» مقالات » قرآن »  اسماء و ص 

اسماء و صفات خدا در قرآن تفسير قرآن مجيد(موضوعي) 10
  • اسماء و صفات خدا در قرآن تفسير قرآن مجيد(موضوعي) 10

  • قرآن

  • جعفر سبحانى

  • 84 - غافرالذنب
    اين اسم در قرآن يك بار آمده، و همراه با اسمهاي ديگر وصف خدا قرار گرفته است، چنان‏كه مي‏فرمايد:
    «تَنْزِيلٌ الكِتابِ مِنَ اللّهِ العَزِيزِ العَلِيمِ؛ غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ العِقابِ ذِي الطَّوْلِ لا اِلهَ إِلاّ هُوَ إِلَيْهِ المَصِيرُ»(غافر، آيه 2 - 3).
    كتاب نازل شده از جانب خداي نيرومند و دانا، آمرزنده گناه، پذيرنده توبه، سخت عقوبت، صاحب مِكنت، خدائي جز او نيست، بازگشت به سوي خداست.
    «غافر» به صورت جمع همراه با كلمه «خير» يك بار در قرآن آمده است آن هم وصف خدا قرار گرفته است چنان‏كه مي‏فرمايد:
    «... فَاغْفِرْ لَنا وَارْحَمْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الغافِرِينَ»(اعراف، آيه 155).
    ما را ببخش و بر ما رحم كن تو بهترين آمرزندگاني.
    از ماده «غفر» كه به معني «سَتْر» است، سه اسم براي خدا در قرآن مشتق شده است:
    1 - غافر «غافرالذنب» (غافر، 3) بخشنده گناه.
    2 - غفور «ربك الغفور ذوالرحمة»(كهف، 58) : پروردگار تو بخشنده و صاحب رحمت است.
    3 - غفّار «و إني لغفار لمن تاب» (طه، 82): و من كسي را كه توبه كند، مي‏آمرزم.
    و شگفت اين است كه براي انسان گنهكار سه اسم معادل اسم غفار، از ماده ظلم يا معادل آن به كار رفته است.
    1 - ظالم «... فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ...»(فاطر، 32): برخي از آنها بر خويش ستمگرند.
    2 - ظَلُوم«... إِنَّهُ كانَ ظَلُوما جَهُولاً»(احزاب، 72): او ستم پيشه و نادان اسست.
    3 - ظلاّم «قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلي أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ‏اللّهِ...»زُمَر،53): اي بندگان من كه در حق خود اسراف كرده‏ايد، از رحمت خدا مأيوس نباشيد، و اسراف بر نفس در حقيقت عبارت ديگري از «ظلام» است.
    با توجه به سه اسمي كه خدا در قرآن و انسان نيز دارد مي‏توان چنين گفت: خدا مي‏خواهد برساند كه بنده من، تو در اثر گناه سه اسم داري، و من هم كه از آن جهت كه مبدأ رحمت و مغفرت هستم سه اسم دارم:
    اگر تو ظالمي من غافرم.
    اگر تو ظلومي من غفورم.
    اگر تو ظلامي من غفارم1.
    در گذشته در معناي «غفر» سخن گفتيم و يادآور شديم كه معني لغوي آن ستر و پوشاندن است. تو گوئي خدا گناهان بنده را مي‏پوشاند. و اگر هم به كلاه خَوْد «مِغْفَرْ» مي‏گويند، چون سر را پوشانده از آسيب حفظ مي‏كند.
    و تفاوت «غفور» با «عفو» به هنگام بحث از اسم «عفو» بيان گرديد.
    هشتاد و پنجم ؛ الغالب
    لفظ «غالب» سه بار در قرآن آمده و در يك مورد وصف خدا قرار گرفته است. چنان كه مي‏فرمايد:
    «... وَ كَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الأَحادِيثِ وَاللّهُ غالِبٌ عَلي أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ»(يوسف، 21) : اين چنين يوسف را متمكّن ساختيم تا تعبير خواب را به او بياموزيم، خداوند بر كار خويش چيره است، ولي اكثر مردم نمي‏دانند.
    مقصود از جمله «والله غالب علي امره» چيست؟ در اين جمله دو احتمال وجود دارد: يكي اين كه ضمير در كلمه «امره» به يوسف برگردد، ديگري اين كه به خدا بر گردد.
    بنابر احتمال نخست مقصود اين است كه خدا در امور مربوط به يوسف تواناست، او را حفظ مي‏كند، روزي مي‏دهد و از قعر چاه به نهايت قدرت مي‏رساند و زعامت يوسف به اين شكل جلوه‏گاه اسم «غالب بودن» است.
    و بنابر احتمال دوم، مقصود اين است كه خدا در امور مربوط به خويش توانا است. چهان را مي‏آفريند و آن را تدبير مي‏كند، و مغلوب كسي نمي‏شود و آنجا كه اراده كند، احدي را ياراي تمرّد و تكبّر نيست.
    در آيه ديگر مي‏فرمايد:
    «... إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ...»(طلاق، 3): خدا مشيّت و تدبير خود را به پايان مي‏رساند. سرانجام خدا موجود قاهري است كه قدرتي بالاتر از آن نيست، و مشيت او نافذ و پايدار است.
    هشتاد و ششم ؛ الغفّار
    اسم غفّار در قرآن به صورت معرفه و نكره پنج بار آمده است چنان كه مي‏فرمايد:
    «وَ اِنِّي لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحا ثُمَّ اهْتَدي»(طه، 82): من آمرزنده كسي هستم كه توبه كند و ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد.
    و نيز مي‏فرمايد:
    «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إنَّهُ كانَ غَفّارا»(نوح، 10): نوح مي‏گويد به قوم خود گفتم از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد او آمرزنده گناهان است.
    و در سه مورد ديگر اين اسم با اسم «عزيز» همراه آمده است چنان كه مي‏فرمايد:
    «رَبُّ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُماَ العَزِيزُ الغَفّارُ»(ص،66): پروردگار آسمانها و زمين و آنچه كه در ميان آنها قرار دارد كه توانا و آمرزنده است.
    و نيز مي‏فرمايد: «كُلٌ يَجْرِي لأَجَلٍ مُسَمّيً اِلاّ هُوَ العَزِيزُ الغَفّار»(زمر،5): هر يك از اين اجرام سماوي تا زمان معيني در حركتند، آگاه باش كه او قدرتمند و بخشنده است.
    و در جاي ديگر مي‏فرمايد: «وَ أَناَ أَدْعُوكُمْ اِليَ العَزِيزِ الغَفّارِ»(غافر، 62): من شما را به سوي خداي توانا و آمرزنده دعوت مي‏كنم.
    شايد علت اين كه غفار همراه عزيز آمده است اين است كه بخشايندگي او به خاطر عجز و ناتواني نيست، بلكه او در عين قدرت مي‏بخشد، و اين خود كمال است.
    نمايش اين اسم در زندگي بشر اين است كه در مواردي كه مصلحت ايجاب مي‏كند در عين قدرت از تقصير ديگران درگذريم، و در برخي از روايات آمده است از صفات كمال، گذشت در عين قدرت است.
    هشتاد و هفتم ؛ الغَنِيّ
    اسم غني در قرآن به صورت مرفوع و منصوب بيست بار آمده و در هيجده مورد وصف خدا قرار گرفته است و با اسم‏هائي مانند «حميد؛ حليم؛ كريم» همراه مي‏باشد چنان كه مي‏فرمايد:
    1 - «... وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ»(بقره، 267): بدانيد كه خدا بي‏نياز و ستوده است.
    2 - «قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُها أَذيً وَاللّهُ غَنِيٌّ حَلِيمٌ»(بقره، 263): زبان خوش و گذشت، بهتر است از صدقه‏اي كه آزاري به دنبال داشته باشد خداوند بي‏نياز و بردبار است.
    3 - «وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ»(نمل، 40): هر كس كفر ورزد، (شكر نعمت را به جاي نياورد)، پروردگار من بي‏نياز و بزرگوار در احسان است.
    اما معني لغوي «كريم»
    «ابن فارس» مي‏گويد: دو معني اصلي دارد. يكي از كفايت و بي‏نيازي و ديگري حاكي از نوعي صدا است.
    «راغب» مي‏گويد: غنا اقسامي دارد:
    1 - بي‏نيازي مطلق و اين مخصوص خداست. چنان كه مي‏فرمايد:«اِنَّ اللّهَ َهُوَ الغِنِيُّ الحَمِيدُ».
    2 - بي‏نيازي نسبي چنان كه مي‏فرمايد:«وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْني» تو را فقير يافت بي‏نياز كرد.
    ولي بهتر است بگوئيم «غنا» يك معنا بيش ندارد و اين تفاوت‏ها مربوط به مصداق است، برخي از مصاديق آن به خاطر وجوب وجود، بي‏نيازي مطلق است، ولي غير آن به خاطر امكان، فقير مطلق بوده و احيانا در سايه ارتباط با مبدأ بي‏نياز غنا و بي‏نيازي عرضي و نسبي پيدا مي‏كند.
    اين مطلب در همه صفات خدا جاري است، مثلاً خدا جميل و زيبا است، و آفرينش نيز سهمي از جمال دارد، ولي در اين جمال نسبي خود مرهون جمال مطلق است.
    و به قول شاعر عرب كه مي‏گويد:
    أراَيْتَ حسن الروض في آصاله أرايت بدرَ التم عند كماله
    هذا، و ذاك كل شئ رائق اخذ التجمل من فروع جماله
    هلك القلوب بأسرها في أسره شغفا و شد عقولنا بِعِقاله2 مقصود شاعر اين است كه آن زيبائي‏هاي باغ به هنگام عصر، و زيبائي ماه در شب بدر، (زيبائي اين دو) و زيبائي همه چيز پرتوي از جمال اوست، دلها در عشق به اين جمال بي‏طاق شدند، و خردهاي ما بسته به عقال اوست.
    و حافظ شيرازي اين مطلب فلسفي و عرفاني را چنين ترسيم كرده است:
    اين همه عكس من و نقش نگارين كه نمود يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد
    هشتاد و هشتم؛ الغفور
    غفور به صورت مرفوع و منصوب 91 بار در قرآن آمده و با صفاتي مانند «رحيم؛ عفو؛ عزيز؛ شكور؛ ودود؛ حليم» همراه مي‏باشد چنان كه مي‏فرمايد:
    1 - «ثُمَّ يَتُوبُ اللّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلي مَنْ يَشاءُ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(توبه، 27): خداوند پس از آن توبه هركس را بخواهد مي‏پذيرد، خداوند آمرزنده و مهربان است.
    2 - «وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بَغي عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اللّهُ اِنَّ اللّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ»(حج، 6): هركس به همان اندازه كه ستم ديده است، مجازات كند، آنگاه باز بر او ستم كنند، خدا او را ياري خواهد كرد. خدا بخشايشگر و آمرزنده است.
    3 - «... إِنَّما يَخْشيَ اللّهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُ اِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ غفَُورٌ»(فاطر، 28): فقط بندگان دانا از خدا مي‏ترسند، حقا كه خدا توانا و آمرزنده است.
    4 - «ليُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ انَّهُ غَفُورٌ شَكُورٌ»(فاطر، 30): خدا پاداش آنها را به تمامي بدهد و از فضل خود بر آن بيفزايد، خدا آمرزنده و شكرپذير است.
    5 - «اِنَّهُ هُوَ يُبْدِئ وَ يُعِيدُ وَ هُوَ الغَفُورُ الوَدُودُ»(بروج، 13 - 14): او است كه ايجاد و ابداع مي‏كند (پس از ميراندن) باز مي‏گرداند و اوست آمرزنده و بسيار مهربان.
    6 - «... وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ انَّهُ كانَ حَلِيما غَفُورا»(فاطر، 41): اگر (آسمان و زمين) فرو ريزند جز او كسي نمي‏تواند آنها را نگه دارد، خدا بردبار و آمرزنده است.
    سرانجام يادآور مي‏شويم كه «غفور» بر وزن رسول از الفاظي است كه دلالت بر مبالغه دارد، و معناي اصلي آن به هنگام بحث از غافر گذشت.
    حرف ف
    هشتاد و نهم؛ الفاطر
    فاطر در قرآن شش بار آمده و در همه موارد به عنوان اسم خدا وارد شده است كه برخي را يادآور مي‏شويم:
    1 - «قُلْ أَغَيْرَ اللّهِ أَتَّخِذُ وَلِيّا فاطِرِ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ...»(انعام، 14): بگو آيا جز خدا براي خويش سرپرستي بگيرم خدائي كه آفريننده آسمانها و زمين است.
    2 - «... فاطِرِ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّ فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ...»(يوسف، 101): اي خدا آفريننده آسمانها و زمين، تو سرپرست من در دنيا و آخرتي.
    3 - «قالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِي اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّمواتِ وَالأَرْضِ...»(ابراهيم، 10): پيامبران آنان گفتند: آيا در وجود خدا شك است درحالي كه آفريننده آسمانها و زمين است3.
    دراين موارد ششگانه «فاطر» به تنهائي وصف خدا قرار نگرفته، بلكه به صورت اِضافه «سموات و ارض» به كار رفته است.
    اكنون بايد ديد معناي لغوي «فاطر» چيست؟
    فاطر از «فطر» گرفته شده و معناي آن گشودن و آشكار كردن است، از اين جهت خوردن غذا هنگام مغرب را افطار مي‏گويند، زيرا روزه‏دار در اين زمان دهان خود را از نظر غذا خوردن، باز مي‏كند. و نيز در دوشيدن گوسفند به كار مي‏رود، مي‏گويند: «فطَرَتِ الشّاةَ فطرا»، حلبتها زيرا با دوشيدن، چشمه پستان باز مي‏شود.
    از كلام «راغب» استفاده مي‏شود كه معني واقعي «فطر» دو نيم كردن از طرف درازا است، چنان كه مي‏فرمايد: «السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ كانَ وَعْدُهُ مَفْعُولاً» در آن روز آسمان شكافته مي‏شود، و وعده او تحقق مي‏يابد.
    اكنون سخن در اين است كه چرا در آفرينش موجودات، كلمه «فطر» به كار رفته است، شايد نكته آن اين باشد كه با خلقت؛ عدم كه نوعي ظلمت است، شكافته و هستي از آن بيرون كشيده مي‏شود و شايد معني «فاطر السموات و الارض» اين است كه آنها را از تاريكي عدم به روشني وجود آورد.
    «علاّمه طباطبائي(ره) مي‏فرمايد:
    «فاطر در مورد خدا نوعي استعاره است تو گوئي عدم را مي‏شكافد و از دل آن آسمانها و زمين را بيرون مي‏كشد. و مقصود اين است كه خدا آفريننده آسمانها و زمين، بدون الگوي پيشين است، و دراين صورت با اسم «بديع» و «مبدع» يكسان خواهد بود، با اين تفاوت در بكار بردن «مبدع» عنايت به اين است كه آفرينش بدون مثال و الگو بوده است، درحالي كه در استعمال «فطر» عنايت به اين است كه از عدم پديد آورده، و نبود را بود كرده است و اين كه كار خدا مانند : نجار و ديگر سازنده‏هاي بشري نيست كه فعل خود را از تركيب مواد قبلي پديد مي‏آورند».
    و در هر حال اسم «فاطرالسموات» حاكي از استمرار اين فعل است، نه اين كه تنها در گذشته انجام داده است.
    نودم؛ فالق الإصباح
    اين اسم در قرآن يك بار آمده و وصف خدا قرار گرفته است، چنان كه مي‏فرمايد:
    «فالِقُ الإِصْباحِ وَ جَعَلَ الَّليْلَ سَكَنا وَ الشَّمْسَ وَ القَمَرَ حُسْبانا ذلِكَ تَقْدِيرُ العَزِيزِ العَلِيمِ»(انعام، 96): او شكافنده صبح است، شب را براي آرامش و خورشيد و ماه را روي نظم معين مقرر داشت، اين است اندازه‏گيري خداي قدرتمند و دانا.
    اكنون بايد ديد معني «فلق» چيست؟
    «ابن فارس» مي‏گويد: معني لغوي آن فُرجه و جدائي دو شئ است.
    «راغب» مي‏گويد: فلق به معناي جدا كردن چيزي از چيزي است، چنان كه مي‏فرمايد: «فالِقُ الإصباحِ» و «اِنَّ اللّهَ فالِقُ الحَبِّ وَالنَّوي» خدا شكافنده دانه و هسته‏ها است، و باز مي‏فرمايد: «أَعُوذُ بِرَبِّ الفَلَقِ»(فلق، 1): پناه مي‏برم به خداي صبح.
    و در هر حال بدين جهت در مورد صبح كلمه فالق به كار رفته است كه روشنائي ظلمت را مي‏شكافد.
    اكنون برگرديم مفاد صفات وارد در آيه را توضيح دهيم:
    1 - «فالِقُ الإصْباحِ» شكافنده صبح، و اصباح به معني صبح است، نه به معني مصدري.
    2 - «وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَنا» شب را آرامگاه قرار داد. روح و بدن هر دو در فضاي تاريك و درخواب و آرامش مي‏يابند.
    3 - «وَالشَّمْسُ وَالقَمَرُ حُسْبانا»خورشيد و ماه با نظم معيّني مي‏گردند، و طبعا حركت و گردش منظم آنها وسيله محاسبات مردم مي‏باشد.
    و در آيه ديگر به آن تصريح كرده مي‏فرمايد:
    «هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَالقَمَرَ نُورا وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالحِساب...»(يونس، 5): اوست كه خورشيد را درخشنده و ماه را نوراني قرار داد، و براي ماه منزلهائي قرار داد تا از اين طريق مردم از شمارش سال و محاسبات خود آگاه شوند.
    پاورقيها:
    1) رازي، لوامع البيّنات، ص 212.
    2) سبزواري، شرح الأسماء الحسني، ص 40.
    3) موارد ديگري كه اسم فاطر آمده است، عبارتند از: فاطر، 1 - زمر، 46 و شوري، 11.