سوره: سورة الرحمن نمايش آيات 1 تا 30                                                               سوره: سورة الرحمن نمايش آيات 14 تا 18
تفسير الميزان

ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 155


بيان آيات

غرض و مفاد سوره مباركه الرحمن
اين سوره در اين مقام است كه خاطر نشان سازد كه خداى تعالى عالم و اجزاى آن از قبيل زمين و آسمان و خشكى ها و درياها و انس و جن را طورى آفريده و نيز اجزاى هر يك را طورى نظم داده كه جن و انس ‍ بتوانند در زندگى خود از آن بهره مند شوند، و قهرا عالم به دو قسمت و دو نشاءه تقسيم مى شود، يكى نشاءه دنيا كه به زودى خودش با اهلش فانى مى شود، و يكى ديگر نشاءه آخرت كه هميشه باقى است ، و در آن نشاءه سعادت از شقاوت و نعمت از نقمت متمايز مى گردد.
با اين بيان روشن مى شود كه عالم هستى از دنيايش گرفته تا آخرتش ‍ نظامى واحد دارد، تمامى اجزا و ابعاض اين عالم با اجزا و ابعاض آن عالم مرتبط است ، و اجزاى عالم هستى اركانى قويم دارد، اركانى كه يكديگر را اصلاح مى كنند، اين جزء، مايه تماميت آن جزء ديگر، و آن مايه تماميت اين است .
پس آنچه در عالم هست چه عينش و چه اثرش از نعمت ها و آلاى خداى تعالى است ، و به همين جهت پشت سر هم از خلايق مى پرسد و با عتاب هم مى پرسد كه : ((فباى الاء ربكما تكذبان - كداميك از آلاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد؟)) و اين خطاب عتاب آميز در اين سوره سى و يك مرتبه تكرار شده است .
و باز به همين مناسبت است كه اين سوره با نام رحمان آغاز گرديد، صفت رحمت عمومى و همگانى خداست ، رحمتى كه مؤ من و كافر و دنيا و آخرت را در بر دارد، و در آخر نيز، سوره با آيه ((تبارك اسم ربك ذى الجلال و الاكرام )) ختم مى شود.
و اين سوره از نظر مكى بودن و مدنى بودن دو احتمال دارد، هر چند كه سياق آن به مكى بودن شبيه تر است ، و در قرآن كريم اين تنها سوره است كه بعد از بسم اللّه با يكى از اسماى خداى عزوجل آغاز شده .
و در مجمع البيان از امام موسى بن جعفر از آباى گرامى اش (عليهم السلام ) از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) روايت آورده كه فرموده : براى هر چيزى عروسى و جلوه گاه حسنى هست ، و عروس ‍ قرآن سوره الرحمان است .




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 156


سيوطى هم اين روايت را در الدر المنثور از بيهقى از على (عليه السلام ) از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نقل كرده .
معناى ((الرحمن )) و اشاره به وجه اينكه در آغاز شمارش نعمت هاى مادى و معنوى ، تعليمقرآن را ذكر فرمود
الرَّحْمَنُ عَلَّمَ الْقُرْءَانَ


كلمه ((الرحمن )) همان طور كه در تفسير سوره حمد گفتيم صيغه مبالغه از رحمت است ، و بر زيادى رحمت دلالت مى كند، رحمت به وسيله بذل نعمت ، و به همين جهت مناسب آمد كه در اين سوره نعمت هاى عمومى را به رخ بكشد، چه نعمت هاى دنيايى مؤ من و كافر را و چه نعمت هاى آخرتى مؤ من را، و چون نام رحمان دلالت بر رحمت عمومى خدا داشت در اول اين سوره واقع شد كه در آن انواع نعمتهاى دنيوى و اخروى كه مايه انتظام عالم انس و عالم جن است ذكر شده است .
بعضى از مفسرين گفته اند: نام رحمان از اسامى خاص به خداى تعالى است ، غير خدا را رحمان نمى نامند، به خلاف نام رحيم و راحم ، كه بر ديگران نيز نهاده مى شود.
جمله ((علم القران )) آغاز شمارش نعمت هاى الهى است ، و از آنجايى كه قرآن كريم عظيم ترين نعمت هاى الهى بود و در قدر و منزلت مقامى رفيع تر از ساير نعمت ها داشت ، چون كلامى است از خداى تعالى كه صراط مستقيم را ترسيم مى كند، و متضمن بيان راه هاى سعادت است ، سعادتى كه آرزوى تمامى آرزومندان و هدف تمامى جويندگان است ، لذا آن را جلوتر از ساير نعمت ها قرار داد، و تعليم آن را حتى از خلقت انس و جنى كه قرآن براى تعليم آنان نازل شده جلوتر ذكر كرد.
در اين آيه مفعول اول تعليم حذف شده ، و تقدير آن : ((علم الانسان القرآن - و آن را به انسان بياموخت )) و يا ((علم الانس و الجن القرآن - قرآن را به انس و جن بياموخت )) مى باشد، و احتمال دومى هر چند در كلمات مفسرين نيامده ، ليكن به نظر ما از احتمال اولى به ذهن نزديك تر مى آيد، چون در اين سوره هر چند يكبار، جن و انس را مخاطب قرار مى دهد، و اگر تعليم قرآن مخصوص انسان ها بود، و شامل جن نمى شد صحيح نبود مرتب جن و انس هر دو را مخاطب كند.




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 157


بعضى هم گفته اند: مفعول اول آن كه گفتيم حذف شده رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و يا جبرئيل است ، يعنى خدا قرآن را به محمد (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و يا به جبرئيل آموخته . ولى آنچه به نظر ما رسيد سياق آيه نزديك تر است .
خَلَقَ الانسنَ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ


در اين جمله از ميان همه مخلوقات نخست خلقت انسان را ذكر كرده ، انسانى كه در آيات بعد خصوصيت خلقتش را بيان نموده ، مى فرمايد: ((خلق الانسان من صلصال كالفخار)) و اين به خاطر اهميتى است كه انسان بر ساير مخلوقات دارد، آرى انسان يا يكى از عجيب ترين مخلوقات است ، و يا از تمامى مخلوقات عجيب تر است ، كه البته اين عجيب تر بودن وقتى كاملا روشن مى شود كه خلقت او را با خلقت ساير مخلوقات مقايسه كنى ، و در طريق كمالى كه براى خصوص او ترسيم كرده اند دقت به عمل آورى ، طريق كمالى كه از باطنش شروع شده ، به ظاهرش منتهى مى گردد، از دنيايش آغاز شده به آخرتش ختم مى گردد، همچنان كه خود قرآن درباره فرمود: ((لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين الا الذين امنوا و عملوا الصالحات ))
مقصود از اينكه خداوند به انسان ((بيان آموخت و اهميت بيان در زندگى بشر
و كلمه ((بيان )) در جمله مورد بحث به معناى پرده بردارى از هر چيز است ، و مراد از آن در اينجا كلامى است كه از آنچه در ضمير هست پرده بر مى دارد، و خود اين از عظيم ترين نعمت هاى است ، و تعليم اين بيان از بزرگترين عنايات خدايى به انسان هااست ، (آرى اين كه خداى سبحان ابزار سخن گفتن را به ما داده ، و طرز آن را به ما آموخته ، تا آنچه در دل خود داريم به ديگران منتقل كنيم ، و به آنها بفهمانيم كه چه مى خواهيم و چه مى فهميم ، به راستى از عظيم ترين نعمت ها است ) پس كلام ، صرف آواز نيست ، كه ما آن را با بكار بردن ريه و قصبه آن و حلقوم از خود سر دهيم ، همان طور كه حيوانات از خود سر مى دهند، و نيز صرف تنوع دادن به صوتى كه از حلقوم بيرون مى شود نيست ، كه در نتيجه فرق ما با ساير حيوانات اين باشد كه ما مى توانيم از حلقوم خود صدا در آورده ، و در فضاى دهن آن را تكه تكه نموده به اشكال مختلف در آوريم .
بلكه انسان با الهامى طبيعى كه موهبتى است از ناحيه خداى سبحان با يكى از اين صوتهاى تكيه دار بر مخرج دهان كه آن را حرف مى نامند، و يا با چند حرف از اين حروف كه با هم تركيب مى كند علامتى درست مى كند آن علامت به مفهومى از مفاهيم اشاره مى كند،




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 158


و به اين وسيله آنچه از حس شنونده و ادراكش غايب است را براى او ممثل مى سازد، و شنونده مى تواند بر احضار تمامى اوضاع عالم مشهود چه روشن و درشت آن و چه باريك و دقيقش ، چه موجودش و چه معدومش ، چه گذشته اش و چه آينده اش در ذهن خود توانا شود، و پس از حضور مفاهيم به هر وضعى از اوضاع معانى غير محسوس (كه تنها راه دركش نيروى فكر آدمى است و حس ظاهرى راهى بدان ندارد) دست يابد، و خلاصه گوينده با صدايى كه از خود در مى آورد، با حروف تركيب نيافته و تركيب يافته اش تمامى اينها را كه گفتيم در ذهن شنونده خود حاضر سازد، و در پيش چشم دلش ممثل سازد، به طورى كه گويى دارد آنها را مى بيند، هم اعيان آنها را و هم معانى را.
و مقدار دخالت اين نعمت ، يعنى نعمت سخن گفتن در زندگى حاجت به بيان ندارد، چون همه مى دانيم زندگى آدميان اجتماعى و مدنى است ، و اين زندگى در آغاز پيدايش بشر صورت نگرفت ، و به ترقى و تكامل امروزيش نرسيد مگر از همين راه كه براى هر چيزى نامى نهاد، و بدين وسيله باب تفهيم و تفهم (فهميدن و فهماندن ) را به روى خود بگشود، و اگر اين نبود هيچ فرقى ميان او و حيوان بى زبان نبود، زندگى او نيز مانند حيوانات جامد و راكد مى ماند.
و بهترين و قويترين دليل بر اين كه الهام الهى بشررا به سوى بيان هدايت نموده ، و اين كه مساءله بيان و سخن گفتن ريشه از اصل خلقت دارد، اختلاف لغت ها و زبان ها در امت هاى مختلف و حتى طوايف مختلف از يك امت است ، چون مى بينيم كه اختلاف امت ها و طوايف در خصايص روحى و اخلاق نفسانى و نيز اختلاف آنان به حسب مناطق طبيعى كه در آن زندگى مى كنند اثر مستقيم در اختلاف زبان هاى شان دارد، همچنان كه قرآن كريم به اين نعمت عظمى اشاره نموده مى فرمايد: ((و من اياتة خلق السموات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم )).
و منظور از اين كه فرمود: ((علمه البيان )) اين نيست كه خداى سبحان لغات را براى بشر وضع كرده ، و سپس به وسيله وحى به پيغمبرى از پيامبران و يا وسيله الهام به همه مردم ، آن لغات را به بشر تعليم داده باشد، براى اين كه خود انسان بدان جهت كه به حكم اضطرار در ظرف اجتماع قرار گرفت طبعا به اعتبار تفهيم و تفهم وادار شد،




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 159


نخست با اشاره و سپس با صدا و در آخر با وضع لغات يعنى قرارداد دسته جمعى به اين مهم خود بپرداخت ، و اين همان تكلم و نطق است ، كه گفتيم اجتماع مدنى بشر بدون آن تمام نمى شد.
علاوه بر اين فعل خداى تعالى عبارت است از تكوين و ايجاد، و قهرا شامل امور اعتبارى نمى شود، چون امور اعتبارى عبارت است از قرارداد دسته جمعى . و اين امر اعتبارى حقيقت خارجى ندارد، تا خلقت و تكوين خداى تعالى شامل آن نيز شده باشد و بگوييم زبان هاى مختلف را خدا خلق كرده ، آنچه خدا خلقت كرده انسان و فطرت او است ، فطرتى كه او را به تشكيل اجتماع مدنى ، و سپس به وضع لغات واداشت ، و او را به اين معنا رهنمون شد كه الفاظى را علامت معانى قرار دهد به طورى كه وقتى فلان كلمه را شنونده القا مى كند ذهن شنونده منتقل به فلان معنا شود، مثل اين گوينده خود معنا را به او نشان داده باشد. و نيز او را رهنمون شد به اين كه اشكال مخصوصى از خط را علامت آن الفاظ قرار دهد، پس خط خود مكمل غرض كلام است ، و كلام را ممثل مى سازد، همان طور كه كلام معنا را مجسم مى ساخت .
و كوتاه سخن اين كه : بيان قدرت بر سخن از اعظم نعمت و آلاى ربانى است ، كه براى بشر موقف انسانيش را حفظ نموده ، به سوى هر خيرى هدايتش مى كند.
چند قول ديگر در معناى آيات : ((خلق الانسان ، علمه البيان ))
اين بود آن معنايى كه به نظر ما از دو آيه مورد بحث به ذهن تبادر مى كند، ولى مفسرين ديگر در معناى آن دو اقوالى ديگر دارند: بعضى گفته اند: منظور از انسان در جمله ((خلق الانسان )) آدم ، و منظور از ((بيان )) در جمله ((علمه البيان )) همان اسمايى است كه به آدم تعليم داد، (و در سوره بقره داستان را حكايت نموده فرمود: ((و علم ادم الاسماء كلها))).
بعضى ديگر گفته اند: منظور از انسان پيامبر اسلام ، و منظور از بيانى كه وى تعليم كرد قرآن است ، كه آن را به آن جناب تعليم كرد، و يا منظور تعليم آن جناب قرآن را به مؤ منين است .
بعضى ديگر گفته اند: منظور از بيان ، خير و شر است ، كه خداى تعالى تشخيص آن دو را به انسان ياد داده .
بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن راه هدايت و راه ضلالت است .




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 160


و از اين قبيل اقوالى ديگر كه در آيه مورد بحث گفته اند، كه همه آنها اقوالى است دور از فهم .
الشمْس وَ الْقَمَرُ بحُسبَانٍ


كلمه ((حسبان )) مصدر و به معناى حساب كردن است ، و كلمه ((الشمس )) مبتداء و كلمه ((قمر)) عطف است بر آن ، و آن نيز مبتداء و كلمه ((بحسبان )) خبر آن است ، و اين جمله يعنى اين دو مبتدا يا خبرش خبر دومى است براى ((الرحمن ))، و تقدير كلام چنين است : خورشيد و ماه با حسابى از خداى تعالى در حركتند، يعنى در مسيرى و به نحوى حركت مى كنند كه خداى تعالى براى آن دو تقدير فرموده .
وَ النَّجْمُ وَ الشجَرُ يَسجُدَانِ


مى گويند: مراد از ((نجم )) هر روييدنى است كه از زمين سر بر مى آورد و ساقه ندارد، و كلمه ((شجر)) به معناى روييدنيهايى است كه ساقه دارند، و اين معناى خوبى است ، مويدش اين است كه كلمه ((نجم )) را با كلمه شجر جمع كرده ، هر چند كه آمدن نام شمس و قمر قبل از اين آيه چه بسا آدمى را به اين توهم مى اندازد كه نكند مراد از نجم ستاره باشد.
مراد از سجده گياه و درخت براى خدا و وجه اينكه آيات دوم و سوم سوره عطف نشده اند
و اما اين كه فرمود: گياه و درخت براى خدا سجده مى كنند، منظور ازسجده خضوع و انقياد اين دو موجود است ، براى امر خدا، كه به امر او از زمين سر بر مى آورند، و به امر او نشو و نما مى كنند، آن هم - به قول بعضى ها - در چهار چوبى نشو و نما مى كنند كه خدا برايشان مقدر كرده ، و از اين دقيق اين كه نجم و شجر رگ و ريشه خود را براى جذب مواد عنصرى زمين و تغذى با آن در جوف زمين مى دوانند، و همين خود سجده آنها است ، براى اين كه با اين عمل خود خدا را سجده مى كنند، و با سقوط در زمين اظهار حاجت به همان مبديى مى نمايند كه حاجتشان را بر مى آورد، و او در حقيقت خدايى است كه تربيتشان مى كند.
و اما اعراب اين كلمات ، يعنى ((و النجم و الشجر يسجدان )) با در نظر داشتن اين كه اين آيه عطف است بر آيه ((الشمس و القمر بحسبان )) اعرابش نيز مانند اعراب آن است (يعنى نجم مبتدا، و شجر عطف بر آن ، و يسجدان خبر مبتدا است ) و تقدير كلام ((و النجم و الشجر يسجدان له )) مى باشد، يعنى گياه و درخت براى او سجده مى كنند.
در كشاف در خصوص ارتباط اين دو آيه با كلمه ((الرحمن )) سوالى پيش كشيده ، مى گويد: اگر بپرسى چطور اين دو جمله با الرحمان متصل مى شود، آنگاه در پاسخ مى گويد: از آنجايى كه اين جملات اتصال معنوى با كلمه ((الرحمان )) داشتند، بى نياز بودند از اين كه اتصالى لفظى هم داشته باشند،




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 161


لذا در ظاهر لفظ نفرمود: ((الشمس و القمر بحسبانه و النجم و الشجر يسجدان له ))، چون همه مى دانستند. حسبان ، حسبان خداست و سجده هم براى او است نه براى غير او.
آنگاه سوالى ديگر پيش مى كشد كه : چرا جملات مذكور با حرف عطف نيامد؟ و نفرمود: ((الرحمن علم القران و خلق الانسان و علمه البيان و الشمس و القمر يسجدان ))؟ و حاصل پاسخى كه مى دهد اين است كه : در جمله هاى اول كه بدون واو عاطفه آورده خواسته است حساب انگشت شمارى را پيش گرفته باشد، تا هر يك از جمله ها مستقل در توبيخ كسانى باشدمنكر نعمت هاى رحمان و خود رحمانند، مثل اين كه شما خواننده وقتى مى خواهى شخص ناسپاسى را سرزنش كنى انگشتان خود را يكى يكى تا كرده مى گويى : آخر فلانى تو را كه مردى فقير و تهى دست بودى بى نياز كرد (اين يكى )، و تو را كه مردى خوار و خفيف بودى عزت و آبرو داد (اين هم يكى ) و تو را كه مردى بيكس و كار بودى صاحب كس و كار و فاميل و فرزندت كرد (اين هم يكى ) و با تو رفتارى كرد كه احدى با احدى نمى كند، آن وقت چگونه احسان او را انكار مى كنى ؟
در آيات اول اين روش را پيش گرفت ، و سپس كلام را بعد از آن توبيخ دوباره به روش اولش برگرداند، تا آنچه كه به خاطر تناسب و تقارب وصلش واجب است وصل كرده باشد، و به اين منظور واو عاطفه را بر سر جمله ((و النجم و الشجر يسجدان )) و جمله ((و السماء رفعها…)) در آورد.
منظور از رفع سماء و وضع ميزان
وَ السمَاءَ رَفَعَهَا وَ وَضعَ الْمِيزَانَ


در صورتى كه مراد از كلمه ((سماء)) جهت بلندى و بالا باشد معناى رفع آن عبارت مى شود از اين كه سماء را در اصل بلند و بالا آفريد، نه اين كه بعد از خلقت آن را بلند كرد و به بالا برد، و در صورتى كه مراد از آن خودبالا نباشد، بلكه اجرامى باشد كه در جهت بالا قرار دارند، آن وقت معناى رفع آن تقدير محلهاى آنها خواهد بود، و معناى جمله اين خواهد بود كه : خداى تعالى محل ستارگان را نسبت به زمين بلند قرار داد، و اين تقدير را آن روز كرد كه زمين و آسمان همه يكپارچه بود، بعدا آنها را فتق و جداى از هم كرد، همچنان كه فرمود: ((اولم ير الذين كفروا ان السموات و الارض كانتا رتقا ففتقناهما)) و به هر تقدير چه آن باشد و چه اين ، منظور از رفع ، رفع حسى نه معنوى .




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 162


و اگر منظور از رفع سماء، منازل ملائكه و مصادر امر الهى و از آن جمله وحى بوده باشد، در اين صورت مراد از رفع ، رفع معنوى خواهد بود، البته ممكن هم هست منظور از رفع را اعم از حسى و معنوى بگيريم .
و اما اين كه فرمود: ((و وضع الميزان )) مراد از ميزان همان چيزى است كه وسيله آن هر چيزى را مى سنجند و اندازه گيرى مى كنند اعم از اين كه ميزان براى عقيده باشد يا فعل و يا قول و از مصاديق آن ميزانى است كه اشياى سنگين را به وسيله آن وزن مى كنند، چيزى كه هست ميزان هر چيزى حسب خود آن چيز است ، (مثلا ميزان حرارت ، چيزى است و ميزان طول چيزى ديگر، ميزان كاه چيزى است و ميزان طلا چيزى ديگر و ميزانى كه با آن عقايد و اخلاق و گفتار و كردارها را مى سنجند چيزى ديگر است ) و در آيه مورد بحث منظور از ميزان همان معنايى است كه در آيه ((لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)) منظور است .
و از ظاهر آن بر مى آيد كه منظور از آن هر چيزى است كه به وسيله آن حق از باطل و راست از دروغ و عدل از ظلم و فضيلت از رذيلت تميز داده شود، چون شاءن رسول همين است كه از ناحيه پروردگارش چنين ميزانى بياورد.
بعضى گفته اند: مراد از ميزان ، عدالت است ، و معناى جمله اين است كه : خداوند عدالت را در بين شما برقرار كرد تا مساوات را ميان اشياء برقرار سازيد، و هر چيزى را در جاى خودش بكار بسته ، حق هر چيزى را به آن بدهيد.
بعضى ديگر گفته اند: مراد از ميزان همين ترازوى معمولى است كه وزن ها با آن معين مى كنند، ولى معناى اول وسيع تر و عمومى تر است .
مراد از ((ميزان )) در آيه (الا تطغوا فى الميزان و…)
أَلا تَطغَوْا فى الْمِيزَانِ وَ أَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسطِ وَ لا تخْسِرُوا الْمِيزَانَ


ظاهرا مراد از ((ميزان )) در اين آيه غير از ميزان در آيه قبلى است ، در آنجا گفتيم منظور مطلق هر چيزى است كه وسيله سنجش باشد، ولى در اين آيه منظور خصوص ترازوهاى معمولى است ، كه سنگينى ها را با آن مى سنجند، و بنابر اين اين كه فرمود: ((الا تطغوا…)) در حقيقت خواسته است از يك حكم كلى يعنى حكم ((و وضع الميزان )) حكمى جزئى بيرون بكشد




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 163


و معانيش اين است كه لازمه اينكه ما با وضع ميزان حق و عدل را در بين شما تقدير كرديم ، و اين است كه در سنجش اجناس خود نيز رعايت درستى ترازو و سنجش را بكنيد.
و اما بنابر آن تفسيرى كه در جمله قبلى مى گفت : منظور از وضع ميزان همان ترازوى معمولى است ، اين آيه شريفه بيانگر همان وضع ميزان مى شود، و چنين معنا مى دهد: اين كه در آيه قبلى گفتيم خداوند ميان شما ميزان وضع كرده معنايش اين است كه شما بايد در كشيدن و سنجيدن سنگينى ها رعايت عدالت را بكنيد، و در آن طغيان روا مداريد، (كه وقتى جنسى را مى خريد با سنگى سنگين تر بكشيد، و چون مى فروشيد با سنگى سبك بفروشيد) و به هر حال چه آن معنا منظور باشد، و چه اين ، ظاهر كلمه ((ان )) در جمله ((ان لا تطغوا)) اين است كه تفسيرى باشد، و جمله ((لا تطغوا)) نهى از طغيان در وزن كردن است ، و جمله ((و اقيموا الوزن بالقسط)) امرى است كه به آن نهى عطف شده ، و كلمه ((قسط)) به معناى عدل است ، و جمله ((و لا تخسروا الميزان )) نيز نهى ديگرى كه به آن امر عطف شده ، و نهى قبلى يعنى جمله ((لا تطغوا)) را بيان ومى كند، و كلمه ((اخسار)) كه مصدر فعل ((لا تخسروا)) است در مورد سنجيدن به معناى كم فروختن و زياد خريدن است ، به نحوى كه باعث خسارت فروشنده يا خريدار شود.
بعضى از مفسرين حرف ((لا)) را در جمله ((لا تطغوا)) نافيه ، و حرف ((ان )) را ناصبه گرفته اند، و تقدير كلام را ((لئلا تطغوا - براى اين كه طغيان نكنيد)) دانسته اند. آنگاه به ايشان اشكال شده كه چگونه ممكن است جمله انشايى عطف بر جمله خبرى شود و با اين كه در اينجا خبر مى دهد از اين كه خداى تعالى چنين و چنان كرد تا شما طغيان نكنيد، چگونه ممكن است يكباره بگويد: وزن را به عدالت بپا داريد؟ در پاسخ از اين اشكال دچار زحمت و تكلف شده اند.
وَ الاَرْض وَضعَهَا لِلاَنَامِ


كلمه ((انام )) به معناى كلمه ((مردم )) است .
ولى بعضى گفته اند: به معناى جن و انس است .
بعضى ديگر گفته اند: به معناى هر جنبنده اى است كه روى زمين راه برود.
و اگر از خلقت زمين تعبير كرده به وضع ، براى اين بود كه درباره آسمان تعبير كرده




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 164


بود به رفع ، خواست تا بفهماند زمين پايين و آسمان بالا است ، چون در عرب هر افتاده و پست را وضيع مى گويند، و اين خود لطافتى در تعبير است .
فِيهَا فَكِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذَات الاَكْمَامِ


مراد از ((فاكهة )) ميوه هاى غير خرما است ، و كلمه ((اكمام )) جمع ((كم )) - به ضمه كاف و كسره آن و تشديد ميم - است كه منظور از آن غلاف خرما است ، كه آن را طلع نيز مى گويند، و اما آستين پيراهن و هر جامه ديگر كه آن را نيز كم مى گويند تنها به ضمه كاف و تشديد ميم تلفظ مى شود، و به كسره كاف به اين معنا نمى آيد - اينطور گفته اند.
وَ الحَْب ذُو الْعَصفِ وَ الرَّيحَانُ


كلمه ((حب - دانه )) عطف است بر كلمه ((فاكهة )) و تقدير كلام ((و فيها الحب و الريحان )) است ، يعنى در زمين دانه و ريحان نيز هست ، و منظور از دانه هر چيزى است كه قوت و غذا از آن درست شود، مانند گندم و جو و برنج و غيره ، و كلمه ((عصف )) به معناى غلاف و پوسته دانه هاى مذكور است ، كه فارسى آن را سبوس گويند. البته بعضى آن را به برگ مطلق زراعت و بعضى ديگر به برگ خشك زراعت تفسير كرده اند، و كلمه ((ريحان )) به معناى همه گياهان معطر (چون نعناء و مرزه و ريحان فارسى و آويشن و پونه و امثال اينها) است .
مخاطب در آيه : ((فباءى الاء ربكما تكذبان )) جن و انس است
فَبِأَى ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ


كلمه ((آلاء)) جمع الى (بر وزن شنى ) است ، كه به معناى نعمت است ، و خطاب در آيه متوجه عموم جن و انس است ، به دليل اين كه در آيات بعد كه مى فرمايد: ((سنفرغ لكم ايّها الثّقلان )) و ((يا معشر الجنّ و الانس …))، و ((يرسل عليكما شواظ…))، صريحا خطاب را متوجه جن و انس كرده .
پس نبايد به گفته بعضى از مفسرين گوش داد كه گفته اند: خطاب در آيه متوجه مرد و زن از بنى آدم است . و يا بعضى ديگر گفته اند: خطاب در ((ربكما)) در حقيقت دو خطاب به يك طايفه است ، و دو بار انسان را خطاب كرده فرموده ((ربّك ربّك )) يعنى اى انسان به كدام يك از نعمت پروردگارت پروردگارت تكذيب مى كنى . مثل اين كه به دو پليس ‍ دستور دهند: ((اضربا عنقه - بزنيد گردنش را)) كه در حقيقت به منزله آنكه گفته باشى : ((اضرب عنقه اضرب عنقه ))ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 165


وجه اينكه در ضمن شمارش نعم الهى از شدائد و نقمت هاى قيامت خبر داده شده است
و به خاطر همين كه خطاب را متوجه كل جن و انس نموده توانسته در خلال بر شمردن نعمتها و آلاى رحمان از شدايد روز قيامت و عقوبتهاى مجرمين و اهل آتش خبر دهد، و آنها را هم جزو نعمتها بر شمارد، آرى همين شدايد و عقوبتها وقتى با كل انس و جن مقايسه شود نعمت مى شود، چون در نظام هستى (بين دوغ و دوشاب فرق نهادن و) بدكاران و اهل شقاوت را به سرنوشتى كه مقتضاى عمل ايشان و اثر كردار خود آنان باشد سوق دادن ، از لوازم صلاح و نظام عام جارى در كل و حاكم بر جميع است ، و خود نعمتى نسبت به كل عالم جن و انس است ، هر چند كه نسبت به طايفه اى خاص يعنى مجرمين نقمت و عذاب باشد.
و اين نظير همان سنتها و قوانينى است كه مى بينيم در جوامع بشرى جريان دارد، و همه جوامع در اين معنا اذعان دارند كه سخت گيرى درباره اهل بغى و فساد شرط قوام زندگى جامعه و بقاى آن است ، و فايده اين كار تنها عايد اهل صلاح نمى شود و همچنين عكس قضيه ، يعنى فايده مدح و پاداش اهل صلاح تنها عايد اهل صلاح نمى شود، بلكه مايه قوام زندگى كل جامعه و بقاى آن است .
پس آنچه از عذاب و عقاب كه در آتش براى اهل آتش است ، و آنچه از كرامت و ثواب كه در بهشت براى اهلش آماده شده ، هر دو نوع آلاء و نعمتهاى خدا است براى كل جن و انس همانطور كه خورشيد و قمر و آسمان بلند و ز مين پست و نجم و شجر و غير اينها آلاء و نعمتهايى براى اهل دنيا.
و از اين آيه بر مى آيد كه جن هم مانند انس فى الجمله از نعمتهاى مذكور بهره مند مى شود، چون اگر چنين نبود نمى بايست جن را هم در ملامتهايى كه كرده شريك انسان ها نموده ، هر دو را ملامت كند، و از اول سوره تا به آخر يكسره بفرمايد: ((فباى آلاء ربّكما تكذّبان )).
خَلَقَ الانسنَ مِن صلْصلٍ كالْفَخَّارِ


كلمه ((صلصال )) به معناى گل خشكيده اى است وقتى زير پا مى ماند صدا مى كند، و كلمه ((فخار)) به معناى سفال است .
و مراد از ((انسان )) در اينجا نوع آدمى است ، و منظور از ((خلقت انسان از صلصالى چون سفال )) اين است كه : خلقت بشر بالاخره منتهى به چنين چيزى مى شود.
بعضى هم گفته اند: مراد از انسان شخص آدم (عليه السلام ) است .




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 166


وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِن مَّارِجٍ مِّن نَّارٍ


كلمه ((مارج )) به معناى زبانه خالص و بدون دود از آتش است .
و بعضى گفته اند: به معناى زبانه آميخته با سياهى است .
و مراد از ((جان )) نيز مانند انس نوع جن است ، و اگر جن را مخلوق از آتش دانسته به اعتبار اين است كه خلقت جن منتهى به آتش است .
و بعضى گفته اند: مراد از كلمه جان پدر جن است ، (همان طور كه گفتند: مراد از انس ، پدر انسان ها، آدم (عليه السلام ) است ).
مقصود از مشرقين و مغربين و معناى آيه : ((مرج البحرين يلتقيان …))
رَب المَْشرِقَينِ وَ رَب المَْغْرِبَينِ


منظور از ((دو مشرق ))، مشرق تابستان و مشرق زمستان است ، كه به خاطر دو جا بودن آن دو چهار فصل پديد مى آيد، و ارزاق روزى خواران انتظام مى پذيرد.
بعضى هم گفته اند: مراد از دو مشرق ، مشرق خورشيد و مشرق ماه است ، و مراد از دو مغرب هم دو مغرب آن دو است .
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ بَيْنهُمَا بَرْزَخٌ لا يَبْغِيَانِ


كلمه ((مرج )) - با سكون راء - كه مصدر فعل ماضى ((مرج )) است به معناى مخلوط كردن و نيز به معناى رها و روانه كردن است ، هم موقعى كه مى خواهى به طرف بفهمانى كه فلانى فلان چيز را مخلوط كرد، مى گويى ((مرجه ))، و هم هنگامى كه مى خواهى بفهمانى فلان چيز را رها و يا روانه كرد، مى گويى ((مرجه ))، ولى در آيه مورد بحث معناى اول روشن تر به ذهن مى رسد و ظاهرا مراد از ((بحرين - دو دريا)) دريايى شيرين و گوارا، و دريايى شور و تلخ است ، هم چنان كه در جايى ديگر ازدو دريا ياد كرده فرموده : ((و ما يستوى البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح اجاج و من كل تاكلون لحما طريا و تستخرجون حليه تلبسونها)).
و قابل قبول ترين تفسيرى كه درباره اين دو آيه كرده اند اين كه : مراد از دو دريا دو درياى معين نيست ، بلكه دو نوع دريا است ، يكى شور كه قريب سه چهارم كره زمين را در خود فرو برده ،




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 167


كه بيش تر اقيانوسها و درياها را تشكيل مى دهد، و يكى هم درياهاى شيرين است كه خداى تعالى آنها را در زير زمين ذخيره كرده و به صورت چشمه ها از زمين مى جوشد، و نهرهاى بزرگ را تشكيل مى دهد، و مجددا به درياها مى ريزد، اين دو جور دريا يعنى درياهاى روى زمين و درياهاى داخل زمين همواره به هم اتصال دارند، هم در زير زمين و هم در روى زمين ، و در عين اين كه ((يلتقيان - برخورد و اتصال دارند)) نه اين شورى آن را از بين مى برد و نه آن شيرينى اين را، چون بين آن دو حاجز و مانعى نمى گذارد در وضع يكديگر تغييرى بدهند، و آن مانع ، خود مخازن زمين و رگه هاى آن است ، كه نه مى گذارد درياى شور به درياى شيرين تجاوز نموده ، و آن را مثل خود شور كند، و در نتيجه جانداران راتهديد نمايد، و نه درياى شيرين به درياى شور تجاوز نموده بيش از اندازه از زمين بجوشد، و زياده از اندازه به دريا بريزد، و دريا را شيرين سازد، و در نتيجه مصلحتى را كه در شورى آب درياها است كه يا تصفيه هوا است و يا مصالحى ديگر از بين ببرد.
و نيز به طور دائم درياهاى شور، درياهاى شيرين را از اين راه كمك مى كند، كه آب خود را به ابرها داده ، و ابرها آن را بر زمين مى بارد، و زمين باران را در خود فرو برده مخازن خود را پر مى كنند، و همين مخازن هم درياهاى شور را كمك نموده ، همان طور كه گفتيم از زمين مى جوشد و به صورت نهرهاى كوچك و بزرگ به دريا مى ريزد.
پس معناى اين دو آيه - و خدا داناتر است - اين است كه : خداى تعالى دو درياى شيرين و گوارا و شور و تلخ را مخلوط كرده ، در عين اين كه تلاقى آن دو دائمى است ، به وسيله مانعى كه بين آن دو قرار داده نمى گذارد كه يكديگر را در خود مستهلك كنند، و اين صفت گوارايى آن را از بين ببرد و آن صفت شورى اين را، و در نتيجه نظام زندگى جانداران و بقاى آن را تهديد كنند.
يخْرُجُ مِنهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجَانُ


يعنى از اين دو درياى گوارا و شور، ((لولو)) و ((مرجان )) بيرون مى آيد، و اين خود يكى از فوايدى است كه انسان از آن بهره مند مى شود، و ما درباره تفسير اين آيه آنچه را كه گفتنى است در تفسير آيه 12 از سوره فاطر گفته ايم .
وَ لَهُ الجَْوَارِ المُْنشئَات فى الْبَحْرِ كالاَعْلَمِ


كلمه ((جوارى )) جمع جاريه است ، كه به معناى كشتى است ، و كلمه ((منشئات )) اسم مفعول از ماده انشاء است ، و انشاء هر چيز معناى احداث و ايجاد و تربيت آن است ، و كلمه ((اعلام )) جمع ((علم )) - فتحه عين و لام - است كه به معناى كوه است .




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 168


و اگر كشتى ها را ملك خداى تعالى دانسته با اين كه كشتى را انسان ها مى سازند، بدين جهت است كه تمامى سبب هايى كه در ساختن كشتى دخالت دارند، از چوب و آهن و ساير اجزايى كشتى از آن تركيب مى يابد، و انسانى كه اين اجزا را تركيب مى كند، و صورت كشتى به آن مى دهد، و نيز شعور اين انسان و فكر و اراده اش همه مخلوق خدا و مملوك اوست ،نتيجه عمل انسان هم كه يا كشتى است و يا چيز ديگر ملك خداى تعالى است .
پس منعم حقيقى كشتى ها به انسان ، خدا است ، چون خداى تعالى به انسان ها الهام كرد چگونه كشتى بسازند و اين كه چه منافع و آثارى مترتب بر اين صنع هست ، و نيز راه استفاده از منافع بسيار آن را او الهام فرمود.
مراد از فناى هر كه بر زمين است و وجه اينكه آن را از جمله نعمتهاى الهى شمرده است
كلُّ مَنْ عَلَيهَا فَانٍ وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّك ذُو الجَْلَلِ وَ الاكْرَامِ


ضمير ((عليها)) به زمين بر مى گردد، و معناى آيه اين است كه : هر جنبنده داراى شعورى كه بر روى زمين است به زودى فانى خواهد شد، و اين آيه مساءله زوال و فناى جن و انس را مسجل مى كند، و اگر فرمود: ((كل من عليها - هر كس بر روى زمين است )) و نفرمود ((كل ما عليها - هر چيز كه بر روى زمين است )) و خلاصه اگر مساءله فنا و زوال را به صاحبان شعور اختصاص داد، نه از اين جهت بوده كه موجودات بى شعور فانى نمى شوند، بلكه از اين بابت بوده كه زمينه كلام زمينه شمردن نعمت هايى است كه به صاحبان شعور ارزانى داشته ، نعمتهاى دنيايى و آ خرتى ، و معلوم است كه در چنين زمينه اى مناسب همان است كه درباره فناى اين طبقه سخن بگويد.
در ضمن با توجه به اين كه كلمه ((فان - فانى )) ظهور در آينده دارد، و سياق آيه نيز ظهور در اين دارد كه از آينده اى خبر مى دهد، از جمله ((كل من عليها فان )) اين نكته هم به طور اشاره استفاده مى شود كه مدت و اجل نشاءه دنيا با فناى جن و انس به سر مى آيد و عمرش پايان مى پذيرد، و نشاءه آخرت طلوع مى كند، و هر دو مطلب يعنى فناى جانداران صاحب شعور زمين ، و طلوع نشاءه آخرت كه نشاءه جزا است ، از نعمتها و آلاى خداى تعالى است ، چون زندگى دنيا حياتى است مقدمى براى غرض آخرت و معلوم است كه انتقال از مقدمه به غرض و نتيجه ، نعمت است .
با اين نكته گفتار بعضى از مفسرين پاسخ داده مى شود كه گفته اند: فناء چه نعمتى هست كه آيه شريفه آن را از آلاء و نعمتهاى الهى شمرده ؟
و حاصل جواب اين است كه :




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 169


حقيقت اين فنا انتقال از دنيا به آخرت ، و رجوع به خداى تعالى است ، همچنان در بسيارى از آيات كريمه قرآن اين فناء به انتقال مذكور تفسير شده و فهمانده كه منظور از آن فناى مطلق و هيچ و پوچ شدن نيست .
مقصود از وجه خدا و بقاى آن ، و معناى ((ذوالجلال و الاكرام ))
((و يبقى وجه ربك )) - وجه هر چيزى عبارت است از سطح بيرونى آن ، (و از آنجايى كه خداى تعالى منزه است از جسمانيت و داشتن حجم و سطح ، ناگزير معناى اين كلمه در مورد خداى تعالى بعد از حذف محدوديت و نواقص امكانى عبارت مى شود از نمود خدا) و نمود خدا همان صفات كريمه او است ، بين او و خلقش واسطه اند، و بركات و فيض او به وسيله آن صفات بر خلقش نازل مى شود، و خلايق آفرينش و تدبير مى شوند، و آن صفات عبارتند از علم و قدرت و شنوايى و بينايى و رحمت و مغفرت و رزق و امثال اينها، و ما در تفسير سوره اعراف در اين كه صفات خداى تعالى واسطه هاى فيض اويند بحثى گذرانديم .
((ذوالجلال و الاكرام )) - در معناى كلمه ((جلال )) چيزى از معناى اعتلا و اظهار رفعت خوابيده ، البته رفعت و اعتلاى معنوى در نتيجه جلالت با صفاتى كه در آن بويى از دفع و منع هست سر و كار و تناسب دارد، مانند صفت علو، تعالى ، عظم ت ، كبرياء، تكبر، احاطه ، عزت ، و غلبه .
خوب وقتى همه اين معانى در كلمه جلال خوابيده ، بايد ديد براى كلمه ((اكرام )) چه باقى مى ماند؟ براى اين كلمه از ميان صفات ، آن صفاتى باقى مى ماند كه بويى از بهاء و حسن مى دهد، بهاء و حسنى كه ديگران را واله و مجذوب مى كند، مانند صفات زير: علم ، قدرت ، حيات ، رحمت ، جود، جمال ، حسن ، و از اين قبيل صفات كه مجموع آنها را صفات جمال مى گويند، همچن ان كه دسته اول را صفات جلال مى نامند، و اسماى خدايى را به اين دو قسمت تقسيم نموده ، هر يك از آنها كه بويى از اعتلا و رفعت دارد صفت جلال ، و هر يك كه بويى از حسن و جاذبيت دارد صفات جمال مى نامند.
بنابراين ، كلمه ((ذوالجلال و الاكرام )) نامى از اسماى حسناى خدا است ، كه به مفهوم خود تمامى اسماى جلال و اسماى جمال خدا را در بر مى گيرد.
و مسماى به اين نام در حقيقت ذات مقدسه خدايى است ، همچ نان كه در آخر همين سوره خود خداى تعالى را به اين اسم ناميده و فرموده : ((تبارك اسم ربك ذى الجلال و الاكرام ))، و ليكن در آيه مورد بحث نام وجه خدا شده ، حال يا به خاطر اين بوده كه در خصوص اين جمله از معناى وصفيت افتاده ، و صفت وجه واقع نشده ، و بلكه مدح و ثناى رب قرار گرفته ، و تقديرش ((و يبقى وجه ربك هو ذوالجلال و الاكرام - و تنها وجه پروردگارت كه او دراراى جلال و اكرام باقى مى ماند مى باشد،))




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 170


و يا اين كه مراد از وجه همانطور كه گفتيم صفت كريمه و اسم مقدس ‍ خداى تعالى است ، و معلوم است كه برگشت اجراى اسم بر اسم ، اجراى آن بر ذات است .
و معناى آيه شريفه بنابر اين منظور از وجه اسم بوده باشد، و با در نظر گرفتن اين كه بقاى اسم يعنى آن ظهورى كه اسم لفظى ، از آن حكايت مى كند فرع بقاى مسمى است چنين مى شود: ((و پروردگارت - عز اسمه - با همه جلال و اكرامش باقى مى ماند، بدون اين كه فناى موجودات اثرى در خود او و يا دگرگونى در جلال و اكرام او بگذارد)).
و بنابر اين كه مراد از وجه خدا هر چيزى باشد كه ديگران رو به آن دارند كه قهرا مصداقش عبارت مى شود از تمامى چيرهايى كه به خدا منسوبند، و مورد نظر هر خداجويى واقع مى گردد، مانند انبيا و اولياى خدا و دين او و ثواب و قرب او و ساير چيزهايى كه از اين قبيل باشند معناى آيه چنين مى شود: ((همه زمينيان فانى مى گردند، و بعد از فناى دنيا آنچه نزد او و از ناحيه او است ، از قبيل انواع جزا و ثواب و قرب به او باقى مى ماند، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : ((ما عندكم ينفد و ما عنداللّه باق )).
در سابق هم در تفسير آيه شريفه ((كل شى ء هالك الا وجهة ))، مطالبى گفتيم كه به درد اينجا هم مى خورد.
منظور از سؤ ال هر كه در آسمان و زمين است از خدا، و معناى اينكه خدا در هر روز در شاءنىاست
يَسئَلُهُ مَن فى السمَوَتِ وَ الاَرْضِ كلَّ يَوْمٍ هُوَ فى شأْنٍ


منظور از درخواست تمامى آسمانيان و زمينيان درخواست به زبان نيست ، بلكه درخواست به احتياج است ، چون احتياج خودش زبان است ، و معلوم كه موجودات زمين و آسمان از تمامى جهات وجودشان ، محتاج خدايند، هستيشان بسته به خدا، و متمسك به ذيل غناى وجود اويند، همچنان كه فرمود: ((انتم الفقراء الى اللّه و اللّه هو الغنى )) و نيز در اين كه منظور از درخواست ، درخواست زبانى نيست ، بلكه درخواست حاجتى است ، فرموده : ((و اتيكم من كل ما سالتموه )).




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 171


((كل يوم هو فى شان )) - اگر كلمه ((شان )) را در اينجا نكره يعنى بدون الف و لام آورد، براى اين بود كه تفرق و اختلاف را برساند درنتيجه معناى جمله چنين شود: خداى تعالى در هر روزى كارى دارد، غير آن كارى كه در روز قبل داشت ، و غير آن كارى كه روز بعدش دارد، پس هيچ يك از كارهاى او تكرارى نيست ، و هيچ شاءنى از شؤ ون او از هر جهت مانند شاءن ديگرش نيست ، هر چه مى كند بدون الگو و قالب و نمونه مى كند، بلكه به ابداع و ايجاد مى كند، و به همين جهت است كه خود را بديع ناميده ، فرموده : ((بديع السموات و الارض ))
البته اين را هم بگوييم كه : منظور از كلمه ((يوم )) در جمله ((كل يوم - هر روز)) احاطه خداى تعالى در مقام فعل و تدبير اشياء است ، در نتيجه او در هر زمانى هست ولى در زمان نيست ، و در هر مكانى هست ليكن در مكان نمى گنجد، و با هر چيزى هست ليكن نزديك به چيزى نيست .
بحثى روايتى
(رواياتى در ذيلبرخى آيات گذشته )
در كافى مى گويد: محمد بن منكدر از جابر بن عبداللّه روايت كرده كه گفت : وقتى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) سوره الرحمن را براى مردم خواند، مردم چيزى نگفتند، حضرتش فرمود: پاسخ و عكس العمل جن در برابر اين سوره بهتر بود از عكس العمل شما، براى اين كه وقتى جن اين آيه را شنيد: ((فباى الاء ربكما تكذبان )) گفتند: ((لا و لا بشى ء من الاء ربنا نكذب - نه ، به هيچ يك از آلاى پروردگارمان تكذيب نمى كنيم )).
مؤ لف : اين معنا در الدر المنثور هم از عده اى از اصحاب حديث و صاحبان جوامع اخبار روايت شده ، و صاحب الدر المنثور نقل آن را از پسر عمر از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نقلى صحيح دانسته .
و در عيون به سند خود از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: مردى شامى در ضمن سوالاتى كه از على (عليه السلام ) كرد پرسيد: نام پدر بزرگ طايفه جن چيست ؟ فرمود:




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 172


شومان و اين شخص همان كسى است كه خداى تعالى او را از آتشى خالص بيافريد.
و در احتجاج از على (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: و اما اين كه فرموده : ((رب المشرقين و رب المغربين )) منظور از آن مشرق زمستان عليحده ، و مشرق تابستان عليحده است ، آيا اين (مطلب ) را از دورى و نزديكى خورشيد نمى شناسى ؟
مؤ لف : اين معنا را قمى هم در تفسير خود آورده ، و ليكن سند آن را ذكر نكرده ، و نام على (عليه السلام ) را نبرده ، بلكه فرموده : از آن جناب .
دو دريا على و فاطمه عليه السلام و لؤ لؤ و مرجان حسن و حسين عليه السلام اند
و در الدر المنثور است كه : ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيه ((مرج البحرين يلتقيان )) گفته : منظور از دو دريا على و فاطمه است ، و منظور از برزخ و حائل ميان آن دو رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است ، و در تفسير آيه ((يخرج منهما اللولو و المرجان )) گفته است : منظور از لولو و مرجان حسن و حسين است .
مؤ لف : نظير اين حديث را الدر المنثور از ابن مردويه از انس بن مالك و نيز صاحب مجمع البيان از سلمان فارسى و سعيد بن جبير و سفيان ثورى روايت كرده اند، چيزى كه هست بايد دانست كه اين تفسير، تفسير به باطن است نه اين كه بخواهد بفرمايد: معناى بحرين و برزخ و لولو و مرجان است .
و در تفسير قمى در ذيل آيه ((كل من عليها فان )) آمده كه امام در بيان جمله ((كل من عليها فان )) فرموده :هر كس كه بر روى زمين قرار دارد، و در معناى جمله ((و يبقى وجه ربك )) فرموده : منظور از وجه پروردگار دين او است ، و امام على بن الحسين فرموده : وجه خدا كه مردم رو به سوى آن مى آيند ماييم .
و در مناقب ابن شهر اشوب در ذيل آيه ((و يبقى وجه ربك )) آمده كه : امام صادق (عليه السلام ) فرمود: وجه اللّه ماييم .




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 173


مؤ لف : و در معناى اين دو روايت رواياتى ديگر نيز هست ، و ما در سابق بيانى داشتيم كه تفسير وجه اللّه ، به دين و امام را توجيه مى كند.
و در كافى در خطبه اى كه از على (عليه السلام ) نقل كرده آمده كه فرمود: ((الحمد لله الذى لا يموت و لا ينقضى عجائبه لانه كل يوم هو فى شاءن من احداث بديع لم يكن )).
و در تفسير قمى در ذيل همين آيه آمده كه امام فرمود: يعنى زنده مى كند و مى ميراند زياد مى كند و كمى و نقصان مى آورد.
و در مجمع البيان از ابو درداء از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) روايت آورده كه در ذيل جمله ((كل يوم هو فى شان )) فرمود: يك شاءن او اين است كه گناهانى را بيامرزد، يكى ديگر اين كه در اندوه و گرفتارى ها فرج و گشايش دهد، يكى اين كه مردمى را بلند كند، مردمى ديگر را از بالا به پايين آورد.
مؤ لف : اين روايت را الدر المنثور هم از آن جناب نقل كرده ، و در معناى آن حديثى از ابن عمر از آن جناب به اين عبارت آورده فرمود: گناهى را بيامرزد و اندوهى را برطرف سازد.




---------------------


ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 174.
 

تفسير نمونه

آفرينش انسان از خاكى همچون سفال !
خداوند بعد از ذكر نعمتهاى گذشته از جمله آفرينش انسان به صورت سربسته ، در آيات مورد بحث نخست به شرحى پيرامون آفرينش انس و جن مى پردازد شرحى كه هم نشانه قدرت عظيم او است و هم درسهاى عبرتى براى همگان در بردارد.



---------------------


تفسير نمونه جلد 23 صفحه 118
مى فرمايد: ((او انسان را از گل خشكيده اى كه همچون سفال بود آفريد (خلق الانسان من صلصال كالفخار).
((صلصال )) در اصل به معنى رفت و آمد صدا در ((اجسام خشك )) است ، سپس به خاكهاى خشكيده كه وقتى اشاره به آن مى كنند صدا مى كند ((صلصال )) گفته شده است ، باقيمانده آب در ظرف را نيز ((صلصه )) مى نامند چرا كه به هنگام حركت به اين طرف و آن طرف صدا مى كند.
بعضى نيز گفته اند ((صلصال )) به معنى ((گل بدبو)) (لجن ) است ولى معنى اول مشهورتر و معروفتر است .
((فخار)) از ماده ((فخر)) گرفته شده و به معنى كسى است كه بسيار فخر مى كند، و از آنجا كه اينگونه اشخاص آدمهائى توخالى و پرسر و صدا هستند اين كلمه به كوزه و هر گونه ((سفال )) به خاطر سر و صداى زيادى كه دارد اطلاق شده !.
از آيات مختلف قرآن و تعبيرات گوناگونى كه درباره مبداء آفرينش انسان آمده به خوبى استفاده مى شود كه انسان در آغاز خاك بوده (سوره حج آيه 5) سپس با آب آميخته شده ، و به صورت گل در آمده (انعام - 2) و بعد به صورت گل بدبو (لجن ) درآمد (حجر - 28) سپس حالت چسبندگى پيدا كرد (صافات - 11) و بعدا به صورت خشكيده درآمد، و حالت صلصال كالفخار به خود گرفت (آيه مورد بحث ).
اين مراحل از نظر بعد زمانى چه اندازه طول كشيد؟ و انسان در هر مرحله اى چقدر توقف كرد؟ و اين حالتهاى انتقالى تحت چه عواملى به وجود آمد؟ اينها مسائلى است كه از علم و دانش ما مخفى است ، و تنها خدا مى داند و بس ،



---------------------


تفسير نمونه جلد 23 صفحه 119
آنچه مسلم است اينكه تعبيرات مزبور بيانگر يك واقعيت است كه با مسائل تربيتى انسان پيوند مهمى دارد، و آن اينكه ماده اوليه انسان بسيار بى ارزش و بى مقدار، و از حقيرترين مواد روى زمين بوده ، اما خداوند بزرگ از چنين ماده بى ارزشى چنان مخلوق پرارزشى ساخت كه گل سرسبد جهان آفرينش شد.
و در ضمن اشاره اى است به اين معنى كه ارزش واقعى انسان را همان ((روح الهى )) و نفخه ربانى كه در آيات ديگر قرآن (مانند آيه 25 سوره حجر) آمده تشكيل مى دهد، تا با شناخت اين حقيقت راه تكامل خود را به خوبى دريابد، و بداند از كدامين مسير بايد برود تا ارزش ‍ واقعى خويشتن را در عالم هستى باز يابد.
سپس به آفرينش ((جن )) پرداخته ، مى گويد: ((و جن را از شعله هاى مختلط و متحرك آتش آفريد)) (و خلق الجان من مارج من نار).
((مارج )) در اصل از ((مرج )) (بر وزن مرض ) به معنى اختلاط و آميزش است ، و در اينجا منظور اختلاط شعله هاى مختلف آتش ‍ مى باشد، زيرا هنگامى كه آتش شعله ور مى شود گاه به رنگ سرخ ، گاه به رنگ زرد، گاه به رنگ آبى ، گاه به رنگ سفيد درمى آيد.
بعضى گفته اند كه معنى ((تحرك )) نيز در آن هست (از امرجت الدابة يعنى ((حيوان را در چراگاه رها كردم )) زيرا يكى از معانى ((مرج ))همان مرتع است ).
باز در اينجا دقيقا براى ما روشن نيست كه آفرينش ((جن )) از اين آتشهاى رنگارنگ چگونه بوده است ؟ همانگونه كه خصوصيات ديگر آن نيز از طريق فجر صادق يعنى قرآن مجيد و وحى آسمانى براى ما ثابت شده است ، محدود



---------------------


تفسير نمونه جلد 23 صفحه 120
بودن معلومات ما در برابر مجهولات هرگز به ما اجازه نمى دهد كه اين حقايق را انكار كنيم يا ناديده بگيريم ، بعد از آن كه از طريق وحى اثبات گردد، هر چند علم به آن راهى نيابد.
(به خواست خدا شرح بيشتر درباره آفرينش جن و خصوصيات اين مخلوق در تفسير سوره جن خواهد آمد)
به هر حال بيشترين موجوداتى كه ما با آن سر و كار داريم آب و خاك و باد و آتش است ، خواه آنها را چون قدماء بسيط و عنصر بدانيم ، و يا همچون دانشمندان امروز مركب از اجزاى گوناگون ، ولى در هر صورت مبداء آفرينش انسان آب و خاك بوده ، در حالى كه مبداء آفرينش ((جن )) باد و آتش است ، و اين دوگانگى مبداء آفرينش سرچشمه تفاوتهاى زيادى ميان اين دو است .
باز به دنبال نعمتهائى كه در آغاز آفرينش انسان بوده اين جمله را تكرار مى كند: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد)) (فباى آلاء ربكما تكذبان ).
در آيه بعد به بيان يكى ديگر از نعمتهاى الهى پرداخته ، مى گويد: ((او پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب است )) (رب المشرقين و رب المغربين ).
درست است كه خورشيد در هر روزى از ايام سال از نقطه اى طلوع و در نقطه اى غروب مى كند، و به اين ترتيب به تعداد روزهاى سال مشرق و مغرب دارد، ولى با توجه به حداكثر ((ميل شمالى )) آفتاب ، و ((ميل جنوبى )) آن در حقيقت



---------------------


تفسير نمونه جلد 23 صفحه 121
دو مشرق و دو مغرب دارد، و بقيه در ميان اين دو مى باشد.
اين نظام كه مبداء پيدايش فصول چهارگانه سال با بركات فراوانى است در حقيقت تاءكيد و تكميلى است براى آنچه در آيات قبل آمده ، آنجا كه سخن از حساب سير خورشيد و ماه در ميان است ، و همچنين سخن از وجود ميزان در آفرينش آسمانها، و در مجموع هم بيانگر نظام دقيق آفرينش و حركت زمين و ماه و خورشيد مى باشد، و هم اشارهاى است به نعمتها و بركاتى كه از اين رهگذر عائد انسان مى شود.
بعضى دو مشرق و دو مغرب را در اينجا به طلوع و غروب ((خورشيد)) و طلوع و غروب ((ماه )) تفسير كرده اند و آنرا مناسب با آيه گذشته ((و الشمس و القمر بحسبان )) مى دادند، ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد، به خصوص اينكه در بعضى از روايات اسلامى به آن اشاره شده است .
از جمله در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: ان مشرق الشتاء على حده ، و مشرق الصيف على حده ، اما تعرف ذلك من قرب الشمس و بعدها؟: ((مشرق (آغاز) زمستان جداگانه است ، و مشرق (آغاز) تابستان جداگانه است آيا نمى بينى كه خورشيد در اين دو فصل نزديك و دور مى شود (اشاره به بالا آمدن خورشيد در آسمان در فصل تابستان و پائين رفتن در فصل زمستان است ) )).



---------------------


تفسير نمونه جلد 23 صفحه 122
از آنچه گفتيم اين نكته به خوبى روشن شد كه چرا در بعض آيات قرآن آمده است فلا اقسم برب المشارق و المغارب : ((سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها)) (معارج - 40).
زيرا در آنجا اشاره به تمام مشرقها و مغربهاى خورشيد در عرض سال است ، در حالى كه در آيه مورد بحث تنها به نهايت قوس صعودى و نزولى آن اشاره مى كند.
به هر حال بعد از ذكر اين نعمت باز جن و انس را مخاطب ساخته مى گويد: ((كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ).