بستن / باز کردن

پيامهاي عاشورا >> پيامهاى اخلاقى

      پيامهاى اخلاقى (تبيين)

اخـلاق ، يـكـى از سـه بـعد عمده دين است واسلام بر سه بعد اصلى (اعتقاد)، (احكام)و (اخلاق)استوار است وتكميل ارزشهاى اخلاقى وجهت خدايى بخشيدن به صفات و رفتار انسانها از اهداف عمده بعثت انبياست . پيامبر اكرم (ص) نيز فرمود: (اِنّى بُعِثْتُ لاُتَمِّمَ مَكارِمَ الاَخْلاقِ)
تـصـحـيـح مـنـش ورفـتـار انـسـان وكـاشـتـن بـذر كـمـالات اخـلاقـى وخصال متعالى انسانى در نهاد جان انسانها، بخشى مهمّ از رسالت پيامبر وامامان است . اخلاق را از كـجا مى توان آموخت ؟ از گفتار ورفتار معصوم . چرا كه آنان اسوه اند ومظهر شايسته ترين خـصـلتـهـاى انـسـانـى وخـداپـسـند. وعاشورا چيست ؟ جلوه گاه خلق وخوى حسينى ومكارم اخلاق در برخوردهاى يك حجّت معصوم .
حادثهّ كربلاوسخنانى كه امام حسين (ع) وخانواده اوداشتند وروحيات وخلق وخويى كه از حماسه سازان عاشورا به ثبت رسيده است ، منبع ارزشمندى براى آموزش اخلاق والگوگيرى در زمينه خودسازى ، سلوك اجتماى ، تربيت دينى وكرامت انسانى است .
مـسـائلى هـمـچـون صـبـورى ، ايـثـار، جـوانمردى ، وفا، عزّت ، شجاعت ، وارستگى از تعلّقات ، توكّل ، خداجويى ، همدردى وبزرگوارى ، نمونه هايى از (پيام هاى اخلاقى)عاشورا است ودر گوشه گوشه اين واقعه جاويدان ، ميتوان جلوه هاى اخلاق را ديد.

      آزادگى

آزادى در مـقـابل بردگى ، اصطلاحى حقوقى واجتماعى است ، اما (آزادگى)برتر از آزادى است ونـوعـى حـريـّت انـسـانـى ورهـايى انسان از قيد وبندهاى ذلّت آور وحقارت بار است . تعلّقات وپـاى بـنـديـهاى انسان به دنيا، ثروت ، اقوام ، مقام ، فرزند و... در مسير آزادى روح او، مانع ايـجـاد مـى كـند. اسارت در برابر تمنّيات نفسانى وعلقه هاى مادّى ، نشانه ضعف اراده بشرى است .
وقـتـى كـمـال وارزش انـسـان بـه روح بـلنـد وهـمـّت عـالى وخـصال نيكوست ، خود را به دنيا و شهوات فروختن ، نوعى پذيرش حقارت است وخود را ارزان فروختن .
على (ع)مى فرمايد:
(اَلاحـُرُّ يـَدَعُ هـذِهِ الّلمـاظـَةَ لاِ هـْلِهـا ؟ اِنَّهُ لَيـْسَ لِاءَنـْفـُسـِكـُمْ ثـَمـَنٌ اِلا الْجـَنَّةُ فـَلاتـَبـيعُوها اِلاّ بِها.)
آيا هيچ آزاده اى نيست كه اين نميخورده (دنيا) را براى اهلش واگذارد؟
يقيناً بهاى وجود شما چيزى جز بهشت نيست ، پس خود را جز به بهشت نفروشيد.
آزادگـى در آن اسـت كـه انـسان كرامت وشرافت خويش را بشناسد وتن به پستى وذلّت و حقارت نفس واسارت دنيا وزير پا نهادن ارزشهاى انسانى ندهد.
در پيچ وخمها وفراز ونشيبهاى زندگى ، گاهى صحنه هايى پيش مى آيد كه انسانها به خاطر رسـيـدن بـه دنـيـا يا حفظ آنچه دارند يا تاءمين تمنيّات وخواسته ها يا چند روز زنده ماندن ، هر گـونـه حـقـارت واسـارت را مـى پـذيـريد. امّا احرار وآزادگان ، گاهى با ايثار جان هم ، بهاى (آزادگى)را مى پردازند وتن به ذلّت نمى دهند.
امام حسين (ع) فرمود:
(مَوْتٌ فى عِزٍّ خَيْرٌ من حياةٍ فى ذُلٍّ)
مرگ با عزت بهتر از حيات ذليلانه است .
ايـن نـگـرش بـه زندگى ، ويژه آزادگان است . نهضت عاشورا جلوه بارزى از آزادگى در مورد امـام حـسـيـن (ع) وخـاندان وياران شهيد اوست واگر آزادگى نبود، امام تن به بيعت مى داد وكشته نمى شد. وقتى مى خواستند به زور از آن حضرت بيعت به نفع يزيد بگيرند، زير بار نرفت . منطقش اين بود كه :
(لاوَاللّهِ لااُعْطيهم بِيَدى اِعْطاءَ الذّليلِ وَ لااُقِرُّ اِقرارَ العبيد)
نـه بـه خـدا سـوگـنـد، نه دست ذلّت به آنان مى دهم ونه چون بردگان تسليم حكومت آنان مى شوم .
صـحـنـه كربلانيز جلوه ديگرى از اين آزادگى بود كه از ميان دوامر شمشير يا ذلّت ، مرگ با افتخار را پذيرفت وبه استقبال شمشيرهاى دشمن رفت وفرمود :
(اَلاوانَّ الدَّعـِىَّ بـْنَ الدَّعـِىِّ قـَدْرَ كـَزَنـى بـَيـْنَ الثـْنـَتـَيْنِ: بَيْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ)
بر ما گمان بردگى زور برده اند
اى مرگ ، همتى ،!كه نخواهيم اين قيود
در نبرد روز عاشورا نيز، هنگام حمله به صفوف دشمن اين رجز را مى خواند:
(اَلْمَوْتُ اَوْلى مِن رُكُوبِ الْعارِ
وَالْعارُ اَوْلى مِن دُخُولِ النّارِ)
مرگ ، بهتر از ننگ وننگ بهتر از آتش دوزخ است .
روح آزادگى امام ،سبب شد حتى در آن حال كه مجروح بر زمين افتاده بود نسبت به تصميم سپاه دشمن براى حمله به خيمه هاى زنان وفرزندان ، برآشوبد وآنان را به آزادگى دعوت كند:
(ان لَم يَكُن لَكُمْ دينٌ وَ كُنْتُمْ لاتَخافوُنَ الْمَعادَ فَكُونُوا اَحْراراً فى دُنْياكُمْ)
گر شما را به جهان بينش وآيينى نيست
لااقل مردم آزاده به دنيا باشيد.
فـرهـنـگ آزادگـى در يـاران امـام وشـهـداى كـربـلانـيـز بـود. حـتـّى مـسـلم بـن عـقـيـل پـيـشـاهنگ نهضت حسينى در كوفه نيز، هنگام رويارويى با سپاه ابن زياد رجز زير را مى خواند ومى جنگيد:
(اَقْسَمْتُ لا اُقتَلُ اِلاّ حُرّاً
وَ اِنْ رَاءَيتُ الْمَوْتَ شَيْئاً نُكراً)
هـر چـند كه مرگ را چيز ناخوشايندى مى بينم . ولى سوگند خورده ام كه جز با آزادگى كشته نـشـوم . جـالب ايـنـجـاسـت كـه هـمـيـن شـعـار ورجـز را عـبـدالله ، پـسـر مـسـلم بـن عـقـيل ، در روز عاشورا هنگام نبرد در ميدان كربلامى خواند. اين نشان دهنده پيوند فكرى ومرامى اين خانواده بر اساس آزادگى است .
دوشهيد ديگر از طايفه غفار، به نامهاى عبدالله وعبدالرحمان ، فرزندان عروه ، در رجزى كه در روز عاشورا مى خواندند، مردم را به دفاع از (فرزندان آزادگان)مى خواندند. وبا اين عنوان ، از آل پيامبر ياد مى كردند: (ياقوم ذودوا عَن بنىِ الاءحرار...)
مـصـداق بارز ديگرى از اين حرّيت وآزادگى ، حرّ بن يزيد رياحى بود. آزادگى اوسبب شد كه بـه خاطر دنياورياست آن ، خود را جهنمى نكند. وبهشت را در سايه شهادت خريدار شود. توبه كـرد واز سـپـاه ابـن زيـاد جـدا شـد. به حسين (ع)پيوست وصبح عاشورا در نبردى دلاورانه به شـهـادت رسيد. وقتى حرّ نزد امام حسين (ع) آمد، يكى از اصحاب حضرت ، با اشعارى مقام آزادى وحرّيت اورا ستود:
(لَنِعْمَ الحُرُّ حُرُّ بَنى رِياحٍ
وَ حُرُّ عِنْدَ مُخْتَلَفِ الرِّماحِ)
چـون بـه شـهـادت رسـيـد، سيدالشهدا(ع) بر بالين اوحضور يافت واورا حرّ وآزاده خطاب كرد وفرمود : همانگونه كه مادرت نام تورا حرّ گذاشته است ، آزاده وسعادتمندى ، در دنيا وآخرت :
(اَنْتَ حُرُّ كَما سَمَّتْكَ اُمُّكَ، وَ اَنْتَ حرُّ فِى الدُّنْيا وَ اَنتَ حُرُّ فِى الاَّْخَرة)
اگـر آزاديـخـواهـان وآزادگـان جـهـان ، در راه اسـتـقـلال ورهـايـى از سـتـم وطـاغـوتـهـا مى جنگند والگـويـشـان قـهـرمـانـيـهـاى شـهداى كربلاست ، در سايه همين درس (آزادگى) است كه ارمغان عـاشـورا بـراى هـمـيـشه تاريخ است . انسانهاى آزاده ، در لحظات حساس ودشوار انتخاب ، مرگ سـرخ ومـبـارزه خـونـيـن را بـر مـى گـزيـنند وفداكارانه جان مى بازند تا به سعادت شهادت برسند وجامعه خود را آزاد كنند.

      ايثـار

ايـثـار، مـقـدم داشـتـن ديـگـرى بـر خـود اسـت ، چـه در مـسـائل مالى وچه در موضوع جان . يكى از خـصـلتـهـاى ارزشـمـنـد اخلاقى است كه در قرآن كريم وروايات ، مورد ستايش فراوان است واز وارسـتـگـى انسان از (خودخواهى)سرچشمه مى گيرد. قرآن از مؤ منانى ياد مى كند كه با آنكه خـودشـان نيازمندند، اما ديگران را برخويشتن مقدم مى دارند: (وَ يُؤْثِرُونَ عَلى اَنفُسِهِم وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ) .
گـذشـتـن از خـواسـتـه هـاى خـود ونـيز چشم پوشيدن از آنچه مورد علاقه انسان است ، به خاطر ديـگـرى ودر راه ديـگرى (ايثار) است . اوج ايثار، ايثار خون وجان است . ايثارگر، كسى است كه حـاضـر بـاشـد هـستى وجان خود را براى دين خدا فدا كند، يا در راه رضاى اواز تمنّيات خويش بگذرد.
در صـحـنه عاشورا، نخستين ايثارگر، سيد الشهدا(ع) بود كه حاضر شد فداى دين خدا گردد ورضاى اورا بر همه چيز برگزيد واز مردم نيز خواست كسانى كه حاضرند خون خود را در اين راه نثار كنند، با اوهمسفر كربلاشوند.
اصـحـاب آن حـضـرت نـيـز، هـر كـدام ايـثـارگـرانـه جـان فـداى امـام خـويـش كـردنـد. در طول حوادث عاشورا نيز صحنه هاى زيبايى از ايثارگرى ديده مى شود.
وقـتـى نـيـروهـاى ابـن زيـاد، آگـاه شـدنـد كـه مـسـلم بـن عـقـيـل در خانه هانى بن عروه است ، هانى را احضار كردند واز اوخواستند كه مسلم را تسليم آنان كـنـد. اومـى توانست با سپردن مسلم به دست آنان ، جان خويش را نجات بخشد، اما حاضر شد در راه مسلم كشته شود ولى اورا تسليم نكند. در مقابل درخواست تهديد آميز آنان گفت :
(بـه خـدا سـوگـند، اگر تنها وبى ياور هم بمانم ، هرگز اورا تسليم شما نخواهم كرد، مگر آنكه در راه حمايت از او بميرم .)
وقـتـى مـسـلم بـن عـقـيـل را بـه دارالا مـاره بـردنـد، پـس از گـفـتـگـوهـاى تـنـدى كـه ردّ وبـدل شـد و تـصـمـيم به كشتن اوگرفتند، مسلم گريست ، يكى از حاضران گفت : كسى كه در پـى چنين خواسته هايى باشد نبايد گريه كند (وبايد حساب اين روزها را هم بكند) مسلم گفت : بر خودم گريه نمى كنم ، بلكه بر حسين (ع) وخانواده اومى گريم .
ايـن نـيـز ايـثـارگـرى اورا نـشان مى دهد كه در آستانه شهادت ، اگر هم گريه مى كند نه بر حـال خـويـش ، كـه بـر حـسـيـن مى گريد كه طبق گزارش اواز وضع كوفه ، روى به اين شهر پرنيرنگ ومردم پيمان شكن نهاده است
امام حسين (ع)به فرزندان عقيل ومسلم بن عقيل فرمود: كه شهادت مسلم برايتان كافى است ، شما صـحـنـه را تـرك كـنـيـد، يـكـصـدا گـفـتـنـد: بـه خـدا سـوگـنـد چـنـيـن نـخـواهـيـم كـرد. جـان و مال وخانواده وهستى خود را فداى تومى كنيم ودر ركابت مى جنگيم تا شهادت .
اظهارات ايثارگرانه ياران امام در شب عاشورا مشهور است ، يك به يك برخاستند و آمادگى خود را بـراى جـانـبـازى وايثار خون در راه امام اظهار كردند. از آن همه سخن ، اين نمونه از كلام مسلم بن عوسجه كافى است كه به امام عرض كرد:
(هـرگـز ازتـوجـدا نـخـواهم شد. اگر سلاحى براى جنگ باآنان هم نداشته باشم ، با سنگ با آنان خواهم جنگيد تا همراه توبه شهادت برسم) .
سخنان سعيد بن عبدالله حنفى ، زهير بن قين وديگران ، جلوه هاى روشن وماندگارى از اين روحيّه ايـثارگرى است . طبق نقلى سخن گروهى از آنان چنين بود:(به خدا قسم از تو جدا نخواهيم شد، جـانـهـايـمـان فـداى تـوسـت ، تـورا بـا ايـثـار خـون ، چـهـره واعـضـاى بـدن حـمـايـت مـى كـنـيـم)
آرى ... خـونـى كـه در رگ مـاست ، هديه به رهبر ماست . (حضرت زينب (س)عصر عاشورا هنگام حـمـله سـپـاه كـوفـه به خيمه ها وغارت اشياء چون ديد شمر با شمشير آخته قصد كشتن امام زين العابدين را دارد، فرمود:
اوكشته نخواهد شد مگر آنكه من فداى اوشوم .
پـيـشـواى نـهـضـت ، بـه پـشـت گـرمـى حـامـيـان ايـثـارگـر، گـام در مـراحـل دشـوار وپـرخـطـر مـى گـذارد واگـر آمـادگـى پـيـروان بـراى ايـثـار مـال وجـان وگـذشـتـن از راحـتـى وزنـدگى نباشد، رهبر تنها مى ماند وحق ، مظلوم وبى ياور. در انـقـلاب كـربلا، امام وخانواده ويارانش دست از زندگى شستند، تا دين خدا بماند وكشته واسير شدند، تا حق زنده بماند وامّت ، آزاد شوند واصحاب شهيد امام ، تازنده بودند، اجازه ندادند از بـنـى هاشم كسى به ميدان رود وكشته شود. بنى هاشم هم تا زنده بودند، جان فدا كردند ودر راه وركـاب امـام بـه شـهـادت رسـيـدنـد وحـسين بن على (ع) شهيد آخرين بود كه وقتى به دشت كربلا نگريست ، از آن همه ياران وبرادران واصحاب ، كسى نمانده بود.
جلوه ديگرى از ايثار، در كار زيباى حضرت ابوالفضل (ع) بود. علاوه بر آنكه امان ابن زياد را كه شمر آورده بود ردّ كرد وشب عاشورا نيز اظهار كرد كه : هرگز ار تودست نخواهيم كشيد، خـدا نـيـاورد زنـدگـى پـس از تـورا، روز عـاشـوا وقـتـى با لب تشنه وارد شريعه فرات شد تـابـراى امـام وكـودكان تشنه آب آورد، پس از پركردن مشك ، دست زير آب برد تا بنوشد، امّا بـا يادآورى كام تشنه حسين (ع)، ايثارگرى ووفاى اواجازه نداد كه آب بنوشد و امام حسين (ع) وكودكان تشنه باشند وتشنه كام ، گام از فرات بيرون نهاد و تشنه لب شهيد شد. باز هم در اوج نياز، آب ننوشيدن وبه فكر نياز ديگران بودن .
آب شرمنده ز ايثار علمدار توشد
كه چراتشنه از اواين همه بى تاب گذشت
سـعيد بن عبدالله ، جلوه ديگرى از ايثار را در كربلابه نمايش گذاشت وهنگام نماز خواندن امام ، خـود را سـپـر تـيـرهـايـى سـاخـت كـه از سـوى دشـمن مى آمد. وقتى نماز امام به پايان رسيد، اوسيزده تير بر بدن داشت وبر زمين افتاد وشهيد شد.
خـصـلت وصـفـت عـاشـورايـى را كـسـى دارد كـه حـاضـر بـاشـد در راه ديـگـرى فداكارى كند و ايثارگرى نمايد.

      تكريم انسان

بـرخلاف جبهه باطل كه به انسانها به عنوان ابزارى براى تاءمين خواسته ها ومنافع خويش ‍ مـى نـگرند، در جبهه حق ، مؤ من ارزش وكرامت دارد. كرامتش هم نشاءت گرفته از ارزش ‍ حق است . انسانها احترام دارند وبه لحاظ ايمانشان مورد تكريم اند، معيار هم تقوا و ايمان وتعهّد، است نه رنـگ وزبـان وقـبيله ونژاد ومنطقه جغرافيايى . امام حسين (ع) در عاشورا، به ياران خويش عزّت بـخـشـيـد، آنـان را بـاوفـاتـريـن ياوران حق دانست . خود را به بالين يكايك ياران شهيدش مى رسـانـد وسـر آنـان را بـر دامـن مـى گـرفـت . بـيـن آنـان تـفـاوت قائل نمى شد. هم بر بالين على اكبر(ع) حاضر شد، هم بر بالين غلام خويش .
يكجا رخ غلام وپسر بوسه داد وگفت
در دين ما سيه نكند فرق باسفيد.
وقـتـى حـرّ، بـيـدار شد وتوبه كرد وبه اردوى امام پيوست ، ترديد داشت كه امام حسين اورا مى پذيرد يا نه ؟ سؤ ال حرّ (هَلْ لى مِنْ تَوْبَةِ؟) آيا براى من توبه اى هست ، نشان دهنده نقطه اميد اوبه بزرگوارى امام حسين (ع) بود. حضرت هم توبه وبازگشت وحقگرايى اورا ارج نهاد وبا سخنِ (نَعَم ، يَتُوبُ اللّهُ عَلَيْكَ)، اورا به بخشايش ورستگارى اميد داد.
ايـن ارج نـهادن به مقام يك انسان تائب است كه خود را از ظلمت رهانده وبه نور رسانده است . هر چند سابقه اى تيره وگناه آلوده دارد، ولى اينك به نور، ايمان آورده است .
(جون) ، غلام ابوذر بود. روز عاشورا از امام حسين (ع) اذن ميدان خواست . امام به او رخصت داد كه از صـحنه برود وكشته نشود چرا كه در روزهاى سخت ودشوار، همراه اين خاندان بوده ولى الا ن مـجـاز اسـت كـه جـان خويش را برگيرد وبرود. ولى جون به پاى امام افتاد وبوسيد وگريست ودرخواست كرد كه اجازه يابد خونش با خون اهل بيت در اين ميدان آميخته شود. امام هم اجازه داد. به ميدان رفت وپس از جنگى دلاورانه به شهادت رسيد وامام به بالين اوآمد ودعايش كرد:
خـدايـا چـهـره اش را نـورانـى وبـدنـش را خـوشـبـوسـاز واورا بـا مـحـمـد وآل محمدّ محشور كن .
ايـن نـيـز نـمـونـه اى از تـكـريـم انـسـان بـود، در آن مـيـدان كرامت وشرافت . ارج نهادن امام به فـداكـارى يـارانـش ، تـكـريـم انسان وانسانيّت بود. سيدالشهدا(ع) كنار پيكر خونين اصحاب شهيد خويش مى آمد، آنان را آغشته به خون مى ديد وعطر شهادت را از آن اجساد مطهّر استشمام مى فـرمـود. ودر سـتـايـش از آنان وملامت قاتلانشان مى فرمود: (قَتَلَةٌ كَقَتَلَةِ النّبيين وآلِ النبيّن) قـاتـلانـى ، همچون قاتلان پيامبران ودودمان رسولان ! يعنى ياران شهيدش را همسنگ وهم تراز با پيامبران الهى مى دانست وقاتلان آنان را همچون كشندگان پيامبران الهى .
شخصيت دادن به افراد با ايمان وفداكار در راه خدا ودين ، پيام عاشورا است كه از رفتار حسين بـن عـلى (ع) آمـوخـتـه مـى شـود. جـامـعـه اى كه وارث فرهنگ جهاد وشهادت است ، بايد به چنين انسانهاى از جان گذشته ، به جانبازان وآزادگان ، به خانواده هاى شهدا و ايثارگران ، حرمتى عـظـيـم قـائل شـود، تـا ايـن خط خدايى ، همواره پرجاذبه ودوست داشتنى بماند ومشتاق ، داشته باشد.

      توكّـل

داشـتـن تـكـيـه گـاهـى قـدرتـمـنـد و اسـتـوار در شـدايـد وحـوادث ، عـامـل ثـبـات قـدم ونـهـراسـيـدن از دشـمـنـان ومـشـكـلات اسـت . توكّل ، تكيه داشتن بر نيروى الهى ونصرت وامداد اوست .
قـرآن كـريـم دستور مى دهد كه مؤ منان تنها بر خدا تكيه كنند ودر روايات اسلامى آمده است كه هر كه به غير خدا اتكاء وپشت گرمى داشته باشد، خوار وضعيف مى شود.
امـام حـسـيـن (ع) در آغـاز حـركـت خـويـش از مـديـنـه ، تـنـهـا بـا تـوكـّل بـر خـدا ايـن راه را بـرگـزيـد و هـنـگـام خـروج از مكّه به سوى كوفه ، گرچه براى پاسخگويى به دعوتنامه هاى كوفيان آهنگ آن ديار كرد، ولى باز هم تكيه گاهش خدا بود، نه نامه ها ودعوت هاى مردم كوفه .
بـه هـمـيـن جـهـت نـيـز وقـتـى مـيـان راه خـبـر بـى وفـايـى مـردم وشـهـادت مـسـلم بـن عقيل را شنيد، باز نگشت وچون توكّلش در انجام تكليف بر خدا بود، راه را ادامه داد.
حـتـى تـوكـّلش بـر يـاران هـمـراه هم نبود. از اين رواز آنان نيز خواست كه هر كه مى خواهد بر گـردد. بـا ايـن تـوكـّل بـود كـه هـيـچ پـيـش آمـدى در عـزم اوخلل وارد نمى كرد در وصيّتى كه به برادرش محمد حنفيّه در آغاز حركت از مدينه داشت ، ضمن بيان انگيزه وهدف خويش ‍ از اين قيام ، در پايان فرمود:
(ما توفيقى الّا بالله ، عليه توكّلت واليه انيب .)
وقـتـى در مـنـزل خـزيـمـيّه حضرت زينب (س)شعرى را از هاتفى شنيد كه خبر از سرانجام مرگ بـراى كـاروان مـى داد، نـگـرانـى خـويـش را به امام ابراز كرد. حضرت فرمود: (خواهرم ! آنچه تقدير است ، خواهد شد.)
در مـنـزل بـيـضـه ، در يـك سخنرانى كه خطاب به اصحاب خود وسربازان حرّ انجام داد، ضمن انـتـقاد از پيمان شكنى كوفيان ونيرنگ آنان كه به اونامه نوشته بودند، فرمود: (وَ سَيُغْنِى اللّهُ عَنْكُمْ) واز نصرت آنان اظهار بى نيازى كرد وچشم به خداوند دوخت .
صبح عاشورا با شروع حمله دشمن به اردوگاه امام ، آن حضرت در نيايشى به درگاه خدا، اين اتّكال واعتماد به پروردگارش را در هر گرفتارى وشدّت وپيشامد سخت چنين بيان كرد:
(اَللّهُمَّ اَنْتَ ثِقَتى فى كُلِّ كَرْبٍ وَ اَنْتَ رَجائى فى كُلِّ شِدَّةٍ وَ اَنْتَ لى فى كُلِّ اَمْرٍ نَزَلَ بى ثِقَةٌ وَ عُدَّةٌ...)
وخـدا را هـم بـعـنـوان عـامل پشت گرمى واطمينان نفس (ثقه)وهم نيروى حمايتگر وپشتيبان خويش (عـُدّه)خـوانـد وايـنـگـونـه مـنـاجـات در صـحـنـه درگـيـرى وآسـتـانـه شـهـادت ، جـز از روحهاى متوكّل برنمى آيد. در سخنرانيهاى ديگرى كه خطاب به سپاه كوفه داشت ، با تلاوت آياتى كـه مـتـضـمـنّ ولايـت ونـصـرت الهـى نـسـبـت بـه صـالحـان اسـت ، تـوكـل خـويـش را بـر خـدا ابـراز نـمـود: (اِنَّ وَلِيـِىَّ اللّهُ الَّذى نـَزَّلَّ الْكـِتـابَ وَ هـَوَ يـَتـَوَلّى الصّالِحينَ)
ودر خـطـبـه اى در روز عـاشـورا، جـمله (اِنّى تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّهِ رَبّى وَ ربُّكُمْ) را بيان كرد كه شاهد ديگرى بر اين روحيه وباور است .
در طول راه نيز در برخورد با ضحّاك بن عبدالله مشرقى ، وقتى وى آمادگى كوفيان را براى جنگ با سيدالشهدا(ع) اعلام كرد، تنها پاسخ امام اين بود:
(حَسْبِىَ اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيل)
خدا براى من بس است وخوب پشتيبان وتكيه گاهى است .
ايـن خـصلت برجسته در آخرين لحظات حيات حضرت نيز همراه اوبود. وقتى زخمى و نيزه خورده بـر زمـيـن افـتـاده ، بـود در آن مـنـاجـات بـلنـد وعـارفـانـه بـا مـعـبـود خـويـش از ايـن توكل برذات قادر متعال دم مى زد:
(اَسْتَعينُ بِكَ ضَعيفاً وَ اَتَوَكَّلُ عَلَيْكَ كافياً)
ايـن روحيه توكّل بر خدا، هم در آغاز بيرون آمدن از مدينه در وصيت نامه اش به محمد حنفيّه به چـشـم مـى خـورد، هـم در واپـسـيـن لحـظـات حـيـات در قـتـلگـاه . تـوكـّلى در مـبـداء و نـهـايـت در طـول ايـن راه ودر اوج شـدايـد وبـحـرانـهـاى پـيـش آمـده ... در عـيـن حال همه مقدّمات لازم وتمهيدات شايسته را نيز در جريان نهضت فراهم ساخته بود، تا توكّلش ‍ جـداى از عـمـل واسـتـفـاده از امـكـانـات در راه هـدف نـبـاشـد، كـه ايـن اسـت مـفـهـوم راسـتـيـن توكّل .
در انـقـلاب اسـلامـى ايـران ، وسـالهـاى دفـاع مقدّس ، درس توكّلى كه ازنهضت عاشورا آموخته بوديم ، به كار بستيم وپشتيبان وپشتوانه خود را فقط خدا مى دانستيم ، نه گروههاى سياسى يـا ذخـايـر زيـرزمـيـنـى يـا سـلاحـهـاى مـوجـود. حـضـرت امـام 1 مـنـادى ايـن توكّل خالصانه بر خدا وزبان امّت متوكّل بود كه مى فرمود:
(اگـر ما يك روز اتكاى خودمان را از خدا برداشتيم وروى نفت گذاشتيم ، ياروى سلاح گذاشتيم ، بدانيد كه آن روز، روزى است كه ما روبه شكست خواهيم رفت .)
ودرجاى ديگر فرمود:
(در هـمـه كـارهـا اتـّكـال بـه خـدا كـنـيـد، قـدرتـهـا در مـقـابـل قـدرت خـدا هـيـچ اسـت ... اتـكـال بـه خـدا بـكـنـيـد، غـلبـه بـه هـر چـيـزى مى كنيد. پيغمبر اسلام با آنكه يك نفر بوددر مـقـابـل هـمـه دشمنها با اتّكال به خدا غلبه كرد بر همه ... براى اينكه اتّكالش به خدا بود جـبـرئيـل امـيـن پـشـت سـرش بـود. شـمـا هـم اتـكـال بـه خـدا كـنـيـد تـا جبرئيل امين پشت سر شما، با شما همراه باشد، فرشتگاه با شما همراه باشند.)

      جهاد با نفس

بـرتـر ودشـوارتـر از جـهـاد بـا دشـمـن بـيـرونـى ، مـبـارزه بـا تـمـنـّيـات نـفـس وكـنـتـرل هـواى نـفس و خشم وشهوت وحب دنيا وفدا كردن خواسته هاى خويش در راه (خواسته خدا) ست .
اين خود ساختگى ومجاهده با نفس ، زير بناى جهاد با دشمن بيرونى است وبدون آن ، اين هم بى ثمر يا بى ثواب است ، چون سر از ريا، عجب ، غرور، ظلم وبى تقوايى در مى آورد.
كـسـى كه در (جبهه درونى)وغلبه بر هواى نفس ، پيروز باشد، در صحنه هاى مختلف بيرون نـيز پيروز مى شود وكسى كه تمنّيات نفس خويش را لجام گسيخته وبى مهار، برآورده سازد، نـفـس سـركـش انـسـان را بـر زمـيـن مـى زنـد وبـه تـعـبـيـر حـضـرت امـيـر(ع) اورا بـه آتش مى افكند.
در صـحنه عاشورا، كسانى حضور داشتند كه اهل جهاد با نفس بودند وهيچ هوا وهوسى در انگيزه آنـان دخـيـل وشـريـك نـبـود. از هـمـيـن رو، بـر جـاذبـه هـاى مال ، مقام ، شهوت ، عافيت ورفاه ، ماندن وزيستن ، نوشيدن وكامياب شدن و... پيروز شدند.
عمروبن قرظه انصارى ، از شهداى كربلا، درجبهه امام حسين (ع)بود وبرادرش (على بن قرظه) در جـبـهـه عـمر سعد. اما خودساختگى اوسبب شد كه هرگز محبت برادرش ، سبب سستى در حمايت از امام نشود ودليرانه در صف ياران امام ، ايستادگى و مبارزه كند.
مـحـمـد بن بشر حضرمى در سپاه امام بود. فرزندش در مرز (رى)اسير شده بود. با اينكه امام بـه اورخصت داد كه كربلارا ترك كند ودر پى آزاد كردن فرزند اسيرش برود ولى او مساءله (عـلاقـه به فرزند) را در راه هدفى دينى ، حل كرده بود. (حاضر نشد امام را ترك)كند ووفا نشان داد.
نافع بن هلال ، شهيدى ديگر از از عاشورائيان بود. همسرى داشت كه نامزد بود وهنوز عروسى نـكـرده بـودنـد. در كربلاهنگامى كه ميخواست براى نبرد به ميدان رود، همسرش ‍ دست به دامان اوشـد وگـريـسـت . ايـن صـحـنـه كـافـى بـود كـه هـر جـوانـى را متزلزل كند، و انگيزه جهاد را از اوسلب كند. با آنكه امام حسين (ع) نيز از اوخواست كه شادمانى هـمـسـرش را بـر ميدان رفتن ترجيح دهد؛ ولى بر اين محبّت بشرى غلبه يافت وگفت : اى پسر پـيـامـبـر! اگـر امـروز تـورا يـارى نـكـنـم ، فـردا جـواب پـيـامـبر را چه بدهم ؟ جنگيد تا شهيد شد.
در يـكـى از شـبـهاى عطش در كربلا، نافع بن هلال همراه جمعى براى آوردن آب براى خيمه هاى امـام ، بـه فرات رفتند. نگهبانان فرات گفتند: ميتوانى خودت آب بخورى ولى براى امام ، حق نـدارى آب بـبـرى ، گـفـت : مـحـال اسـت كـه حـسـيـن ويـارانـش تـشـنـه بـاشـنـد ومـن آب بـنـوشـم .
در كربلا، عبدالله پسر مسلم بن عقيل ، به ميدان رفت وجنگيد. بنا به نقلى ، امام به او فرمود: شـهـادت پـدرت مـسـلم بـراى خـانواده شما بس است ، دست مادرت را بگير واز اين معركه بيرون رويد. گفت : به خدا سوگند، من از آنان نيستم كه دنيا را بر آخرت برگزينم .
عـبـاس بـن عـلى (ع) روز عـاشـورا، وقـتى تشنه لب وارد شريعه فرات شد، دست به زير آب بـرد امـا بـا يـادآورى تـشـنـگـى امام واهل بيت ، آب را بر روى آب ريخت وننوشيد وتشنه بيرون آمد.
اين نمونه ها هر كدام جلوه اى از پيروزى عاشورائيان را در ميدان (جهاد نفس)نشان مى دهد. يكى عـلقـه بـه فـرزنـد يـا هـمـسـر را، در پـاى عـشق به امام ، ذبح مى كند، يكى تشنگى خود را در مـقـابـل عـطـش امـام ، ناديده مى گيرد، ديگرى بر زندگى خود پس از امام ، خط بطلان مى كشد، ويكى هم درد وداغ شهادت پدر را، اجازه نمى دهد كه بر انجام وظيفه و اداى تكليف ، مانعى ايجاد كند.
وقتى بر عباس بن على وبرادرانش ، پيشنهاد (امان نامه)مى دهند وآنان نمى پذيرند، وقتى امام بـه يـارانـش از شـهـادت آينده خبر مى دهد. آنان حاضر به تنها گذاشتن امام نمى شوند، وقتى هـانـى را در كـوفـه ، تـحـت فـشـار قـرار مـى دهـنـد تـامـسـلم بـن عـقـيـل را تـحـويـل دشـمـن دهـد واوشـهـادت را مـى پـذيـرد ولى مـسـلم را تـحـويـل نـمـى دهـد، وقـتـى امـام حـسين (ع) در عاشورا دست به نبرد نمى زند ومقاومت مى كند تا آغـازگـر جـنـگ نـبـاشـد، وقـتـى مـسـلم بـن عـقـيل در خانه هانى ، به خاطر يادآوردن حديث پيامبر كه از ترور غافلگيرانه واز روى نيرنگ منع مى كند، از نهانگاه بيرون نمى آيد تا ابن زياد، خانه هانى را ترك مى كند، وقـتـى زيـنـب كـبـرى (س)بـه خـاطـر دسـتـور بـرادر، آن هـمـه داغ و مـصـيـبـت را تحمل مى كند وگريبان چاك نمى دهد،(99) وبسيارى از اينگونه صحنه ها وحادثه ها، همه نشانه (جهاد با نفس)ياران وهمراهان امام حسين (ع)در نهضت عاشورا است .
درس عـاشـوار ايـن اسـت كـه كـسانى قدم درميدان مبارزه با ستم بگذارند كه نيّتهايشان خالص باشد، هواى نفس نداشته باشند، ميل به قدرت طلبى وشهرت ورياست خواهى وتعلّقات دنيوى ومـحـبـّت دنـيـا را در وجـود خود از بين برده باشد تا بتوانند در خطّ مبارزه ، ثبات قدم واستقامت داشـتـه باشند، وگرنه ، خوف رها كردن مبارزه وهدف وخطر افتادن در دام ودامن نفس امّاره باقى است .
امـام حـسـيـن (ع) از ويژگيهاى پيشواى صالح ، اين را مى داند كه پايبند دين حق باشد وخود را وقف خدا وراه اوكرده باشد (الدائنُ بدين الحقِّ والحابسُ نفسَهُ على ذاتِ اللّه)
امام امت (قدس سره)مى فرمايد:
(بـايـد خـودتـان را بـسـازيـد تـا بـتـوانيد قيام كنيد، خودساختن به اين كه تبعيّت از احكام خدا كنيد.)
(تـا در بـنـد خـويـشـتـن خـويـش وهـواهـاى نـفـسـانـى خـود بـاشـيـد، نـمـى تـوانـيـد (جـهـاد فـى سبيل اللّه)ودفاع از (حريم اللّه)نماييد.)
ايـن را در تـاريخ انقلاب ومبارزات مردم وسالهاى دفاع مقدّس ، شاهد بوديم كه كسانى توفيق شركت شايسته در نهضت وجبهه داشتند كه در ميدان (جهاد با نفس)به پيروزى و موفقيّت رسيده بودند.
شهداى عاشورا، همه مجاهدان با نفس بودند. پيامشان به آيندگان نيز همين است .

      شجاعـت

شـجـاعـت آن اسـت كـه انـسـان در بـرخـورد بـا سـخـتـيـهـا وخـطـرهـا، دلى اسـتـوار داشـتـه بـاشـد. بـيـشـتـر كـاربـرد ايـن واژه ، در مسائل مبارزات وجهاد وبرخورد با حريف در نبرد ونهراسيدن از رويارويى با دشمن در جنگهاست . اين نيروى قلبى وصلابت اراده وقوّت روح ، سبب مى شود كه انسان هم از گفتن حق در برابر ظـالمـان نـهـراسـد، هـم هـنـگـام نياز به مقابله ونبرد بپردازد، هم از فداكارى وجانبازى نهراسد ودرجـايـى كـه اغـلب مـردم مى هراسند، شجاعت آن است كه انسان على رغم وجود زمينه هاى هراس ، نترسد وخود را نبازد وبا غلبه بر مشكلات ، تصميم گيرى حق ودرست داشته باشد.
همه رشادتها وحماسه آفرينيهاى ميدانهاى جهاد، مديون دليرى شجاعان در نبرد بوده است وهمه درهم شكستن ابهّت طاغوتها وقدرتهاى جابر نيز در شجاعت افراد مصمم در رويارويى با آنان نـهـفـتـه اسـت . نـتـرسـيـدن از مـرگ ، يـكـى از مـظـاهـر آشـكـار شـجـاعـت اسـت وهـمـيـن عامل ، امام حسين (ع)ويارانش را به نبرد عاشورا كشاند تا حماسه اى ماندگار بيافرينند.
وقـتـى امـام از مـكـّه بـه سـمـت كـوفـه حـركـت مـى كـرد ودر طول راه كسانى با وى برخورد مى كردند وبا طرح اوضاع آشفته عراق واستيلاى ابن زياد بر مـردم ، اورا از عواقب اين سفر مى ترساندند، شجاعت وبى باكى امام حسين (ع) از مرگ بود كه اين سفر را حتمى مى ساخت . در برخورد با سپاه حرّ، فرمود:
(لَيْسَ شَاءْنى شَاءْنُ مَنْ يَخافُ الْمَوْتَ).
شاءن وموقعيّت من ، موقعيّت كسى نيست كه از مرگ بهراسد.
درجـايـى ديـگـر فرمود كه من نه دست ذلّت به اينان مى دهم ونه چون بردگان فرار يا اقرار مـى كـنـم . سـخـن امـام حـسين (ع) وديگر خاندان اودر مواقع مختلف كه (اَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنى)آيا مرا از مرگ مى ترسانى ؟ نشان دهنده بى هراسى اين خاندان از مرگ است .
خـصـلت شـجـاعـت در بـنـى هاشم وخاندان پيامبر، زبان زد بود. امام سجاد(ع) نيز در سخنرانى شـور انـگـيـز خـويش در مجلس يزيد، فرمود كه به ما شش چيز داده شده وبا هفت چيز از ديگران بـرتريم ، كه يكى از اين صفات ويژه عترت هم شجاعت را بر شمرد: (اُعْطينَا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ السَّماحَةَ وَالشَّجاعَةَ...)
بـالاتـر از هـمـه ايـنـهـا، شـجـاعـتـى اسـت كـه امـام حـسـيـن (ع) واهـل بـيـت اوويـارانـش در صـحـنـه هـاى مـخـتـلف عـاشـورا نـشـان دادنـد كـه خـود كـتـابـى مـفـصـّل مى شود، مانند رشادتى كه مسلم بن عقيل در كوفه هنگام نبرد از خود نشان داد يا شجاعت ورزم آورى يـاران امـام در مـيـدان كـربلا، آن چنان بود كه فرياد همه را برآورد ويكى از سران سپاه كوفه به سربازان فرياد زد: اى بى خردان احمق ! مى دانيد با چه كسانى مى جنگيد؟ با شـيـران شـرزه ، بـا گروهى كه مرگ آفرين اند، هيچكدامتان به هماوردى آنان به ميدان نرويد كـه كـشـتـه مـى شـويـد. دلاورى عـبـدالله بـن عـفـيـف ازدى در مـقـابـل ابـن زيـاد وسـپس ‍ درگيرى اش با سپاه مهاجم به خانه اش وصدها نمونه اين دليريها. دشـمـنـان امـام حسين (ع)وياران شجاع اورا اينگونه توصيف كرده اند: (كسانى بر ما تاختند كه پـنجه هاشان بر قبضه شمشيرها بود، همچون شيران خشمگين بر سواره هاى ما تاختند وآنان را از چپ وراست تار ومار كردند وخود را در كام مرگ مى افكندند... (108).
شـجـاعـت عـاشـورايـيـان ريـشه در اعتقادشان داشت . آنان كه به عشق شهادت مى جنگيدند، ازمرگ تـرسـى نـداشـتـنـد تـا در مـقـابله با دشمن ، سست شوند. از اين رولشكريان دشمن پيوسته از بـرابـرشان مى گريختند. وچون ياراى رزم فردى با اين شجاعان را نداشتند، حمله عمومى به يـك فـرد مـى كـردنـد، يـا از دور، يـاران امـام را سـنـگـبـاران مـى كـردند. يكى از راويان حوادث كربلابه نام حميد بن مسلم درباره قوّت قلب امام مى گويد: به خدا سوگند! هيچ محاصره شده اى در انـبـوه مـردم را نـديـدم كه فرزندان وخاندان ويارانش ‍ كشته شده باشند وهمچون حسين بن عـلى قـويـدل واسـتوار وشجاع باشد. مردان دشمن ، اورا محاصره كرده بودند، اوبا شمشير بر آنـان حـمـله مـى آورد وهـمـه از چـپ وراست فرار مى كردند. شمر چون چنين ديد به سواره هاى خود فـرمـان داد تا به پشتيبانى نيروهاى پياده بشتابند وامام را از هر طرف تيرباران كنند:(وَاللّهِ مـارَاءَيـْتُ مـَكـْثـُوراً قَدْ قُتِلَ وُلْدَهُ وَ اَهْلَ بَيْتِهِ وَ اَصْحابَهُ اَرْبَطُ جَاءْشاً وَ لااَمْضى جَناناً مِنْهُ(ع)...)
در زيـارتـنـامـه هـاى مـتـعـدّد، بـه صـفـت شـجـاعـت سـيـد الشـهـدا ويـاران اواشـاره شـده است ، از قـبـيـل (بـَطـَلُ الْمـُسـْلِمـيـن) ، (فـُرْسـانُ الْهَيْجاء)، (لُيُوثُ الْغاباتِ) كه آنان را بعنوان قهرمان مسلمانان ، تكسواران نبرد، شيران بيشه شجاعت و... ستوده اند.
عـاشـورا الهـام بخش شجاعت به مبارزان بوده است ومحرّم همواره روحيّه ، شهامت و ظلم ستيزى به مردم مى داده است . به تعبير حضرت امام :(ماه محرّم ماه حماسه و شجاعت وفداكارى آغاز شد، ماهى كـه خـون بـر شـمـشـيـر پـيـروز شـد مـاهـى كـه قـدرت حـق ، باطل را تا ابد محكوم وداغ باطله بر جبهه ستمكاران وحكومتهاى شيطانى زد، ماهى كه به نسلها در طول تاريخ ، راه پيروزى بر سرنيزه را آموخت ...)
بـا تـوجـّه بـه ايـنـكـه مـايـه شـهـامـت و شـجـاعـت ، در مـتـن قـيـام عـاشـورا ودر عـمـل وگـفـتـار شـهـداى كربلاموج ميزند، سزاوار است كه اين محتوا براى مردم ، بويژه جوانان بـيشتر تشريح شود، تا علاوه بر اشكى كه بر مظلوميّت شهداى كربلاوشهادت حسين بن على (ع) مى ريزند، از شجاعت آنان نيز درس بگيرند. يادآورى شجاعت روحى حضرت زينب در مواجهه بـا مـشـكـلات وآن هـمـه داغ وشـهـادت ونـيـز خـطـابـه هـاى آتـشـيـن اودر كـوفـه ودمـشـق در مقابل جبّاران زمان ، بانوان ما را نيز شجاع ودلير بار مى آورد.

      صبر واستقامت

بـراى مـقـابـله بـا فـشـارهـاى درونـى وبـيـرونـى وغلبه بر مشكلات در راه رسيدن به هدف ، پـايـدارى واسـتـقـامـت لازم است . بدون صبر، چه در امر مبارزه وچه هر كار ديگر نمى توان به نـتـيـجه رسيد. براى اينكه مصيبت هاى وارده ودشواريهاى راه ، انسان را از پاى در نياورد، بايد صـبـور بـود. ايـن ، دعوت دين در همه مراحل است ودر عاشورا نيز با اين جلوه عظيم روحى روبه روهـسـتـيـم وآنـچـه حـماسه كربلارا به اوج ماندگارى و تاءثير گذارى وفتح معنوى رساند، روحيه مقاومت امام حسين (ع)وياران وهمراهان او بود.
امـام از آغـاز نـيـروهـايى را به همراهى طلبيد كه مقاوم باشند. در يكى از منزلگاههاى ميان راه ، فرمود:
(اَيُّهـَا النـّاسُ ! فـَمـَنْ كـانَ مـِنـْكـُمْ يـَصـْبـِرُ عَلى حَدِّ السَّيْفِ وَ طَعنِ الاَْسِنَّةِ فَلْيَقُمْ مَعَنا وَ اِلاّ فَلْيَنْصَرِفْ عَنّا).
اى مـردم ! هر كدام از شما كه تحمّل تيزى شمشير وزخم وضربت نيزه ها را دارد همراه ما بماند، والاّ باز گردد.
با توجه به اينكه صحنه كارزار، همراه با زخم وضربه ومرگ وتشنگى ودرگيرى و اسارت وصـدهـا خـوف وخطر است ، امام حسين (ع) شرط همراهى را (صبر) دانست ، تا ياران صبورش تا نهايت كار، بمانند. شعار ايستادگى در خطبه هاى امام ورجزهاى آن حضرت وديگر شهداء ديده مى شود. از سفارشهاى اكيد امام به همرزمان وخواهر خويش وديگر زنها ودختران حاضر در صحنه ، بويژه در مرحله پس از شهادت ، مساءله صبر بود.
روز عاشورا، در خطبه اى به ياران خويش فرمود:
(صَبْراً بَنىِ الْكِرام ! فمَا الْمَوتُ اِلاّ قَنطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكم عَنِ الْبُؤ سِ وَ الضَّرّ اءِ اِلىَ الجَن انِ الْو اسِعَةِ وَ النَّعيمِ الدّائِمَةِ)
صبر ومقاومت كنيد، اى بزرگ زادگان ! چرا كه مرگ ، تنها يكى است كه شما را از رنج وسختى عبور مى دهد وبه سوى بهشت گسترده ونعمتهاى هميشگى مى رساند.
در تـوصـيـه اى كـه حـضـرت خطاب به خانواده خود داشت فرمود: بنگريد، هرگاه كه من كشته شدم ، به خاطر من گريبان خود را چاك ندهيد وصورت مخراشيد.
روز عـاشـورا پـس از نـمـاز بـا يـاران ، بـا زهـم دعـوت بـه صـبـر داشـت : (فـَاتَّقـُوا اللّهَ وَ اصـْبـِرُوا) يـاران نـيـز در رجزهاى خويش شعار مقاومت وپايدارى سر مى دادند. خالد بن عمر، مى گفت : اى بنى قحطان ! براى كسب رضاى رحمان ورسيدن به مجد وعزّت صبر كنيد. سعد بن حنظله چنين رجز مى خواند:
(صَبْراً عَلىَ الاَسْيافِ والاَْسِنَّه
صَبْراً عَلَيْها لِدُخُولِ الْجَنَّه)
براى رسيدن به بهشت ، بر شمشيرها ونيزه ها صبر مى كنم .
كـسـى كـه صبر داشته باشد، هم تحمّل درد ومصيبتش بيشتر مى شود وهم به ديگران روحيّه مى دهـد. حـضـرت عـلى (ع)فرموده است : (اَلصَّبْرُ يُهِوِّنُ الفَجيعَةَ) مقاومت ، فاجعه وحادثه ناگوار را آسان وقابل تحمّل مى كند.
سـخـت تـريـن ضربه هاى روحى ومصيبت شهادت فرزندان وياران ، بر امام حسين (ع) وارد شد. ولى در هـمـه آنـهـا خـود را نـبـاخت ومقاومت وايستادگى كرد وتن به تسليم وذلّت نداد. جملات آن حـضـرت در مـورد صبر بر داغ عزيزان وشهادت همراهان بسيار است و از آغاز نيز خود را براى تـحـمـّل ايـن پـيـشامدها آماده كرده بود. هنگام خروج از مكّه در خطبه اى كه خواند واشاره به آينده حـوادث وپـيـشـگـويـى شـهـادت خـويـش داشـت ، فـرمـود: (نـَصـْبِرُ عَلى بَلائِهِ وَ يُوَفّينا اُجُورَ الصّابِرينَ)
مـا بـه رضـاى خـدا رضـاييم ، بر بلاى اوصبر مى كنيم ، اونيز پاداش صابران را به ما مى دهد. در شب عاشورا به خواهرش زينب وديگر بانوان توصيه فرمود: اين قوم ، جز به كشتن من راضـى نـمـى شـونـد، امـّا مـن شـمـا را بـه تـقـواى الهـى وصـبـر بـر بلاوتحمّل مصيبت وصيت مى كنم . جدّمان همين را وعده داده وتخلّفى در آن نيست .
روز عـاشـورا، عـلى اكـبر را به تحمّل ومقاومت در برابر تشنگى فراخواند (اِصْبِرْ يا حَبيبى ...) ونـيـز احـمـد، فـرزنـد امام حسن را نيز كه پس از نبردى ، تشنه خدمت امام آمد وآب طلبيد، به صبر دعوت كرد (يا بُنَىَّ اِصْبِرْ قَليلاً)
پس از شهادت قاسم ، عموزادگان واهل بيت خود را به صبر دعوت كرد (صَبْراً يا بَنى عُمُومَت ى ، صـَبـْراً يـا اَهْلَ بَيْتى) . در آخرين وداع ، دخترش سكينه را نيز به صبر بر تقدير الهى وزبان نگشودن به شِكوه واعتراض دعوت كرد (فَاصْبِرى عَلى قَضاءِ اللّهِ وَ لاتَشْتَكى) .
از زمزمه هاى عرفانى خود آن حضرت د رواپسين دم حيات نيز كه بر زمين افتاده بود، همين صبر بـر قـضـاى الهـى بـه گـوش مـى رسيد: (صَبْراً عَلى قَضائِكَ يا رَبِّ، لااِلهَ سِواكَ... صَبْراً عَلى حُكْمِكَ يا غِياثَ مَنْ لاغِياثَ لَهُ).
در بـازمـانـدگـان يـك مـصـيبت نيز، داشتن صبر واز كف ندادن قرار واختيار وتسليم تقدير الهى بـودن وبـه حـسـاب خـدا گـذاشـتـن ، هـم پـاداش بـزرگ دارد، هـم تـحـمـّل داغ شـهـادت و فقدان عزيزان را آسان مى سازد، بخصوص آنجا كه ايمان يك بازمانده بـالابـاشـد واجـر خـويـش را بـا بـى صـبـرى واعـتراض ، از بين نبرد. عبدالله بن جعفر (همسر حـضـرت زيـنـب)كـه در مـدينه مانده بود، دوفرزندش در كربلادر ركاب امام حسين شهيد شدند. بـرخـى بـه اوزخـم زبـان مـى زدنـد. امـّا اوبـا ايـمـان وصـبـر والا، داغ دوجـوان را تـحـمـّل مـى كـرد ومـى گـفـت : آنـچـه شـهـادت ايـن دوفـرزنـد را بـر مـن آسـان وقـابـل تـحمّل مى سازد آن است كه آن دو، در كنار برادرم وپسر عمويم حسين بن على (ع)كشته شـدنـد، در حالى كه نسبت به او مواسات واز جان گذشتگى نشان دادند ودر كنار اوصبر ومقاومت كردند.
صـبـر وپـايـدارى شـهـداى كـربـلاوبـازماندگان آنان به عنوان يك (مقام)وخصلت برجسته و ارزشـمـنـد بـه ثـبـت رسـيـد. در زيارتنامه هاى آن شهدا، از آنان به عنوان مجاهدانى كه صابر بـودنـد ياد شده است . در زيارت امام حسين (ع) عرض مى كنيم : (فَجاهَدُهُم فيكَ صابِراً مُحتَسِباً حَتّى سُفِكَ فى طاعتِكَ دَمُهُ) .
دربـاره حـضـرت عـبـاس (ع) درخـواسـت اجـر الهـى بـراى اوبـه خـاطـر صـبـر واحـتـسـاب (تـحـمّل سختيها به خاطر خدا وبه حساب اووخالصانه)مطرح است . ونيز اين تعبير كه : (فَنِعْمَ الصّابِرُ الُْمجاهِدُ الُْمحامِى النّاصِرُ...) .
در انـقـلاب اسـلامـى نـيـز، اگـر پـايـدارى مـردم در مـبـارزه وتـحـمّل شهادت ها ودشواريها نبود، اگر امام امّت در راه رسيدن انقلاب به پيروزى مقاومت نمى كـرد واگـر رزمـنـدگـان اسـلام در جـبـهـه هـا، آن هـمـه تـلفـات وشـدايـد را تحمّل نمى كردند، هرگز انقلاب وجنگ به پيروزى نمى رسيد.
حادثه كربلاآموزگار مقاومت بود وقهرمانان عاشورا، الهام دهندگان صبورى وشكيبايى خانواده هاى شهدا نيز از صبر زينب كبرى صبورى آموختند وپدران ومادران وهمسران داغ جوانان خويش را با الهام از كربلاتحمّل كردند.
امـام امـّت ، در تـرسـيـم صـبـر ومـقـاومـت مردم ايران در برابر حملات دشمن به شهرها، از صبر وپايدارى آنان ستايش كرده ، مى فرمايد:
(مـبـارك باد بر خانواده هاى عزيز شهدا، مفقودين واسرا وجانبازان بر ملّت ايران كه با استقامت وپـايـدارى و پـايـمـردى خـويـش بـه بـنـيـانـى مـرصـوص مـبـدّل گـشـتـه انـد كـه نـه تـهـديـد ابـرقدرتها آنان را به هراس مى افكند ونه از محاصره ها وكـمـبودها به فغان مى آيند... زندگى با عزّت را در خيمه مقاومت وصبر، بر حضور در كاخهاى ذلّت و نوكرى ابرقدرتها وسازش وصلح تحميلى ترجيح مى دهند.)
آزادگان عزيز نيز، مگر سالهاى سخت وتلخ اسارت در زندانهاى عراق را، جز با همين سرمايه (صبر) سپرى كردند؟

      عـزّت

عـزّت چـه بـه عـنـوان خـصـلت فـردى يـا روحـيـهِ جـمـعـى بـه مـعـنـاى مـقـهـور عـوامـل بـيـرونـى نـشـدن ، شـكـسـت نـاپذيرى ، صلابت نفس ، كرامت ووالايى روح انسانى وحفظ شـخـصـيـّت اسـت . بـه زمـيـن سفت وسخت ونفوذ ناپذير، (عُزاز) گفته مى شود. آنان كه از عزّت بـرخـوردارند، تن به پستى ودنائت نمى دهند، كارهاى زشت وحقير نمى كنند، وبراى حفظ كرامت خود ودودمان خويش ، گاهى جان مى بازند.
سـتـم پـذيـرى وتـحـمـّل سـلطـه باطل وسكوت در برابر تعدّى وزير بار مِنّت دونان رفتن و تسليم فرومايگان شدن واطاعت از كافران وفاجران ، همه وهمه از ذلّت نفس وزبونى و حقارت روح سرچشمه مى گيرد.
خداوند عزيز است وعزّت را براى خود وپيامبر وصاحبان ايمان قرار داده است .
در احـاديـث مـتـعـدّد، از ذلّت وخوارى نكوهش شده وبه يك مسلمان ومؤ من حق نداده اند كه خود را به پستى وفرومايگى وذلّت بيفكند. به فرموده امام صادق (ع):
(اِنَّ اللّه فَوَّضَ اِلىَ المؤ منِ امرَهُ كلَّهُ ولمْ يُفَوِّضْ اِليه اَنْ يكونَ ذليلاً...)
خـداونـد هـمـه كـارهـاى مـؤ مـن را بـه خـودش واگـذاشـتـه ، ولى ايـنـكـه ذليل باشد، به اوواگذار نكرده .
چـرا كـه خـدا فـرمـوده اسـت عـزت از آن خـدا ورسـول ومـؤ مـنـان اسـت . مـؤ مـن عـزيـز اسـت ، نـه ذليـل . مـؤ مـن سـرسـخـت تر از كوه است . كوه را با كلنگ وتيشه مى توان كند ولى از دين مؤ من نمى توان چيزى جداكرد.
عـزت يـك مـؤ مـن در آن اسـت كـه چـشم طمع به مال ديگرى نداشته باشد ومناعت طبع داشته ومنّت ديـگـران را نـكـشد. حتى در فقه ، يكى از موارد جواز تيمّم با وجود آب ، آنجاست كه اگر انسان بخواهد از كسى آب بگيرد، همراه با منّت وذلّت وخوارى باشد. در اينگونه موارد نمازگزار مى تـوانـد تـيـمـّم بـگـيـرد ولى ذلّت آب طـلبـيـدن از ديـگـرى را تحمّل نكند.
دودمـان بـنـى امـيـه مـى خـواسـتـنـد ذلّت بـيـعـت بـا خـويـش را بـر (آل مـحـمـد) تـحميل كنند وبه زور هم شده ، آنان را وادار به گردن نهادن به فرمان يزيد كنند واين چيزى نشدنى بود و (آل اللّه)زير بار آن نرفتند، هر چند به قيمت شهادت واسارت .
از آستان همت ما ذلّت است دور
واندر كنام غيرت ما نيستش ورود
بر ما گمان بردگى زور برده اند
اى مرگ ! همّتى كه نخواهيم اين قيود
وقـتـى والى مدينه ، بيعت بايزيد را با امام حسين (ع) مطرح كرد، حضرت با ذليلانه شمردن آن ، آن را نـفـى كـرد وضمن بر شمردن زشتيها وآلودگيهاى يزيد، فرمود: كسى همچون من ، با شـخـصـى چون اوبيعت نمى كند! (فَمِثْلى لايُبايِعُ مِثْلَهُ) در جاى ديگر با ردّ پيشنهاد تسليم شدن فرمود:
(لااُعْطيكُمْ بِيَدى اِعْطاءَ الذَّليلِ)
همچون ذليلان دست بيعت با شمانخواهم داد.
صبح عاشورا در طليعه نبرد، ضمن سخنانى فرمود:
به خداقسم آنچه را از من مى خواهند (تسليم شدن)نخواهم پذيرفت ، تا اينكه خدا را آغشته به خون خويش ‍ ديدار كنم .
در خـطـابه پرشور ديگرى در كربلا، خطاب به سپاه كوفه ، در ردّ درخواست ابن زياد، مبنى بر تسليم شدن وبيعت ، فرمود:
ابن زياد، مرا ميان كشته شدن وذلّت مخيّر قرار داده ، هيهات كه من جانب ذلّت را بگيرم . اين را خدا ورسـول و دامـانـهـاى پـاك عـتـرت وجـانـهـاى غـيـرتمند وبا عزّت نمى پذيرند. هرگز اطاعت از فرومايگان را بر شهادت كريمانه ترجيح نخواهيم داد.
امـام حـسـين (ع)، مرگ با عزّت را بهتر از زندگى با ذلّت مى دانست . اين سخن اوست كه : (مَوْتٌ فى عِزٍّ خَيْرٌ مِنْ حَياةٍ فى ذُلٍّ) وهمين مفهوم را در رجزخوانى خود روز عاشورا در مـيـدان جـنـگ بـر زبـان مـى آورد كـه ، (مـرگ ، بـهـتـر از نـنـگ اسـت) ، (اَلْمـَوْتُ اَوْلى مـِنْ رُكـُوبـِ الْعارِ).
در مورد ديگر، پس از برخورد با سپاه حرّ، در شعرى كه با مطلعِ (سَاءَمْضى وَ ما بِالْمَوْتِ عارٌ عـَلَى الْفـَتـى)خـوانـد، در آخـر آن فـرمـود: (كفى بكَ ذُلّاً اَنْ تَعيشَ مُرَغّماً) كه زندگى تحت فشار ديگران را ذلت بار خواند وسپس افزود:
(من از مرگ ، باكى ندارم . مرگ ، راحت ترين راه براى رسيدن به عزّت است . مرگ در راه عزّت ، زنـدگى جاودانه است وزندگانى ذلت بار، مرگ بى حيات است . مرا از مرگ مى ترسانى ؟ چـه گـمـان بـاطـلى ! هـمـّتـم بـالاتـر از ايـن اسـت كـه از تـرس مـرگ ، ظـلم را تـحـمـّل كـنـم . بـيـش از ايـن نمى توانيد كه مرا بكشيد. مرحبا به مرگ در راه خدا. ولى شما با كـشـتـنـم نـمـى تـوانـيـد شـكـوه وعـزّت وشـرف مـرا از بـيـن بـبـريـد. چـه هـراسـى از مـرگ ؟)
ايـن روحـيـه عـزّتمند، در فرزندان وبرادران ويارانش نيز بود. ردّ كردن امان نامه ابن زياد، از سـوى عـبـاس بـن عـلى وبـرادرانـش نـمونه آن بود. اگر امان اورا مى پذيرفتند، ممكن بود جان سـالم بـه در بـرنـد، ولى عـمـرى ذلّت رها كردن امام ومنّت امان نامه عبيد الله بن زياد را همراه داشـتـنـد. نـمـاد عـزّتشان نپذيرفتن امان بود، آن هم با شديدترين وصريح ترين وضع ممكن : مرگت باد اى شمر ! لعنت خدا بر تووامان توباد. اى دشمن خدا، مى گويى كه گردن به اطاعت طغيان وستم بنهيم واز يارى برادرمان حسين (ع) دست برداريم ؟
عـلى اكـبـر(ع) نيز همين روحيه را داشت . در رجزى كه در ميدان نبرد مى خواند، ضمن معرفىّ خود ويادآورى پيوندش با پيامبر خدا، از حكومت ناپاك زاده بر مسلمانان انتقاد كرد وفرمود: به خدا سوگند، چنين كسى حاكم ما نخواهد بود: (تَاللّهِ لايَحْكُمُ فينَا ابْنُ الدَّعِىِّ) وتن سپردن به حكومت آنان را ننگ براى عترت رسول خدا دانست .
خـانـدان حضرت سيدالشهدا(ع) نيز، عزّت آل الله را پس از عاشورا، هر چند در قالب اسارت ، حـفـظ كـردنـد وكـمترين حرف يا عكس العمل يا موضعگيرى كه نشان دهنده ذلت وخوارى آن دودمان بـاشـد، از خود نشان ندادند. خطبه هاى امام سجاد(ع) وحضرت زينب وسكينه و... همه شاهدى بر عـزّت آنـان بـود. حـضرت زينب سخنان تحقير آميز ابن زياد را در كوفه ، با عزت وسربلندى پـاسـخـى دنـدان شـكن داد. وگستاخيهاى يزيد، در كاخ شام را نيز بى جواب نگذاشت ودر خطبه بـليـغـى كـه در كـاخ يـزيـد خـوانـد، اورا بـه مـحـاكـمه كشيدوبا گفتن اين سخن كه (اى يزيد، خـيـال كـرده اى بـا اسـيـركـردن مـا وبـه ايـن سـوى وآن سـوى كـشـيدنمان خفيف وخوار مى شويم وتوكرامت وعزّت مى يابى ؟... به خدا سوگند، نه يادما محومى شود ووحى ما مى ميرد ونه ننگ ايـن جـنـايـت از دامـان تـوزدوده خـواهـد شـد...) به يزيد وحكومت اوفهماند كه در ذليـل تـريـن ورسـواتـريـن حـالتـنـد و جـنايتهاشان ذرّه اى از شُكُوه وعزّت وكرامت خاندان وحى نكاسته است .

      عفاف وحجاب

كـرامـت انـسـانـى زن ، در سـايـه عـفاف اوتاءمين مى شود. حجاب نيز يكى از احكام دينى است كه بـراى عـفـيـف سـاختن وپاكدامنى زن وحفظ جامعه از آلودگيهاى اخلاقى تشريع شده است . نهضت عاشورا براى احياى ارزشهاى دينى بود. در سايه آن حجاب وعفاف زن مسلمان نيز جايگاه خود را يـافـت وامـام حـسـيـن (ع) وزيـنـب كـبـرى ودودمـان رسـالت ، چـه بـا سـخـنـانـشـان ، چـه با نحوه عـمـل خـويـش ، يـادآور ايـن گـوهـر نـاب گـشتند. براى زنان ، زينب كبرى وخاندان امام حسين (ع) الگـوى حـجـاب وعـفـاف اسـت ايـنـان در عـين مشاركت در حماسه عظيم واداى رسالت حسّاس وخطير اجتماعى ، متانت وعفاف را هم مراعات كردند واسوه همگان شدند.
حـسـيـن بن على (ع) به خواهران خويش زينب وام كلثوم وبه دخترش فاطمه توصيه فرمود كه اگـر مـن كـشـتـه شـوم ، گـريـبـان چـاك نـزنـيـد، صـورت مـخـراشـيـد وسـخـنـان ناروا ونكوهيده مـگـوييد. اينگونه حالات ، در شاءن خاندان قهرمان آن حضرت نبود، بخصوص كه چشم دشمن ناظر صحنه ها ورفتار آنان بود.
در آخـريـن لحـظـات ، وقـتى آن حضرت صداى ، گريه بلند دخترانش را شنيد برادرش عباس و پسرش علىّ اكبر را فرستاد كه آنان را به صبورى ومراعات آرامش دعوت كنند.
رفتار تواءم با عفاف ورعايت حجاب همسران ودختران شهداى كربلاوحضرت زينب ، نمونه عملى مـتانت بانوى اسلام بود. امام سجاد(ع) نيز تا مى توانست ، مراقب حفظ شؤ ون آن بانوان بود. در كـوفـه بـه ابـن زيـاد گـفـت : مـرد مـسـلمـان وپـاكـدامـنـى را هـمـراه ايـن زنـان بفرست ، اگر اهل تقوايى !
بـه نقل شيخ مفيد: پس از كشته شدن امام حسين (ع) وقتى گذار عمر سعد نزد زنان و دختران امام شـهـدا افـتـاد، زنـان بر سر اوفرياد زدند وگريستند واز اوخواستند كه آنچه را از آنان غارت شده به آنان بازگردانند، تا به وسيله آنان خود را بپوشانند.
بـه نـقـل سـيـد بـن طاووس : شب عاشورا امام حسين (ع)درگفتگوبا خانواده اش آنان را به حجاب وعـفـاف وخويشتن دارى توصيه كرد. روز عاشورا وقتى زينب كبرى ، بى طاقت وصـبـر شد وبه صورت خود زد، امام به اوفرمود: آرام باش ، زبان شماتت اين گروه را نسبت بـه مـا دراز مكن . در حادثه حمله دشمن به خيمه ها وغارت آنچه آنجا بود، زنى از بـنـى بـكـر بـن وائل از بـانـوان حـرم دفـاع كـرد وخـطـاب كـرد كـه : اى آل بـكـر بـن وائل ! آيـا دخـتـران پـيـامـبـر را غـارت مى كنند وجامه هايشان را مى برند وشما مى نگريد؟
دخـتـران وخـواهـران امـام ، مـواظـب بـودنـد تـا حـريـم عـفـاف وحـجـاب اهـل بيت پيامبر تا آنجا كه مى شود، حفظ ورعايت شود. ام كلثوم به ماءمور بردن اسيران گفت : وقتى ما را وارد شهر دمشق مى كنيد از درى وارد كنيد كه تماشاچى كمترى داشته باشد. واز آنان درخـواسـت كـرد كـه سـرهـاى شـهـدا را از مـيـان كـجـاوه هـاى اهـل بـيـت فـاصـله بـدهـنـد تـا نـگـاه مـردم بـه آنـهـا بـاشـد وحـرم رسـول الله را تـمـاشـا نـكـنـنـد وگـفـت : از بـس كـه مـردم مـا را در ايـن حال تماشا كردند، خوار شديم .!
از اعـتـراضـهـاى شديد حضرت زينب (س)نيز به يزيد، اين بود كه :اى يزيد ! آيا از عدالت اسـت كـه كـنيزان خود را در حرمسرا پوشيده نگاه داشته اى ودختران پيامبر را به صورت اسير شهر به شهر مى گردانى ، حجاب آنها را هتك كرده ، چهره هايشان را در معرض ديد همگان قرار داه اى كه دور ونزديك به صورت آنان نگاه مى كنند؟!
هـدف از نـقـل ايـن نـمونه ها نشان دادن اين نكته است كه هم خاندان امام حسين (ع)، نسبت به حجاب وعـفـاف خـويـش مـواظـبـت داشـتـند، وهم از رفتار دشمن در اين كه حريم حرمت عترت پيامبر را نگاه نداشته وآنان را در معرض تماشاى مردم قرار داده بودند، بشدّت انتقاد مى كردند.
بـا آنـكـه زير دست دشمن بودند وداغدار ومصيبت زده از منزلى به منزلى واز شهرى به شهرى واز بازارى به دربارى آنان را مى بردند، امّا آنان با نهايت دقت ، نسبت به حفظ شاءن ومرتبه يـك زن پـاكـدامـن ومـتـعـهـّد مـراقـبـت داشـتـند. ودر همان حال نيز سخنرانيهاى افشارگرانه وانجام رسـالت وتـبـيـين ودفاع از اهداف شهدا باز نمى ماندند. حركت اجتماعى سياسى ، در عين مراعات حجاب وعفاف . واين درسى براى بانوان در همه دورانها وهمه شرايط است .

      عمل به تكليف

مـكـتـبـى بـودن يـك مـسلمان را از اينجا مى توان شناخت كه در همه ابعاد زندگى وكارهاى فردى واجـتـمـاعـى ، نـسـبـت بـه آن چـه (وظـيـفـه ديـنـى)اسـت ، مـتـعـبـّد وعامل باشد. تكليف در شرايط مختلف فرق مى كند. ممكن است مطابق خواسته قلبى انسان باشد يـا مـخـالف ، مـورد پـسـنـد مردم باشد يا نه . مسلمان چون در برابر خداوند تعهّد سپرده است ، عـمـلكـرد اونـيـز بـايـد طـبـق خـواسـتـه اوبـاشـد وهـيـچ چـيـز را فـداى (عمل به تكليف)نكند. در اين صورت ، هر چند بظاهر شكست هم بخورد، ولى پيروز است ، چون در انجام وظيفه كوتاهى نكرده است .
فـرهـنـگ (عمل به تكليف)وقتى در جامعه وميان افرادى حاكم باشد، همواره احساس ‍ پيروزى مى كـنـنـد. بـه تـعـبـيـر قـرآن كـريـم بـه (اِحْدى الحُسنَيَين) دست مى يابند و در مبارزات هم چه كشته شوند چه به پيروزى نظامى وسياسى برسند، هر دوصورت براى آنان خوب است .
امـامـان شـيـعـه ، در شـرايـط مـخـتـلف اجـتـمـاعـى طـبـق تـكـليـف عـمـل مـى كـردنـد. حـادثـه عـاشـورا نـيـز يـكـى از جـلوه هـاى عـمـل بـه وظـيـفـه بـود وتـكـليف را هم اقتضاى شرايط وشناخت زمينه ها تعيين مى كرد، البته در چـهـارچـوب كـلى ديـن ومـعيارهاى قرآنى ، فرياد يا سكوت ، قيام يا قعود امامان نيز تابع همين تكليف بود.
امام حسين (ع)، با آنكه امام بر حق بود وخلافت ورهبرى را حق خود مى دانست ، ولى در نامه اى كه به اهل بصره نوشت ، فرمود: قوم ما حكومت را براى خود برگزيدند وما به خاطر آنكه تفرقه امـّت را خـوش نـداشـتـيم به آن رضايت داديم ، در حالى كه ما خاندان پيامبر مى دانيم كه ما به خـلافـت ورهـبـرى ، شـايـسـتـه تـر از كـسـانـى هستيم كه آن را برعهده گرفته اند.
هـمـان حـسـيـن بـن عـلى (ع) كـه يـك لحـظـه هـم حـكـومـت يـزيـد را تحمّل نكرد، ده سال در حكومت معاويه زيست ودست به قيام نزد، چرا كه تكليف امام در اين دودوره ، مـتـفـاوت بـود. تـعـبّد يك مسلمان به (حكم دين)بسيار مقدّس وستودنى است . ايامى كه مسلم بن عـقـيـل در كـوفـه ودرخـانـه هـانى پنهان بود، روزى (ابن زياد) به عنوان عيادت هانى به خانه اوآمـد. نـقشه ترور ابن زياد را كشيده بودند، ولى مسلم براى اجراى برنامه از نهانگاه بيرون نـيامد وابن زياد از خانه بيرون رفت . وقتى پرسيدند چرا اورا نكشتى ؟ گفت : دوچيز سبب شد، يـكـى ايـنـكه هانى خوش نداشت كه قتل در خانه او انجام گيرد، ديگر آنكه به ياد حديث پيامبر افتادم كه (ايمان بازدارنده ترور است .)
امـام حسين (ع) وقتى مى خواست از مكه به سوى كوفه بيرون آيد، بعضى از اصحاب ، از جمله ابـن عباس اورا نصيحت مى كردند كه رفتن به سمت عراق ، صلاح نيست . ولى امام حسين (ع) به اوفـرمـود: بـا آنـكـه مـى دانم تواز روى خيرخواهى وشفقت چنين مى گويى ، اما من تصميم خود را گـرفـتـه ام . در منزل (صفاح)نيز پس از ملاقات با فرزدق وگزارش اوبه امام از اوضاع نامطمئنّ كوفه ، حضرت فرمود:
اگـر قـضـاى الهـى بـر هـمـان چـه كـه دوسـت مـى داريـم نـازل شود، خدا را بر نعمتهايش سپاس مى گوييم واز اوبراى اداى شكر، كمك مى خواهيم واگر تقدير الهى ميان ما وآنچه اميد داريم مانع شد، پس كسى كه نيتش حق و درونش تقوا باشد، از حق تجاوز نكرده است ، وسپس به راه افتاد.)
ايـنـهـا هـمـه نـشان دهنده آن است كه امام ، خود را برانجام تكليف مهيّا كرده بود، نتيجه هر چه كه باشد، راضى بود. وقتى دونفر از سوى والى مكّه براى اوامان نامه آوردند تا از ادامه اين سفر بـازش دارنـد، حـضـرت فـرمـود: در خواب ، پيامبر خدا را ديدم ، به چيزى فرمان يافتم كه در پى آنان خواهم رفت ، به زيانم باشد يا به سودم ... (اُمِرْتُ فيها بِاَمْرٍ اَنَا ماضٍ لَهُ، عَلَىَّ كانَ اَوْلى) .
اين همان تبعيّت از تكليف است واحساس پيروزى در هر دوصورت . امام حسين (ع) فرموده است :
(اَرْجوُ اَنْ يَكوُنَ خَيْراً ما اَرادَ اللّهُ بِنا، قُتِلْنا اَمْ ظَفِرْنا)
اميدوارم آنچه خدا براى ما اراده فرموده است ، خير باشد، چه كشته شويم ، چه پيروز گرديم .
امام امّت بر اساس همين فرهنگ مى فرمود:
(مـلتـى كـه شـهـادت بـراى اوسـعـادت اسـت ، پـيـروز اسـت ... ما در كشته شدن وكشتن پيروزيم .)
وقـتـى نـامـه هـاى پياپى مردم كوفه به امام حسين (ع)رسيد واز اودعوت براى آمدن به كوفه كردند ووعده نصرت وحمايت دادند، امام احساس تكليف كرد كه برود. هر چند مى دانست مردم كوفه چـگـونه اند، ولى آن دعوتنامه هاواعلام حمايتها تكليف آور بود. پس از برخورد با سپاه حرّ كه راه را براوبستند، حضرت در ضمن خطبه اى به آنان فرمود:
(آمـدنـم براى عذر آوردن به درگاه خدا ونزد شما بود. من پيش شما نيامدم مگر پس از آنكه نامه ها وفرستاده هايتان رسيد كه : نزد ما بيا كه ما پيشوايى نداريم ... اگر بر سر پيمان وسخن خويشيد، كه آمده ام ، واگر خوش ‍ نداريد ونمى خواهيد، برمى گردم .)
ايـن تـعـبـيـر، نشان دهنده عمل به تكليف از سوى امام است . ياران اونيز همين گونه بودند و به خـاطـر انـجـام تـكـليـف الهى در راه نصرت اوشهيد شدند. وقتى امام از آنان خواست كه هر كه مى خـواهـد برود، سخن ياران اوچنين بود: (به خدا سوگند هرگز از توجدا نخواهيم شد وجانمان را فـداى تـومـى كـنـيـم وبا خون گلوورگهايمان ودستانمان از تو حمايت مى كنيم ، اگر كشته هم شـويـم وفـاى بـه عـهـد كـرده وتـكـليفى را كه بر عهده ما بوده است انجام داده ايم :(فَاِذا نَحْنُ قُتِلْنا وَفَيْنا وقَضَيْنا ما عَلَينا)
در تـاريـخ مـعـاصر نيز، بنيانگذار انقلاب اسلامى ، امام خمينى (قدس سره)قيام ضدّطاغوتى خـود را بـر اسـاس تـكـليـف الهـى آغـاز كـرد ودر هـمـه مـراحل ، جز به آنچه وظيفه بود، نينديشيد، چه فرياد وچه سكوت ، چه زندان وتبعيدوچه درس وتـاليـف ، چـه جـنـگ وچـه پـذيـرش قـطـعـنـامـه صـلح ، هـمـه وهـمـه بـر اسـاس (عـمـل به تكليف)بود واز اين جهت در همه مراحل ، سست وماءيوس نشد واز هدف خويش دست نكشيد ويك لحظه هم از آنچه پيش آمد، پشيمان نشد. تحليل امام خمينى از نهضت عاشورا، حركت بر مبناى (عمل به تكليف)بود، حركت مبارزاتى خود وى نيز بر چنين پايه اى استوار بود. نمونه هايى از جملات حضرت امام چنين است :
(ايـنـكـه حـضـرت ابـى عـبـدالله (ع) نـهـضـت كـرد وقـيـام كـرد، بـاعـددكـم ودر مـقـابـل ايـن بـراى ايـنـكـه گـفـتـنـد تـكـليـف مـن ايـن اسـت كـه اسـتـنـكـار كـنـم ، نـهى از منكر كنم .)
(حـضـرت سيدالشهدا تكليف براى خودشان دانستند كه بروند وكشته هم بشوند ومحوكنند آثار معاويه و پسرش را.)
(لكـن تكليف بود آنجا كه بايد قيام بكند وخونش را بدهد، تا اينكه اين ملّت را اصلاح كند، تا اينكه اين عَلَم يزيد را بخواباند.)
(آگـاه بـودنـد كـه مـا آمـديـم اداى وظـيـفـه خـدايـى را بـكـنـيـم ، آمـديـم اسـلام را حـفـظ بـكـنـيـم .)
(مـا كـه از سـيـد الشـهـدا(ع) بـالاتـر نـيـسـتـيـم ، آن وظـيـفـه اش را عمل كرد، كشته هم شد.)
(آن روزى كـه وجـهه اسلام بخواهد درش خدشه وارد شود... اينجا بود كه تكليف اقتضا مى كرد براى بزرگان اسلام كه مبارزه كنند.)
پـيـام عـاشـورا، (شـنـاخـت تـكـليف)و(عمل به تكليف)است ، از سوى همه مردم ، بويژه آنان كه مـوقـعـيـّت ويـژه وخـط دهـنـده والگـويـى بـراى ديـگـران دارنـد. اگـر هـمـه پيروان حق در زمان سـيـدالشـهـدا(ع) وظيفه خويش را مى دانستند ومثل شهداى كربلابا جانبازى وحمايت از امام خويش بـه وظـيـفه عمل مى كردند، مسير تاريخ به گونه اى ديگر ترسيم مى شد و سرنوشت اسلام ومسلمانان به نحوديگرى بود.
امـروز نـيـز بـايـد شكلهاى مختلف تكليف را شناخت ونسبت به انجام آن متعبّد بود وپيروزى را در انجام وظيفه دانست . امام امّت بارها مى فرمود:
(همه ما ماءمور به اداى تكليف ووظيفه ايم ، نه ماءمور نتيجه .)
اين همان درسِ آموختهِ از عاشوراست .
امام امّت ، حتى پذيرش تلخ قطعنامه 598 را تكليف الهى خود خواند وفرمود:
(شما را مى شناسم ، شما هم مرا مى شناسيد. در شرايط كنونى آنچه موجب امر شد، تكليف الهى ام بـود. شـمـا مـى دانـيـد كـه من با شما پيمان بسته بودم كه تا آخرين قطره خون وآخرين نفس بـجنگم ، اما تصميم امروز فقط براى تشخيص مصلحت بود وتنها به اميد رحمت ورضاى اواز هر آنچه گفتم گذشتم واگر آبرويى داشتم ، با خدا معامله كرده ام .)

      غيـرت

يـكـى ازخـصـلتهاى پسنديده ، (غيرت)است . درلغت ، غيرت به معناى آن است كه سرشت وطبيعت انـسـان از ايـن كـه غـيـر خـودش در يك امر موردعلاقه اش با اومشاركت داشته باشد نفرت داشته باشد.
در اصـطـلاح ، آن اسـت كـه كـسـى نـسبت به ناموس خود وهمسر يا فرد مورد علاقه اش به حدّى اهـتـمـام ورزد كـه بـه ديـگـرى اجـازه وتـعـرّض بـه حريم خويش ندهد. انسان غيور، نمى تواند تـحـمـّل كـنـد كـه ديگران با نگاههاى ناپاك ياانگيزه هاى فاسد، به همسر وبستگان اونزديك شـونـد وقـصـد سـوء داشته باشند. غيرت ورزيدن ، خُلقى ارزشمند وپسنديده است . گاهى هم (غـيرت دينى)سبب مى شود كه انسان از هر نوع سوءِ قصد وهجوم مخالفان به دين وارزشهاى مقدّس ومعتقدات دينى برآشوبد وعكس العمل نشان دهد ودر دفع تعرّض بكوشد.
پيامبر اكرم (ص) فرموده است : غيرت از ايمان است . (اَلْغيرَةُ مِنَ الاِْيمانِ).
غـيـرت ، نـشـانـه ارزشمندى شخصيت يك انسان محسوب مى شود. حضرت على (ع) فرموده است : (ارزش انـسـان بـه قـدر هـمـّت اوسـت ، صـدق اوبـه اندازه جوانمردى اوست ، شجاعتش به اندازه پاكدامنى اوست وعفّت اوبه قدر غيرت اوست :
(... وعفته على قدر غيرته) .
وخـداونـد نـيـز بـنـدگـان غـيـرتـمـنـد خـويـش را دوسـت مـى دارد: (اِنَّ اللّهَ يـُحـِبُّ مـِنْ عـِبـادِهـِ الغَيُور) .
بـنـى هـاشـم ، غـيـرتـمـنـدان روزگـار خـويـش بـودنـدوبـراى عـترت پيامبر حرمتى فوق العاده قـائل بـودنـد. جـوانـان بـنـى هـاشـم نـيـز پـيـوسـتـه اهـل بـيـت امـام حـسـيـن (ع) را در طـول سـفـر بـه كربلا، محافظت مى كردند. شبها نيز با حراست اين جوانان ، بويژه قمر بنى هـاشـم ، زنـان حرم آسوده وبى هراس مى خفتند. حسين بن على (ع) در رجز حماسى خويش در روز عـاشـورا از جـمـله بـر حـمـايت از ذرّيه پيامبر وخانواده پدرش تاءكيد مى فرمود: (اَحْمى عِيالاتِ اَبى ، اَمْضى عَلى دينِ النَّبى) .
آن حـضـرت ، روز عـاشـورا خـانـواده ودخـتران وخواهر خود را توصيه كرد كه پس از شهادتش ، گـريـبـان نـدرنـد وچـهـره مـخـراشند وآه وزارى وواويلاسر ندهند وپيش دشمنان صدايشان رابه گـريـه بـلنـد نـكـنـنـد. در واپـسـيـن لحـظات هم كه مجروح بر زمين افتاده بود، وقتى شنيد كه گـروهـى از سـپـاه دشمن قصد حمله به خيمه ها وتعرّض به زنان وكودكان دارند، بر سرشان فـريـاد كـشـيـد: (اِنْ لَمْ يـَكـُنْ لَكـُمْ ديـنٌ وَ كـُنـْتـُمْ لاتـَخـافـُونَ الْمَعادَ فَكُونُوا اَحْراراً فى دُنْى اكـُمْ...) ، اى پـيروان آل ابوسفيان ، اگر دين نداريد واز معاد نمى ترسيد، پس در دنـيـايتان آزاده باشيد واگر عربيد، به اصل وتبار خويش برگرديد... من با شما مى جنگم وشـما با من مى جنگيد، به زنان كه نبايد تعرّض كرد، تا وقتى من زنده ام ، طغيان گرانتان را از تـعـرّض نـسـبـت بـه حـرم مـن بـاز داريـد: (فـَاْمـنـَعـُوا عـُتـاتِكُم عَنِ التَّعرُّضِ لِحَرَمى ما دُمْتُ حـَيـّاً) از غـيـرت اوبـود كـه در هـمـان حـال هـم از كـار نـاجـوانـمـردانـه سـپـاه دشـمـن بـرآشـفـت واعـتـراض كرد وتا زنده بود نتوانست تحمل كند كه نامردان به حريم ناموس اونزديك شوند. غيرت دينى اوويارانش نيز زمينه ساز آن حماسه بزرگ شد. امام ، كشته شدن را بر ننگ ذلّت وتسليم ، ترجيح داد واين از غيرت وحميّت او بود. ياران شهيدش هم شب عاشورا ودر فرصتهاى ديگر پاى جان ابراز وفادارى تاكردند و غـيـرتـشـان اجـازه نـداد كـه امـام واهـل بـيت اورا در صحرا وميان انبوه دشمن رها كنند وخود، در پى زنـدگى وعافيت خويش روند. عباس ، امان نامه دشمن را ردّ كرد، خودش تيغها و شمشيرهاى دشمن را بر خوارى ومذلّت ترجيح داد.
امـّا فـرومـايـگـان ، بـراى كـشتن اووبه خاطر رضاى خاطر والى كوفه ويزيد طاغوت ، همدست شدند وپس از كشتن عاشورائيان ، خانواده آنان را به اسارت بردند.
برآشفتنِ عبدالله عفيف ازدى در كوفه بر ضد ابن زياد واعتراض به اسير گرفتن خانواده حسين (ع) وعـتـرت پـيـامـبـر، از غـيـرت اوبـود.اعـتـراض حـضـرت زيـنـب بـه يـزيـد در شـام ، كـه اهـل بيت پيامبر را در معرض ديد وتماشاى مردم كوچه وبازار قرار داده ، ريشه در غيرت اوداشت .
پـيـروان عـاشـورا، هـم درس عـفـاف وحجاب را بعنوان (غيرت ناموسى)از كربلا مى آموزند، هم دفـاع از مظلوم ونصرت حق ومبارزه با باطل وبدعت را بعنوان (غيرت دينى)از حماسه آفرينان كربلاالهام مى گيرند.

      فتوّت وجوانمردى

مـردانـگـى وجـوانـمـردى ، از خـصـلتـهـاى ارزشـمـنـدى اسـت كـه انـسـان را بـه (اصـول انـسـانـى) ، (شـرافـت) ، (تـعـهـّد وپـيـمـان)ورعـايـت حـال درمـانـدگـان پاى بند مى سازد. كسى كه به حق وفادار بماند واز پستى وستم گريزان بـاشـد، از ضـعيفان پشتيبانى كند، از خيانت ونيرنگ دورى گزيند، وبه ظلم وحقارت ودنائت تن نـدهـد، اهـل گذشت وايثار وفداكارى باشد، (جوانمرد) است . (فتى)به جوانمرد گفته مى شود وفـتـوّت ، هـمان مردانگى است . در فرهنگ گذشته ، به معناى عيّارى به كار مى رفته كه جنبه اجـتـمـاعـى داشـتـه وعـيـّاران گـروهـى بـودنـد كـه بـه خـنـجـر وسـلاح مجهز بودند واز ديگران مـال مـى گـرفـتـنـد واز مـحـلى بـه مـحـلى مـى رفـتـنـد، در عـيـن حـال ، جانب مردانگى وبلند نظرى را نگه مى داشتند وگاهى دفاع يك قسمت از شهر يا محله به عـهـده آنـان بـود. بـه اهـل مـحـلّ دروغ نـمـى گـفـتـنـد، تـجـاوز نـمـى كـردنـد، اهـل خـيـانت نبودند وبه صفاتى همچون بخشش ، آزادگى ، شجاعت ، مهمان نوازى ، بزرگ منشى ووفـاى بـعـهـد آراسـتـه بـودنـد. اينان براى خود آداب وعادات وفرهنگ خاصّى داشتند.
در فـرهـنـگ دينى ، (فتوت)به نوعى بذل وبخشش ، نيكى به ديگران ، گشاده رويى ، عفاف وخـويـشـتـن دارى ، پـرهـيـز از آزار ديـگـران ، ودورى از دنـائت وپـسـتـى تـفـسـيـر شـده اسـت . حضرت على (ع) فرموده است :
(نـظـام فـتـوت وجـوانـمـردى ، تحمل لغزشهاى برادران ورسيدگى شايسته به همسايگان است .)
قـرآن كـريم از جوانان يكتاپرستى كه در دوران حاكميّت دقيانوس ، از ظلم وشرك او گريختند وبه غار پناه بردند(اصحاب كهف)با تعبير (فتيه)(جوانمردان)ياد مى كند.
يـاران امـام حـسـيـن (ع) زيباترين جلوه هاى جوانمردى وفتوّت را در حماسه عاشورا از خود نشان دادنـد، چه با حمايتشان از حق ،چه با جانبازى در ركاب امام تا شهادت ، چه در برخورد انسانى بـا ديـگـران ، حتى دشمنان . ابا عبدالله الحسين (ع)، خود مظهر اعلاى فتوّت بود. وى از يارانِ شـهـيـدش وجوانمردانى از آل محمد(ص) كه روز عاشورا به شهادت رسيدند، با همين عنوان ياد مى كند. واز زندگى پس از شهادت آن عزيزانِ به خون آرميده ، احساس دلتنگى مـى كند. به نقل تواريخ ، حتى سر مطهّر امام حسين بر فراز نى ، طياتى از سوره كهف تلاوت كرد واز ايمان آن جوانمردان (فتيه)ياد نمود.
در كـوفـه ، ايـامـى كه مسلم بن عقيل ، درخانه هانى پنهان بود، وقتى ابن زياد به عيادت هانى آمـد، طـبـق نـقـشـه قـراربـود كـه مسلم باتيغ حمله كرده ابن زيادرا ازپاى درآورد، ولى اينگونه تـرور را نـاجـوانـمردانه دانست واز مخفيگاه بيرون نيامد وديندارى خود را مانع هتك وترور دانست .
هـانـى هـم بـه نـوبـه خـود جـوانـمـرد بود. وقتى اورا به اتّهام پنهان كردن مسلم در خانه اش ‍ دسـتـگـيـر كـرده بـه دارالامـاره بـردنـد، ابـن زيـاد از اومـى خـواسـت كـه مـسـلم را تحويل دهد. اما هانى اين را نامردى مى دانست ، در پاسخ آنان گفت :
(بـه خـدا قـسـم هـرگـز اورا نـخـواهـم آورد. آيـا مـهـمـان خـودم را بـيـاورم وتـحـويـل بـدهم كه اورا بكشى ؟ به خدا قسم سوگند اگر تنهاى تنها وبدون ياور هم باشم اورا تحويل نخواهم داد، تا در راه اوكشته شوم !)
در مـسـيـر راه كـوفـه ، وقـتـى امـام حـسـين (ع) با سپاه حرّ برخورد كرد وآنان راه را بر كاروان حـسينى بستند، زهير بن قين به امام پيشنهاد كرد كه اينان گروهى اندكند وما ميتوانيم آنان را از بـيـن ببريم وجنگ با اينها آسانتر از نبرد با گروههايى است كه بعداً مى آيند. امام فرمود: (ما كـُنـْتُ لِاءَبـْداءَهـُمْ بـِالْقـِتالِ) ، من شروع به جنگ نمى كنم . اين يك گوشه از مردانگى امام است ، صحنه ديگر، آب دادن به سپاه تشنه حرّ بود كه از راه رسيده بودند، سيد الشهداء(ع) دستور داد همه آن لشكر هزار نفرى را حتّى اسبهايشان را سيراب كنند. يكى از آنان كـه ديـرتـر رسـيـده وتـشـنـه تـر وبـى رمـق تـر بـود، امـام خـودش اوواسـبـش را سـيـراب كـرد. روز عـاشـورا، هـمـيـن حـرّ، وقـتـى تصميم گرفت به ياران امام بپيوندد، تـوبـه كـنـان نـزد امـام آمـد. امـيـدى نداشت كه امام از گذشته اوبگذرد، ولى جوانمردى امام اورا پذيرا شد وتوبه اش قبول گشت .
مـردانـگى ووفاى اباالفضل نيز در كنار نهر علقمه جلوه كرد، وقتى تشنه كام وارد فرات شد وخـواسـت آب بـنـوشـد بـا يـادآورى عـطـش بـرادر وكـودكـان خيمه ها، آب ننوشيد ولب تشنه از شريعه فرات بيرون آمد.
زندگى ومرگ وپيكار وشهادت حسين بن على (ع) همه مردانه بود واز روى كرامت و بزرگوارى . در زيـارتـنـامـه آن حـضـرت آمـده اسـت كـه : (كـريـمـانـه جـنـگـيـد ومـظـلومـانـه بـه شـهـادت رسيد)
هـمـه يـاران امـام نـيـز كـه در صـحـنه دفاع از حجت خدا و دين الهى تا پاى جان ماندند و صحنه ومـيـدان را رهـا نكردند وبه امام خويش پشت نكردند وبر سر عهد وپيمان خود ماندند، جوانمردان فتوت پيشه اى بودند كه مردانگى را در مكتب اهل بيت آموخته بودند.
وقـتـى شـمـر بـراى حـضرت اباالفضل امان نامه آورد، وى امانِ اورا ردّ كرد وشمر را لعنت نمود وفـرمـود: بـراى مـا امـان نـامـه مـى آورى در حـالى كـه پـسـر پـيـامـبـر، امـان وامـنـيـّت ندارد؟!
پاى بندى عاشوراييان به اصول انسانى وحمايت از مظلوم وبى تفاوت نبودن در برابر جنايت وسـتـم ويـارى رسـاندن به بى پناهان ، از آنان چهره هايى درخشان وماندگار پديد آورده است كه در نسلهاى بعد هم دليران وآزادگان ، رسم جوانمردى را از آنان آموختند.

      مواسـات

يـكـى از زيـبـاترين خصلتهاى معاشرتى مواسات است ، يعنى غمخوارى وهمدردى و يارى كردن ديـگـران . از ريـشـه (اسـوه)اسـت يـعـنـى (ديـگـرى را در مـال وجـان ، هـمـچـون خـود ديـدن ودانـسـتـن ، يـاديـگـرى را بـر خـود مقدم قرار دادن ، به دوستان وبـرادران ديـنـى يـارى و كـمـك مـالى وجـانـى رسـانـدن ، غـمـخـوارى كـردن كـسـى را بـه مال خود، برابر گردانيدن اورا با خويش ، ... شركت دادن ديگرى در كفاف رزق ومعاش خويش ... بـه مـال وتـن بـا كـسـى غـمـخـوارگـى كـردن ... مـواسـات كـردن كـسـى را در نـفـس خـود ودر مـال خـود ... شـخـص در مـورد جلب منافع ودفع مضارّ ديگران را همچون خود بشناسد . وايثار آن است كه آدمى ديگران را در دومورد بالابرخود مقدم بدارد.)
بـا نـمـونـه هـاى نقل شده از لغت ، اجمالاً مفهوم اين خصلت روشن مى شود وانسان (مُواسى)كسى اسـت كـه بـا ديـگـران هـمـدردى وهـمـراهـى دارد وخـود را در رنج وغم ديگران شريك مى داند وبا مال وجان ، از آنها دفاع مى كند وميان خود وديگران فرقى نمى گذارد.
ايـن صـفـت نـيـكـو، در روايـات اسـلامـى بـسـيـار سـتـوده شـده اسـت ودر كـنـار نـمـاز اول وقـت از اهميّت برخوردار است وبه فرموده پيامبر، (مُواسفاةُ الاَْخِ فِى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ) يكى از سه عمل برتر محسوب شده است ، يعنى با برادر دينى به خاطر خدا مواسات كـردن . در حـديـثى از امام صادق (ع) يكى از معيارهاى آزمون شيعه بودن اشخاص ، مواسات با بـرادران ديـنـى اسـت . ووسـيـله تقرّب به خداست (تَقَرَّبُوا اِلَى اللّهِ تَعالى بِمُواسفاةِ اِخْوانِكُمْ) .
امـيـرالمـؤ مـنـيـن (ع) نـيـز مـواسـات بـا بـرادر ديـن را مـوجـب افـزايـش رزق وروزى مـيـدانـد. امـام صـادق (ع) دعـاى انـسـان اهـل مـواسـات را مـسـتـجـاب مـى شـمـارد. در حـديـث ديـگرى در مورد جان دادن راحت ودلپـسـندِ مؤ من مى فرمايد: (اين ويژگى براى كسانى است كه نسبت به برادران دينى خويش (مواسى)باشند.)
در حـمـاسـه آفـرينان عاشورا، اين خصلت برجسته به وضوح ديده مى شود ودر مرحله بالاتر به (ايثار) مى رسد. ياران امام نسبت به امام واصحاب نسبت به يكديگر اين حالت را داشتند واز بذل هيچ چيز مضايقه نداشتند وبه اين مواسات ، افتخار مى كردند.
سـيـدالشـهـدا(ع) در راه كـربـلاپـس از بـرخـورد بـا سـپـاه حـرّ وگـفـتـگـوهـاى مفصل ، سروده شاعرى را بر زبان آورد كه مضمونش چنين است :
(مـن بـه راه خـود مى روم . مرگ ، براى جوانمردى كه نيت خير كند وجهاد كند وبا مردان صالح ، مواساتِ به جان داشته باشد، هيچ عار وننگ نيست .)
در شبى از شبهاى محرم نيز امام حسين (ع) در جمع ياران خويش ، ضمن آنكه از آنان مى خواست هر كـه مـى خواهد بر گردد، از تاريكى شب استفاده كند، فرمود : هر كس مى رود برود ولى هر كس بـا مـا، بـا جـانـش مـواسـات داشته باشد، فرداى قيامت در بهشت با ما خواهد بود واز خشم الهى خـواهـد رسـت : (مـَنْ واسـانـا بـِنـَفـْسـِهِ كـانَ مـَعـَنـا غـَداً فـِى الْجـَنـانِ نـَجـِيـّاً مـِنْ غـَضـَبـِ الرَّحْمانِ) .
حـرّ نـيز وقتى توبه كرد ونزد امام آمد، با اين حالت آمد كه جان خود را فداى امام كند: (مُواسِياً لَكَ بِنَفْسى) وچنان نيز كرد. وقتى امام حسين (ع) به بالين حرّ شهيد رسيد وسـر اورا بـه دامـن گـرفـت وحـرّيت اورا ستود با تمثّل به اشعارى مقام مساوات اورا بر زبان آورد:
(وَ نِعْمَ الْحُرُّ اِذْ واسى حُسَيْنا وژ جادَ بِنَفْسِهِ عِنْدَ الصَّباحِ) .
در كـوفـه در جريان نهضت مسلم بن عقيل ، وقتى هانى بن عروه را دستگير كرده به دارالاماره مى بـرنـد. واز اومـى خـواهـنـد كـه مـسـلم را كـه در خـانـه اوپـنـهـان شـده اسـت تـحـويـل دهـد، مى گويد: (به خدا قسم اگر تك وتنها بمانم وهيچ ياورى نداشته باشم ، اورا تسليم نمى كنم تا آنكه در راه اوكشته شوم .)
مسلم بن عقيل وقتى دستگير مى شود ودر دارالاماره با اوبدرفتارى كرده وتصميم مى گيرند اورا بـكـشـنـد، مـى گـريـد وقتى علت مى پرسند وبر گريستن ملامتش مى كنند، مى گويد: من براى خودم گريه نمى كنم ، گريه ام براى حسين بن على (ع) وخانواده اوست كه به سوى اين شهر مى آيند.
نـافـع بـن هلال در كربلاوقتى دسترسى به آب پيدا مى كند، به خاطر تشنگى امام حسين (ع) واصحاب اوحتى يك قطره هم آب نمى نوشد.
يـكـى از زيـبـاتـريـن جـلوه هـاى مواسات ـ بلكه ايثارگرى ـ صحنه اى است كه ميان بنى هاشم وديـگر ياران امام حسين (ع) پيش آمد وهر گروه حاضر بودند پيشمرگ گروه ديگر شوند. به نقل حضرت زينب ، امام در يكى از خيمه ها براى بنى هاشم سخن مى گفت . در پايان از حاضران پرسيد: فردا صبح چه مى كنيد؟ همه گفتند: هر چه تودستور دهى . عباس (ع) گفت :
(ايـنـان (اصحاب ديگر) غريبه اند. بار سنگين را بايد اهلش بردارد. فردا صبح ، شما نخستين گـروهـى بـاشـيـد كـه بـه مـيـدان مـى رويـد. مـا پـيـش از آنـان بـه اسـتـقـبـال مـرگ مـى رويـم تـا مـردم نـگويند، اصحاب را جلوفرستادند، وقتى آنها كشته شدند خودشان شمشير كشيدند... .)
بنى هاشم برخاسته شمشيرها را كشيدند وبه عباس (ع) گفتند: (ما هم با توهم عقيده ايم .)
زينب (س)گويد: چون تصميم استوار اين جمع را ديدم دلم آرام گرفت ولى اشك در چشمانم آمد. خواستم به خيمه برادرم حسين (ع) رفته بازگوكنم كه از خيمه حبيب بن مظاهر همهمه اى شنيدم . رفـتـم واز پـشـت خـيـمـه گـوش كـردم ، ديـدم اصـحـاب هـم مثل بنى هاشم حلقه وار دور حبيب جمع شده اند. حبيب مى گويد: (ياران ! براى چه به اين جا آمده ايد، سخنتان را واضح بگوييد.)
گفتند: (آمده ايم تا غريب فاطمه را يارى كنيم .)
گفت : (چرا همسرانتان را طلاق داده ايد؟)
گفتند:(براى همين حرف .)
حبيب گفت : (صبح كه شود، چه خواهيد كرد؟)
گفتند: (جز به سخن تورفتار نخواهيم كرد.)
گفت : (صبح كه شد، شما اولين نفراتى باشيد كه به ميدان مى رويد. ما زودتر به مبارزه مى پـردازيـم ، مـبـادا يكى از بنى هاشم خون آلود شود در حالى كه هنوز جانى در بدن و خونى در رگ داريم !)
تا مردم نگويند، سروران خويش را به جنگ فرستادند واز فداكارى مضايقه كردند.
همه با شمشيرهاى آخته گفتند: (ما با توهم عقيده ايم .)
زيـنـب كـبـرى بـاز هم از تصميم استوار آنان بر يارى حسين (ع) شاد گشت ، اما باز هم اشك در چشمش حلقه زد ... .
در ادامـه نـقـل پـيـشين آمده است كه چون امام حسين (ع) به ياران خود از بنى اسد فرموده بود كه چـون خـانواده من اسير خواهند شد، شما زنان خود را به ميان قبيله خودببريد، وقتى يكى از آنان خواست همسر خود را ببرد، همسرش حاضر نشد وبه شوهر خود گفت : (درباره ما انصاف نكردى ! آيـا دخـتـران رسـول خـدا اسـير شوند ومن آسوده و بى خطر بمانم ؟ شما اگر نسبت به مردان مـواسـات داريـد، مـاهـم نـسـبـت به زنان مواسات مى كنيم .) آن مرد، گريان نزد امام آمد وگفت كه همسرم نيز مى خواهد مواسات نشان بدهد، امام دعايش كرد.
اينگونه ياران اونسبت به حضرت مواسى بودند. پس ازشهادت بيشتر ياران ، دوتن از جوانان غـِفـارى چـون ديدند قدرت دفاع از جان امام وجلوگيرى از كشته شدن اورا ندارند، خدمت امام آمده اذن گـرفـتـنـد كـه پـيـش از اوبـه مـيـدان روند وشهيد شوند. امام به آن دوفرمود : خدا بهترين پـاداش نيك به شما دهد كه اينگونه حاضر به يارى ومواسات منيد وآماده فدا كردن جانيد. به ميدان رفته جنگيدند وشهيد شدند.
زهـيـر بـن قـيـن ، وقـتـى بـه جـبـهـه حـسـين (ع) پيوست ، نسبت به اين تغيير موضع وقتى از او پرسيدند، گفت :
(تصميم گرفتم كه در حزب وگروه امام حسين (ع) باشم وجانم را فداى اوكنم ، تا پاسدار حق خدا ورسول باشم كه شما آن را تباه ساخته ايد.)
عابس بن ابى شبيب در كربلاخطاب به سيد الشهدا(ع) گفت :
(اگـر مـى توانستم به چيزى عزيزتر از خون وجانم از تودفاع مى كردم تا كشته نشوى ، آن كار رامى كردم .)
وقـتى امام ، مجروح بر زمين كربلاافتاده بود وسپاه دشمن دور اورا گرفته بودند، عبدالله بن حـسـن (ع)، در كـنـار عـمـويـش شـاهد اين صحنه بود. ابجر بن كعب شمشير فرود آورد كه امام را بكشد، عبدالله دست خود را حايل كرد، ولى دستش قطع شد. در آغوش عمويش ‍ حسين (ع) بود كه حرمله اورا با تيرى به شهادت رساند.
اينها نمونه هاى روشنى از مواسات به جان در صحنه عاشورا ونهضت كربلاست كه اوج اخوّت دينى واداى حق برادرى را مى رساند.
عـبـدالله بـن جـعـفـر، هـمسر حضرت زينب ، گرچه بدلايلى خود در كربلانبود، اما دو پسرش را همراه زينب فرستاد وهر دوفداى امام شدند. بعدها خود جعفر از اين واقعه چنين ياد مى كرد:
(هر چند خودم نتوانستم با دستانم حقّ مواسات درباره حسين ، انجام دهم ، ولى دوفرزندم مواسات كـردنـد. آن دو در ركاب برادرم وپسر عمويم كشته شدند، در حالى كه نسبت به اومواسات ودر كنار اوصبر ومقاومت كردند.)
در كوفه وقتى امام سجاد(ع) سخنان پرشورى عليه ستم (ابن زياد) فرمود، عبيدالله بن زياد دستور داد تا اورا بكشند. در اين جا هم عمه اش زينب كبرى جان خود را سپر بلاكرد و جلّاد را به خـدا سـوگـنـد داد كـه : (اگـر مـى خـواهـى اورا بـكـشـى ، اوّل مرا به قتل برسان !)
از اين نمونه هاى تاريخى در بحث از (ايثار) هم مى توان ديد. سراسر صحنه هاى اين حماسه ، پراز اين گونه ايثار ها ومواسات هاست .
اوج ايـن مـواسـات را حـضـرت اباالفضل (ع) از خود نشان داد، هم با لب تشنه وارد فرات شد وبـى آنـكـه آب بـنـوشـد، بـيـرون آمـد، هـم بـراى سـيراب كردن كودكان امام وتشنگان حرم به شريعه فرات رفت ودر همين راه هم به شهادت رسيد وبرادرى بود كه فدايى برادر خود بود. از ايـن خـصـلت بـرجـسـتـه وجـوانـمردانه ، در زيارتنامه هاى اونيز ياد شده است : (فَلَنِعَمِ الاَْخُ الْمـُواسـى) ، (اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْعَبْدُ الصّالحُ وَالصِّدّيقُ الْمُواسى ، اءَشْهَدُ اَنَّكَ آمـَنـْتَ بـِاللّهِ وَ نـَصـَرْتَ ابـْنَ رَسـُولِ اللّهِ وَ دَعـَوْتَ اِلى سـَبـيـلِ اللّهِ وَ واسـَيـْتـَ بـِنـَفـْسِكَ)، كه هم تعبير (برادر مواسى) ، هم (صديق مواسى)درباره اوبه كـار رفـتـه وهـم شـهـادت بـه ايـمـان ، نـصـرت ،دعـوت به راه خدا ومواسات با جان درباره آن حضرت مطرح است .
ايـن روح تـعاون وغمخوارى واخوّت راستين ، پيام همه شهداى عاشوراست ، وهمين خصلت ، سبب مى شـود كـه پـيروان اين مكتب ، با همه مسلمانان جهان ، از هر نژاد ومليّت و زبان ، احساس برادرى كـنـنـد ودر غمها وگرفتاريهايشان همدردى نشان دهند ودر صورت توان به يارى آنان بشتابند تـا مـسـلمـانـان مبارز در جبهه نبرد بااستكبار وصهيونيسم و قدرتهاى وابسته به كفر جهانى ، احساس تنهايى نكنند.
مواسات دينى ، تضمينى بر دلگرمى مجاهدان راه خداست ، تا در سنگر جهاد عليه كفر و ستم ، تنها نمانند.

      وفـا

وفـا، پـاى بندى به عهد وپيمانى است كه با كسى مى بنديم . نشانه صداقت وايمان انسان و مـردانـگـى وفـتوّت اوست . وفا، هم نسبت به پيمانهايى است كه با خدا مى بنديم ، هم آنچه با دوسـتـان قول وقرار مى گذاريم ، هم عهدى كه با دشمن مى بنديم ، هم تعهّدى كه به صورت نـذر بـر عهده خويش مى گذاريم ،هم پيمان وبيعتى كه با امام وولىّ امر مى بنديم . وفاى به عـهد در همه اين موارد، واجب است ونقض عهد وزير پا گذاشتن پيمان وبى وفايى نسبت به بيعت وقـرار دوسـتـى وحـقـوق برادرى نشان ضعف ايمان واز بدترين خصلتهاست . خداوند وفاى به عـهـد را لازم شـمـرده اسـت واز عـهـد، بـازخـواسـت خـواهـد كـرد : (اَوْفـُوا بـِالْعـَهـْدِ اِنَّ الْعـَهـْدَ كـانَ مَسْؤُولاً) .
در آيـات قـرآن ، بـه سـتـايـش خـداونـدى از كـسـانـى كـه صـادق الوعـد ووفـادار بـودنـد مـثـل حضرت اسماعيل ، وبه نكوهش الهى از اشخاص واقوامى كه نقض عهد وپيمان شكنى كردند، بر مى خوريم . حضرت على (ع) هم (وفا) را جزء گرامى ترين خصلتها شمرده است : (اَشْرَفُ الْخـَلائِقِ الْوَفـاءُ) ودر سـخـنـى ديـگـر، وفـاى بـه عهد را از نشانه هاى ايمان دانسته است :(مِنْ دَلائِلِ الْاءيمانِ الْوَفاءُ بِالْعَهْدِ).
بـا ايـن مـقدّمه ، وقتى به صحنه عاشورا مى نگريم ، در يك طرف مظاهر برجسته اى از وفا را مـى بـيـنـيـم ، در سوى ديگر نمونه هاى زشتى از عهد شكنى وبى وفايى ونقض پيمان و بيعت وزير پاگذاشتنِ تعهّدات .
حـتـى از نقاط ضعفى كه امام حسين (ع) براى معاويه بر مى شمرد آن است كه وى به هيچ يك از تعهّداتى كه نسبت به امام حسن مجتبى وسيد الشهدا(ع)داشته است ، وفا نكرد.
از نـقـاظ ضـعـف مـهـمّ كـوفـيـان نـيـز بـى وفـايـى بـود، چـه بـيـعـتـى كـه بـا مـسـلم بـن عـقـيل كردند وقول يارى دادند وتنهايش گذاشتند، چه نامه هايى كه به امام حسين (ع) نوشته ، وعده نصرت و يارى دادند، ولى در وقت لازم ، نه تنها به يارى امام برنخاستند، بلكه در صف دشمنان او قرار گرفتند وآن نامه ها وعهدها وامضاهاى خود را زير پا گذاشتند.
امـام حـسـيـن (ع) در مـنـزل بـيـضـه ، در سـخـنـى كه با لشكريان حرّ داشت ، ضمن يادآورى نامه نگاريها وبيعتى كه براى حمايت ويارى بسته بودند، مى فرمايد:
(اگـر اهـل وفـا بـه پـيمان نيستيد وعهد خويش را شكسته ايد وبيعت مرا از گردن خود كنار نهاده ايـد، بـه جـانم سوگند، اين روش از شما كوفيان چندان ناشناخته وشگفت نيست ، با پدرم ، با برادرم وبا پسر عمويم مسلم بن عقيل نيز همين كار را كرديد...)
در روز عـاشـورا نـيـز در خـطـابـه اى پرشور وانتقاد آميز، از بيعت وبيعت شكنى ، از عهد و بى وفايى آنان ياد مى كند وبر آن همه سست راءيى ونامردى وزير پا نهادن تعهّدات ، ملامتشان مى كند.
در مـقـابـل ايـن غـدر وبـى وفـايـى ، خـود امـام حـسـيـن (ع) اهـل وفـا بـود، يـارانش تا پاى جان وفادارى نشان دادند وبه بيعت وتعهّد نصرتى كه با امام خـويـش بـسـتـه بودند، پايدار ماندند. مقام صدق وفاى آن حضرت وياران شهيدش ، در روايات وزيارتنامه ها نيز مطرح شده است . به گوشه اى از آنها اشاره مى شود:
شب عاشورا، سيد الشهدا وقتى بااصحاب خود صحبت مى كند، وفاى آنان را مى ستايد:
(فَاِنّى لااَعْلَمُ اَصْحابَ اَوْفى وَ لاخَيْراً مِنْ اَصْحابى ...)
من با وفاتر وبهتر از اصحابم ، اصحابى را نمى شناسم .
روز عاشورا، وقتى بر بالين مسلم بن عوسجه مى آيد، اين آيه را مى خواند:
(فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرْ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً)
مـردانـى كـه بـر عهد خويش با خدا صادق بودند، برخى شان به عهد وفا كرده وجان باختند، برخى هم منتظرند و عهد وپيمان را هيچ دگرگون نساخته اند.
وقـتـى حـبـيـب بـن مـظـاهـر كـنـار مـسـلم آمـد، بـه اوبـشـارت بـهـشـت داد. مـسـلم بن عوسجه در همان حال ودر دم آخر به حبيب توصيه كرد كه : (سفارش مى كنم كه از اين مرد ـ اشاره به امام حسين ـ دست برندارى ودر راه اوكشته شوى ...) وجان باخت .
آيـه فـوق را امـام حـسـيـن (ع) بـارها در اين سفر، به ياد يارانى كه در وفاى به پيمان شهيد شـدنـد تـلاوت مـى كـرد ووفـادارى آنـان را مـى سـتود . وقتى هنگام آمدن به طرف كربلا، خبر شهادتِ قيس بن مسهّر راهم شنيد، اين آيه را خواند.
عـبـاس بـن على وبرادرانش ، وفا نشان دادند وامان نامه دشمن را نپذيرفتند ودر ركاب امام ، به شهادت رسيدند.
يـاران امـام ، بـا آنـكـه امـام بـيـعـت خـويش را از آنان برداشت ، ولى به مقتضاى وفا، در صحنه مـاندند وعهد نشكستند. شهداى كربلاجان بازى در ركاب آن حضرت را وفاى به عهد مى دانستند وامـضـاى خـون بـر پـيـمـان خـويـش مـى زدنـد. عـمـروبن قرظه ، روز عاشورا خود را در برابر شـمـشـيرها وتيرهاى دشمن قرار مى داد تا به امام آسيبى نرسد. آن قدر جراحت برداشت كه بى تـاب شـد. روبـه امـام حـسـين (ع) كرد وپرسيد: اى پسر پيامبر! آيا وفا كردم ؟ فرمود: آرى ، تـودر بـهـشـت پـيـش روىِ مـنـى وزودتـر بـه بـهـشـت مـى روى ، سـلام مـرا بـه پـيامبر برسان .
در زيارت امام حسين (ع) خطاب به آن حضرت مى گوييم :
(اَشْهَدُ اَنَّكَ وَفَيْتَ بِعَهْدِ اللّهِ وَجاهَدْتَ فى سَبيلِهِ حَتّى اءَتاكَ الْيَقينُ)
شهادت مى دهم كه توبه عهد خدا وفا كردى وتا رسيدن به يقين (وشهادت)در راه اوجهاد كردى .
ونيز مى گوييم :
(اَشْهَدُ اَنَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ وَفَيْتَ وَ اَوْفَيْتَ وَ جاهَدْتَ فى سَبيلِ اللّهِ)
كـه اشـاره بـه ابـلاغ پـيـام وانـجـام نـصـيـحـت ووفـاى كامل وجهاد در راه خدا دارد.
در زيارت حضرت مسلم بن عقيل مى خوانيم :
(وَاَشْهَدُ اَنَّكَ وَفَيْتَ بِعَهْدِ اللّهِ) كه اشاره به عهد با خداست وجان باختن در راه يارى حجت خدا. ودر زيارت عباس بن على مى گوييم :
(اَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْليمِ وَالتَّصْديقِ وَ الْوَفاءِ وَ النَّصيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِىّ ...)
كـه گـواهـى بـه اطـاعـت وتـسـليـم وتـصـديـق ووفـا وخـيـرخـواهـى حـضـرت ابـاالفـضـل نسبت به فرزند پيامبر است ودر همين زيارت ، از خدا پاداش كاملتر كسانى را كه به بيعت خويش ‍ وفا كرده ودعوت امام را پذيرفته ودر اطاعت ولىّ امر بوده اند، براى حضرت عـبـاس ‍ مـسـاءلت مـى كـنـيـم . اين فداكاريهاى خونين وهمراه با شهادت ، همان عهدى بود كه شب عـاشـورا با حجّت خدا بستند وخطاب به امام حسين (ع) گفتند: به خدا سوگند هرگز از تو جدا نـمـى شـويـم ، جـانـمـان فـداى جـانـت ! بـا حنجرها وحلقوم ها ودستها وچهره هاى خونين خويش از توحمايت مى كنيم ، هر گاه كشته شديم ، به عهد خويش وآنچه بر عهده ماست ، وفا كرده ايم :( ... فَاِذا نَحْنُ قُتِلْنا، كُنّا وَفَيْنا وَ قَضَيْنا ما عَلينا)
پـيـام وفـا، از عـاشـورا بـه وارثـان اين راه رسيد است ، به عهدى كه با خدا وخون شهيدان مى بـنـدنـد وبـيـعـتـى كـه با رهبرى ومقام ولايت دارند، تا آخر عمر، وفادار مى مانند و سختيهاى راه وجاذبه هاى دنيوى وسستى هاى همراهان ، عاشوراييان را هرگز از تداوم راه باز نمى دارد.
هر پيشوا ورهبرى هم نيازمند يارانى باوفاست تا به اتكاء حمايت وصدق ووفايشان يك حركت انقلابى ومبارزاتى را رهبرى كند وبه اهداف مورد نظر برساند.