انجام نميدهد، بلكه به دنبال سعادت و فلاح است و اين مصداقا با كمال روح يكي است. (تفاوت آن دو خارج از بحث ماست.) از نظر مصداق، فرقي نميكند كه بگوييم: طالب سعادت است يا طالب كمال. اگر سعادت را درست تحليل كنيم و آنگونه كه افراد سادهانگار تصوّر ميكنند، سعادت را به داشتن پول و مقام معني نكنيم به يقين، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه آنچه كمال روح است، همان سعادت ميباشد. در هر صورت، قرآن به اين مطلب اذعان دارد كه انسان نميتواند به دنبال فلاح و سعادت خود نباشد. هر كاري را كه انسان انجام دهد در نهايت، براي نيل به سعادت است. از هر كس سؤال كنيد كه چرا اين كار را انجام ميدهي، براي كار خود، دلايلي ذكر ميكند. اگر همينطور سلسله سؤالات را ادامه دهيم در نهايت، به جايي ميرسيم كه ديگر نميتوان پرسيد چرا؛ زيرا خواستنِ سعادت «چرا» ندارد. سعادت، مطلوب ذاتي هر انساني است. اين نه تنها عيب نيست كه يك حقيقت است و در طلب اصل سعادت اختلافي نيست، بلكه اختلاف بر سر مصداق سعادت و به تبع آن، اختلاف بر سر تعريف سعادت ميباشد. غير از اين هم ممكن نيست؛ چون غيرممكن است كه انسان عاقل باشد ولي طالب سعادت خود نباشد. اگر هم چنين بگويد به زبان است. ذو مراتب بودن سعادت و شقاوت مسأله ديگر آنكه سعادت يك نقطه مشخصي نيست كه اگر كسي به آن رسيد سعادتمند باشد و اگر كسي بدان نرسيد حتما بدبخت باشد، بلكه سعادت مراتب بسياري دارد؛ گاهي كسي به يك مرتبه آن ميرسد و ديگري به دو مرتبه و سوّمي به بيشتر و اين مراتب تا بينهايت ادامه دارد. مراتب آن متعدّد است. البته بعضي از مراتب سعادت با بعضي از مراتب شقاوت توأم ميشود. ممكن است يك خوشي با يك ناخوشي يا يك كمال با يك نقص با هم جمع شوند؛ اما انسان به مرتبهاي از كمال مي رسد كه ديگر آن مرتبه توأم با شقاوت نيست؛ هر چند سعادتش ضعيف باشد، اما شقاوتي به همراه ندارد. ما به بهشت، دوزخ، قيامت و حساب معتقديم. در قيامت، اثر عملي سعادت مشخّص ميشود. در عالم برزخ، عوالم متعدّدي وجود دارد. ممكن است در آنجا، برخي مؤمنان هم گرفتاريهايي داشته باشند. در عرصههاي قيامت، حسابها تسويه ميشود؛ عوالم برزخ و عوالم اول قيامت كه گذشت، حسابها كه تسويه شد، هر كس كه بايد مشمول شفاعت واقع شود، مورد عفو قرار ميگيرد و بهشتي وارد بهشت ميشود و جهنّمي نيز وارد جهنّم ميگردد. پس از آن، هيچ كسي از آنجايي كه هست، خارج نميشود. آنان كه وارد بهشت شدهاند: «لاَ يَمَسُّهُمْ فيها نَصَبٌ وَ ما هُمْ بِمُخْرَجينَ»(حجر:48)؛ هيچ رنج و سختي در آنجا بدانها نرسد و از آن بيرونشان نكنند. ولي همه لذتها يكسان نيست. گرچه هيچ گرفتاري و رنجي در آنجا وجود ندارد، اما كساني كه در درجه اوّلاند با كساني كه در درجه دوّماند از يك درجه از لذّت و كمال برخوردار نيستند؛ مراتب متفاوتي است ولي همه سعادت است. اگر كسي بتواند خود را به بهشت برساند هرگز او را از آنجا بيرون نميكنند. كاري كه انسان را به آنجا برساند كار خوب و با ارزشي است؛ اما اين درجات و ارزشها از نظر مراتب با يكديگر بسيار تفاوت دارد. كانت ميگفت:ارزش،يك نقطه ويك مرتبه دارد و آن اين است كه هر كس كار را به نيّت عمل به وظيفه انجام بدهد، اگر انگيزه او كمتر يا بيشتر از اين باشد ارزشي ندارد. اما اسلام ميگويد: ارزشهاي اخلاقي مراتب بسياري دارد و اين چنين نيست كه بگوييم يك نقطه مشخّص بيشتر نيست. اوّلين حدّ ارزش براي كسي است كه به خدا، قيامت و انبيا ايمان داشته باشد و براي اطاعت از خدا، كاري انجام دهد. البته اطاعت امر خدا ميتواند انگيزههاي گوناگوني داشته باشد؛ براي رهايي از جهنّم، رسيدن به بهشت يا رسيدن به رحمت، رضوان، قرب و لقاي پروردگار و يا مراتبي كه عقل ما بدانجا نميرسد؛ «في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ.»(قمر:55) حضرت علي عليهالسلام عرض ميكند:«اِلهي مَا عَبَدْتُكَ خَوفا مِنْ عَقَابِكَ وَ لاَ طَمَعا في ثَوَابِكَ وَ لكِنْ وَجَدْتُكَ اَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبْدتُكَ»؛1 خدايا، تو را به دليل ترس از عذابت يا طمع به پاداشت عبادت نميكنم، بلكه چون تو را شايسته عبادت يافتهام، ميپرستم. همه اين انگيزهها در عبادت، پسنديده است و كاري كه با هر يك از اين انگيزهها انجام بگيرد داراي ارزش اخلاقي خواهد بود. اما ارزشها با يكديگر فاصله دارند. حضرت علي عليهالسلام در جاي ديگري، ميفرمايد:«اِنَّ قَوما عَبَدوُااللّهَ رَغْبَةً، فَتِلْكَ عِبَادَةُ التُّجَارِ؛ وَاِنَّ قَوما عَبَدُوااللّهَ رَهْبَةً، فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبيِد؛ وَ اِنَّ قَوما عَبَدُوااللّهَ شُكْرا، فَتِلْكَ عِبَادَةُ الاَْحْرَارِ»؛2 گروهي خدا را از سر شوق (به پاداش)، عبادت ميكنند كه اين، عبادتِ تاجران است و گروهي خدا را از سر ترس، عبادت ميكنند كه اين، عبادتِ غلامان است؛ گروهي نيز خدا را به دليل سپاس (بر نعمتهايش)، عبادت ميكنند كه اين، عبادتِ آزادگان است. عبادت خدا به دليل ترس، كار خوبي است ولي داراي كمترين مرتبه است. در گذشته كه غلام و برده وجود داشت، آنها فقط از ترس كتك خوردن كار ميكردند. هر وقت كه نميترسيدند معمولاً كار نميكردند. اگر كسي خدا را عبادت كند در اين حد كه به تكليف واجبش عمل كرده باشد و جهنّمي نشود مانند غلامي است كه فقط از ترس چوب كار ميكرد. البته، عبادت اينگونه افراد بيارزش نيست و نسبت به كافر داراي ارزش است؛ زيرا انسان غيرمعتقد كه به تصوّر خودش، فقط براي اطاعت از وجدان كار ميكند. اگر خداي خود را نشناخته و او را سپاس نميگزارد اطاعت او از وجدان چه ارزشي دارد؟ اگر وجدان دارد به فرمان وجدان، بايد شكر ولي نعمتش را بهجا آورد. اين چه وجداني است كه ميگويد: برو، كار كن و زحمت بكش اما دو ركعت نماز نخوان؟! اگر انسان به حدّي نرسد كه ارتباط با خدا پيدا كند اعمال او هيچ ارزشي ندارد. اما كسي كه تا اين حد پيشرفت كرده كه براي نجات از عذاب هم كه شده خدا را عبادت ميكند به يك مرتبه از ارزش دست يافته است. ولي نبايد به اين حد اكتفا كرد. اسلام انسانها را تشويق ميكند كه به اين حدّ قانع نباشند؛ مانند غلامي كه از ترس چوب كاري ميكند، عبادت نكنند؛ دنبال مرتبهاي باشند كه در اوج است، همان مراتبي كه قرآن از آن اينگونه تعبير ميكند: «اِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لاَنُريدُ مِنْكُمْ جَزَاءً وَ لاَ شَكُورا»(دهر:9)؛ «الَّذي يُعْطي مَالَهُ يُتَزَكّي وَ مَا لاَِحَدٍ عَنْدَهُ مَنْ نَعْمَةٍ تُجْزي اِلاَّ ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِالاَْعْلي.»(ليل: 18ـ20) در عبادت، انسان نبايد به فكر داد و ستد باشد، بلكه بايد به دنبال ايجاد ارتباط با خدا باشد. اگر بخواهد به عبادت به عنوان يك داد و ستد نگاه كند در مثل، مانند كسي است كه اگر دوستي هديهاي به او بدهد و او نيز مقابله به مثل كند. انسان تا همين اندازه هم كه مقيّد باشد و نعمتهاي خدا را بدون سپاس نگذارد كار با ارزشي كرده است. البته، اگر اين كارها به قصد اطاعتامرخداباشد ارزشش بيشتراست و عمل مستحببه حساب ميآيد.حتيخداوند فرموده است كه من دوست دارم كه اگر در حال روزه، به ميهمانيكسي ميروي واو از تو ميخواهد كه از غذايش تناول كني، نگو روزه هستم؛ از غذايش تناول كن؛ چون او دوست من است. در اينجا، روزهدار روزهاش را براي خدا افطار ميكند؛ زيرا اطاعت خدا را در خوردن روزه يافته است و خداوند امر فرموده كه اين كار را انجام دهد تا با او ارتباط پيدا كند. پس ميتوان روزهخواري را عبادت شمرد و آن را داراي ارزش اخلاقي دانست. از سوي ديگر اگربراي هواي نفس، صد سال روزه بگيرد هيچ ارزشي ندارد؛ زيرا عملش براي خودنمايي و هدفي غيرخدايي است. پس حدّ نصاب ارزش اخلاقي در نظام ارزشي اسلام، اين است كه كار براي خدا انجام گيرد، يعني به جاي تعبير اطاعت وجدان و عقل، كه كانت آن را مطرح ميكرد، بايد بگوييم: «اطاعت خدا.» اما اطاعت خدا مراتب و انگيزههاي متعدّدي دارد؛ گاهي از ترس جهنّم است يا به طمع بهشت يا براي تشكّر از نعمتهاي او، گاهي نيز خدا را دوست دارد و بدين دليل، كاري ميكند كه محبوبش از آن خشنود شود، همچنان كه امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: «وَ لكِنّي اَعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ»؛3 من او را عبادت ميكنم؛ چون دوستاش دارم. هيچيك از مكاتب غير از اسلام، نيّت را مطرح نميكنند؛ كانت هم كه مطرح كرده است نيّت اطاعت عقل رامعتبر ميداند.اسلام نيّت را معتبرميداند، امابه شرط آنكهبراي اطاعت خدا باشد؛ زيرااطاعتي كه به اين انگيره انجام نشود از ارزش بالايي برخوردار نيست. هدف از خلقت سؤال شده است كه هدف از خلقت چيست؟ اين پرسش با بحث حاضر مرتبط است. ما معتقديم كه هر كس براي رسيدن به كمال خود تلاش ميكند و هدف از خلقت رسيدن به كمال است؛ خدا نيز انسان را خلق كرده تا او به كمال خودش برسد. در اين زمينه، بحثهاي فراواني وجود دارد كه برخي جنبه فلسفي و برخي جنبه تفسيري دارد.4 پاسخ اين سؤال به اجمال، اين است كه قرآن كريم براي خلقت، چند هدف ذكر كرده است. اين هدفها در طول هم هستند. در سوره انسان (دهر)، ميفرمايد: «اِنّا خَلَقْنَا الاِْنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ اَمْشَاجٍ نَبْتلَيهِ» (انسان:2)؛ ما انسان را از آب نطفه مختلط خلق كرديم تا او را بيازماييم. در اين آيه، كلمه «نَبْتلَيهِ» در مقام بيان غايت است. علّت خلقت انسان را اين ميداند كه داراي اختيار و اراده باشد تا مورد آزمايش قرار گيرد. «آزمودن»، خودش نميتواند هدف اصلي باشد، بلكه بدين منظور مورد آزمايش قرار ميگيرد كه معلوم شود آيا خدا را عبادت ميكند و در صدد تقرّب به خدا بر ميآيد يا نه؟ در آيه ديگري ميفرمايد: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالاِْنْسَ اِلاَّ لِيِعْبُدُونَ»(ذاريات:56)؛ و جنّ و انس را نيافريدم، مگر براي آنكه مرا عبادت كنند. پس ابتلا و آزمايش هدف مقدمي و نزديك است و بالاتر از آن، اين است كه انسان خدا را عبادت كند تا به رحمت و پاداشي كه مخصوص عبادت خداست، نايل شود؛ «اِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ» (هود:119)؛ مگر آن كه را خدا به رحمت و لطف خاصّ خود هدايت كند و براي همين آفريده شدند. علّت رحمانيّت خدا اگر سؤال شود كه چرا خدا انسانها را آفريد تا به رحمت او نايل شوند، ميگوييم: اين رحمت سؤال بردار نيست؛ زيرا لازمه فيّاضيّت و رحمانيّت خداست. خدايي كه رحمان و فياضّ نباشد خدا نيست. اين صفت ذاتي خداست و براي همين است كه خدا دوست دارد بخشش كند و اگر دوست نداشته باشد خدا نيست. دوزخيان بيشترند يا بهشتيان؟ ممكن است سؤال شود كه با توجّه به اينكه تعداد فراواني از انس و جن مخلَّد در دوزخاند، پس چه مقدار از انسانها به هدف خلقت ميرسند؟ در اين مورد، كمّيت مطرح نيست. به عنوان مثال، اگر به عنوان يك معدنچي بخواهيد معدني را استخراج كنيد تا به يك دانه برليان دست يابيد، با آنكه ميدانيد اين برليان در زميني به مساحت صد هكتار است، بايد همه اين زمين را جستجو كنيد تا آن را به دست آوريد. براي كاوش، لازم است حتي اگر در اين زمين، كوهي يا صخرهاي وجود دارد آن را نيز خرد كنيد تا به آن دست يابيد. وقتي آن را به دست آورديد، ميگويند: اين همه كار، ارزش دستيابيبهاين هدف را داشت، حتي اگر ده برابر اين هم زحمت ميكشيديد، ارزش داشت. همه اين كارها و زحمتها مقدّمه بود براي به دست آوردنيك سنگ قيمتي.ارزشاينهدفبه قدري است كه همه آن كوششها را جبران ميكند. حال، اگر عالم خلقت هيچ ثمرهاي نداشته باشد، جز آنكه از درخت آفرينش، فقط پيامبر اكرم صلياللهعليهوآلهوسلم و اهل بيت معصومش به وجود بيايند، ارزش دارد. در مقابل اين گوهرهاي گرانبها، ديگران مانند خاكاند ولي تا خاك نباشد گوهر در درونش پرورش نمييابد. پس اوّلاً، كمّيت مطرح نيست. ثانيا، دليلي نداريم كه حكم كنيم حتما اهل جهنّم بيش از اهل بهشتاند. اگر خدا از يك سو، جهنّم را از معاندان پر ميكند از سوي ديگر، ميفرمايد: «وَجَنّةٍ عَرْضُها السَّمواتُ و الاَْرْضُ» (آل عمران: 133)؛ بهشتي كه پهناي آن همه آسمانها و زمين را فرا گرفته است. حضرت علي عليهالسلام در دعاي كميل، ميفرمايد: «فَبِالْيَقينِ اَقْطَعْ لَو لاَ مَا حَكَمْتَ بِهِ مِنْ تَعذيبِ جَاحِديكَ وَ قَضَيْتَ بِهِ مِنْ اِخْلاَدِ مُعَائِديكَ لَجَعَلْتَ النَّارَ كُلَّهَا بَرْدا وَ سَلَاما وَ مَا كَانَ لاَِحَدٍ فيهَا مَقِّرا وِ لاَ مُقَاما»؛ يقيين قاطع دارم كه اگر بر منكران خداييات، به آتش حكم نكرده بودي و بر معاندان، به عذاب حكم ننموده بودي تمام دوزخ را سرد و سالم ميگردانيدي وهيچكسرادرآتشجاينميدادي. بايد توجّه داشت كه تنها اهل عناد در جهنّم مخلّدند؛ ولي آنها كه از روي جهل يا استضعاف فكري، مرتكب گناه شدهاند به اندازه استضعافشان، معاف هستند. ديگران كه اصل ايمانشان محفوظ است، در صورت تقصير در دنيا، به طور موقّت و محدود عذاب ميشوند و سرانجام، منزل و مأوايشان بهشت است. پس دليلي نداريمكه همه آنها تا ابد در جهنّم بمانند و يا تعدادشان بيشتر از بهشتيان باشد.
پاورقيها: 2ـ1ـ محمدباقر مجلسي،بحارالانوار، ج1، روايت 4، باب 101. 3ـ همان، ج 70، ص 17، روايت 9، باب 43. 4ـ ر.ك. به: آموزش فلسفه، اثر نگارنده.
|